روایتی از بامداد اسلام (دو)

در ادامه پست‌های قبل بخش‌هایی را از کتاب بامداد اسلام می‌آورم که به نظرم برای خواننده جالب است و آدم را به خواندن کتاب تشویق می‌کند. هر آنچه که داخل گیومه آمده از «بامداد اسلام» نقل شده به غیر از یک مورد که مشخصاً از «جستجو در تصوف ایران» گرفته شده است.

اعراب و کعبه

« گرماى خفه کننده یا رمضاء مکه با قلت آب، باد سموم، و کثرت پشه، هواى شهر را مخصوصا براى کسانى که کم مایه نیز بودند تحمل ناپذیر مى کرد. ندرت باران البته غالبا سبب خشکیهاى مستمر متوالى بود و در دنبال آنها قحطى. اما وضع بناى شهر چنان بود که رگبارهاى معمول مناطق حارّه، هر وقت که رخ مى داد، آن را دستخوش سیل مى کرد. این ماجرى، با گرماى کشنده تابستان، غالبا منتهى مى شد به بروز وباهاى عام. ازین رو بود که بسیارى از خانواده ها نوزادان خویش را به دایه هایى از اهل بادیه مى سپردند تا کودک در هواى بادیه پرورده شود و از عفونت و وباى شهر در امان بماند. »

« اهل مکه درین زمان غالبا قریش بودند و در بین آنها خانواده هایى چند قدرت و نفوذ بیشتر داشتند. بنى هاشم، بنى امیه ،بنى زهره ،بنى مخزوم ،بنى اسد ،بنى نوفل ،بنى جمح ،بنى تیم ،بنى سهم ، و بنى عدى ازین چند خانواده به شمار مى آمدند. »

خانواده‌های ساکن حومه مکه نسبت به قریش « در دلاورى و جنگجویى نام و آوازه بیشتر داشتند. »

« افراد شهر مثل اعراب بادیه نسبت به شیخ خانواده تا حدى تبعیت مى کردند. تجاوز و قتل اگر روى مى داد قانون ثار که قانون بادیه است قصاص را تحمیل مى کرد و اگر قاتل تسلیم نمى شد خانواده او مسؤول شمرده مى شد. شهر نه پلیس داشت نه حکومت، اما سوگند و پیمان که خانواده ها را با هم متحد مى کرد مى توانست اجراى عدالت را تامین کند و کسانى را که از مصلحت عام پیروى نکنند به انزوا و عزلت محکوم دارد. »

« مکه در سر راه تجارت بین مشرق و دنیاى مدیترانه واقع بود و به همین عنوان در طى قرون شهرت و رونقى یافته بود. هم عراق و شام را به یمن متصل مى کرد و هم ارتباط بین افریقا و آسیا را سبب مى شد. »

« در مکه تجارت شغل همه بود و کسی که تاجر نبود نزد قوم به چیزى شمرده نمى شد. حتى زنها نیز به کار تجارت شوق و علاقه تمام مى ورزیدند. چنان که مادر ابوجهل به تجارت عطریات مشغول بود، زن ابوسفیان با کلبیهاى شام معامله داشت، و خدیجه بنت خویلد از سالها پیش از آن که به ازدواج محمد ص درآید با شام تجارت مى کرد. وجود کعبه نیز که از قدیم پرستشگاه اعراب به شمار مى آمد از اسباب عمده رونق تجارت و امنیت طرق در مکه بود و قریش که متولى این معبد بودند بیش از سایر اعراب از مواهب و عواید آن بهره مى بردند. با این همه، کعبه اختصاص به قریش نداشت و زیارتگاه اعراب به شمار مى آمد. هر قبیله یى در آنجا بتى داشت و بالغ برسیصد بت درین خانه بود. حتى نصارى هم آنجا بر روى ستونها و دیوارها صورت مریم و عیسى و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را نقش کرده بودند. »

« در این پانتئون [مجموعه خدایان یونانی] جاهلى، اللّه [که خدای نادیده بود] خدایى بزرگ به شمار مى آمد اما نه یکتا بود و نه بى همتا. خدایان دیگر نیز در ردیف او بیش و کم پرستش مى شدند. از جمله، وجود لات، منات و عزّى که قریش آنها را دختران خدا مى شمردند مورد پرستش خاص آنها بود. »

« ...خدایان دیگر هم در بین این اعراب البته مورد تکریم واقع مى شدند. چنان که قریش در جوف کعبه خدایى داشت که «هبل» خوانده مى شد: بتى بود از عقیق سرخ و به صورت آدمى. »

از آنجا که این خدایان مورد تکریم اعراب بودند، آنها فرزندان خود را نیز بنده‌ی این خدایان نام می نهادند. مانند پدر محمد که عبدالله نام داشت و یا «عبدالعزی که ابولهب نیز خوانده می شد» و پسر عبدالمطلب بود.

« آداب حج و طواف که قسمتى از آن در اسلام نیز باقى ماند، مورد توجه تمام اعراب بود اما قریش در ترتیب حج بیش از سایر اعراب بر خود سخت مى گرفت و این را براى خود مزیتى مى شمرد. »

« غیر از این خدایان که سیصد و شصت تا از آنها در جوف کعبه مورد پرستش بود اللّه هم مورد تعظیم و پرستش واقع مى شد. اللّه البته دربسیارى احوال به انسان شباهت داشت اما خالق آسمان و زمین، فرستنده باران و مدبر عالم بود. »

« ...بین جن و خدا نیز رابطه نسبت و خویشاوندى مى پنداشتند و در بعضى موارد به آنها استعانت مى نمودند و هدایا و نذور تقدیمشان مى کردند. این جنیها در نزد آنها عبارت بوده اند از موجوداتى نامرئى و قاهر که غالبا در غارها، کنار چشمه ها، و نزدیک صخره ها زندگى مى کرده اند و در بعضى موارد به صورت جانوران نیز در مى آمده اند. »

« پرستش سنگ هم در بین بیشتر طوایف رواج داشت چنان که وقتى عرب به سفر مى رفت، سنگى همراه خویش مى برد تا آن را پرستش کند. با این همه اگر در راه سنگى دیگر مى یافت که از آنچه همراه داشت زیباتر مى نمود همان را برمى داشت و اولى را دور مى انداخت. »

« اعتقاد به بقاى روح و دنیاى دیگر نزد عرب مقبول نبود. نزد آنها زندگى با مرگ پایان مى یافت و آن سوى مرگ دیگر چیزى نبود. اگر چیزى ازین مقوله به گوش عرب خورده بود از قول یهود و نصارى بود و کسى نیز آن را باور نداشت. این فکر را هم یهود ظاهرا از ایرانیان آموخته بودند و ازین رو بعضى از فرقه هاى قوم آن را لازمه دیانت نمى شمردند. به هر حال اعتقادبه حیات بعد از موت را اعراب خرافه تلقى مى کردند و از آن بابت دغدغه یى به خاطر راه نمى دادند. »

قریش که در مکه می زیستند به سبب تجارت ثروتمند بودند اما اعراب بادیه نشین، روحیه دلاوری و جنگجویی داشتند. چرا که جنگ جزئی از زندگی آنان بود، « این جنگها هم یا براى دست یافتن به آب و چراگاه همسایه بود و یا به خاطر انتقام گرفتن از تجاوز او. و به سبب این جنگها که گاه تا چندین نسل دوام مى یافت قبیله هاى منسوب و مجاور متحد مى شدند یا از هم جدا مى شدند. »

« تجار قریش که بین یمن و شام نوعى ییلاق و قشلاق تاجرانه داشتند،البته درطى سفرهاى خویش از عقاید و آداب و همچنین از قصص و حکایات اهل کتاب چیزى به گوششان مى خورد. »

« گذشته از این سفرهاى بازرگانى، چیزهاى دیگر نیز بود که قریش را با عقاید و افکار سایر اعراب آشنا مى کرد: حج و اسواق. مخصوصا درین اسواق که قبایل مختلف امتعه خویش را جهت معامله عرضه مى کردند متاع شعر و خطابه نیز خریدار داشت و افکار و عقاید هم در طى شعر و خطابه مبادله مى شد. زندگى عرب در آنچه مخصوصا ازین شعر جاهلى مانده تصویر شده است. اگر هم در میراث ادب جاهلى چیزهایى هست که ساخته ذوق و خیال راویان بعد باشد باز بیشک نشانى است از آنچه عرب جاهلى داشته است. هیجانى وحشى و سرکش درعشق شاعر جاهلى و در شعر و ترانه او هست که رنگ تندى به سخن او مى دهد. قصایدى که به نام معلقات مشهور است روشنگر این دعویست. با این همه هیچ شعرى مانند قصیده شنفرى روح و ذوق واقعى عرب جاهلى را نشان نمى دهد و عبث نیست که آن چکامه را لامیه عرب خوانده اند. در تمام این گونه اشعار که غالبا مشحون است از عشق، از شراب، از شکار و از جنگ آنچه بیشتر به چشم مى خورد فقدان احساسات دینى احساسات صادقانه و صمیمى است. حتى سایه مرگ که شاعر جاهلى را در بیابان بى فریاد دنبال مى کند روح او را به آرامش و سکون دین نمى خواند، به شور و آشوب زندگى دعوت مى کند و همین نکته است که دعوت محمد ص و قبول پیام او را تا آن حد براى عرب جاهلیت دشوار مى کرده است. »

پیغمبر در مکه

«... اما یتیم عبد اللّه در خانه ابو طالب بزرگ شد و وى یک بار نیز کودک را که نه ساله و به دیگر قولها دوازده یا سیزده ساله بود همراه خویش به سفر شام برد. در خانه ابو طالب که خود پیرى کم مایه بود و از عهده معیشت خاندان خویش برنمى آمد، محمد ص ناچار شد کارى پیش گیرد. شبانى پیش گرفت که اهل مکه آن را کارى حقیر مى شمردند و به زنان و یتیمان اختصاص داشت. بدین گونه در نزد ابو طالب محمد ص در فقر و آزادگى بزرگ شد و به زیرکى و امانت شهرت یافت. در بیست سالگى در یک جنگ محلى جنگ فجار که ده قبیله از اعراب اطراف مکه در آن به هم ریخته بودند با ابو طالب حاضر شد و از آن جا با رسم و راه جنگ آشنایى یافت. بیست و پنج ساله بود که بیوه زنى از قریش خدیجه بنت خویلد را که چهل ساله بود و از ثروت و مکنت بهره یى داشت به همسرى برگزید. این خدیجه با ثروتى که از میراث پدر و شوهر سابق خویش اندوخته بود با شام تجارت مى کرد و گویند: یک بار نیز محمد ص را پیش از این ازدواج با کالاى خویش به شام فرستاده بود. دراین مسافرت شام بود که گفته اند راهبى نصرانى با وى صحبت داشته بود. در بازگشت ازین سفر که خدیجه را به زنى گرفته بود زندگى محمد ص تا حدى آرام و خالى از دغدغه بود. از خدیجه فرزندان یافته بود و وجود او و فرزندانش زندگى وى را که آغاز آن در یتیمى و تنگدستى گذشته بود آسایش و رفاه مى بخشید.

درین زمان محمد ص دیگر نه اندیشه معیشت داشت نه اندوه تنهایى. نزد عامه به امانت موصوف بود و آبرومند و موجه شناخته مى شد. مردم وى را محمد امین مى خواندند و او نیز در جلب اعتماد عامه توفیق تمام داشت. پارسا و مهربان و خوش خوى بود و به سبب خوى و طبعى که داشت و شاید تا حدى تحت تاثیر آنچه طى مسافرتهاى شام دیده بود به انزوا و تفکر علاقه یى تمام مى ورزید. از اخبار به درستى دانسته نیست که معاشرتش با چه کسانى بود. به موجب روایات با ورقة بن نوفل که آیین عیسى گزیده بود گفت و شنود داشت. چنان که مصاحبت زید بن عمرو بن نفیل هم که در این ایام در غارهاى مجاور مکه عزلت گزیده بود و از قریش و بتان آنها پیوند خویش بریده بود بى شک در وى تاثیر داشت. درین زمان در بین اهل مکه کسانى مانند این زید بن عمرو دیده مى شدند که دیانت قریش و بتهاى بیجان آنها نمى توانست دلهاشان را خشنود و مطمئن کند و ازین رو پرستش خداى یگانه اللّه و اعتقاد به رستاخیز و حساب و کتاب آنها را از شرک و جاهلیت دور مى داشت. همین زیدکه با محمد ص خویشاوندى داشت مطابق بعضى روایات وى را در جوانى از قریش و دیانت آنها تحذیر کرده بود. »

« اما گذشته از صحبت حنفاء و نصارى میل به عزلت و تفکر نیز وى را به سوى درون مى خواند. درین زمان در آسایش و فراغتى که از زندگى با خدیجه یافته بود، گه گاه مثل حنفاء در کوه حرى معتکف مى شد و به خلوت و تفکر مى پرداخت. ماههاى رمضان را مخصوصا بیشتر درین خلوت و انزوا مى گذرانید. اندک اندک اندیشه هایى در درونش راه مى یافت که در محیط مادى و منفعت جوى مکه غریب و بیسابقه بود. این اندیشه ها با افکار بت پرستان قریش شباهت نداشت اما به هر حال با آنچه یهود و نصارى مى اندیشیدند و محمد ص در سفرهاى شام و گردش در اطراف مکه با آنها آشنایى یافته بود بى شباهت نبود. »

...

« ابوطالب، نگهدارنده و عم و پشتیبان پیغمبر » بود، اما با وجود دعوت محمد، او هیچگاه ایمان نیاورد.

پیغمبر در مدینه

« غزوه بدر در سال دوم هجرت روى داد. قضیه ازین قرار بود که مسلمین در صدد برآمدند بر یک کاروان قریش که از شام مى آمد و ابوسفیان ابن حرب از شیوخ بنى امیه سرپرست آن بود دستبردى بزنند. »

پیام محمد

«... این رسالت زندگی عرب را یکسره دیگرگون کرد و کسانی را که در غرور و فساد جاهلیت خویش گویی به نفاق و شقاق ابدی مجکوم شده بودند به وحدت و اتحاد کشانید. تعصب و اختلاف جاهلیت را در بین آنها از میان برد و آنها را با رشته برادری و برابری به هم پیوست.  »

بیماری و مرگ

« محمد ص که رسالت خود را به پایان آورده بود به مدینه بازگشت. در این بازگشت بود که بین راه، در جایى به نام غدیر خم توقف کرد (18 ذى الحجه). فرمان داد تامنبرى از جهاز شتر درست کردند. به منبر رفت، على را هم که از یمن آمده بود و در مراسم حج به او ملحق شده بود به منبر برد. بعد روى به یاران کرد و گفت آیا من بر مؤمنان از خود آنها اولیتر نیستم گفتند چرا یا رسول اللّه. پیغمبر گفت هر کس که من مولاى او هستم على مولاى اوست. آن گاه دعا کرد به آن که على را یارى کند و نفرین بدان که او را فروگذارد و دشمن دارد.

این ستایش و بزرگداشتى که از على ع کرد دست کم نوعى راى اعتماد پیغمبر بود در حق على. از آن پس کسانى که با على ازیمن آمده بودند و از سختگیریهاى وى در امر غنایم و در کار حق ناراضى بودند دم فرو بستند. این ناراضیها کسانى بودند که آنجا در غیبت على از آنچه به دست آمده بود جامه هایى چند برگرفته بودند و وقتى وى آنها را دیده بود با عتاب تمام فرمان داده بود تا جامه ها را بیرون آورند. این فرمان بر آنها گران آمده بود و از على ع نزد پیغمبر شکایت برده بودند. پیغمبر آنها را از شکایت باز داشته بود اما آنها دردل همچنان از على ع ناراضى مانده بودند. وقتى پیغمبر از على ع بدین گونه قدردانى کرد دیگر براى آنها مجال شکایت نماند. حاضران دیگر به تهنیت على رفتند و بر او به عنوان مولا سلام کردند. حتى گویند عمر بن خطاب نزد وى رفت و در مبارکباد گفت خوشا به حال تو، از امروز مولاى من شدى و مولاى هر مؤمن و مؤمنه یى. داستان غدیر حیثیت على ع را نزد مسلمانان افزود و سروصدایى را که همراهان ناراضى راه انداخته بودند خاتمه داد. اگر چه بعضى منافقان باز ناراضى شدند و درپشته یى هم براى سوء قصد کمین کردند اما پیغمبر آگاه شد و آنها نتیجه یى نگرفتند. به هر حال بر حسب روایات شیعه همین جا بود که آیه آمد به این مضمون که امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خویش بر شما تمام داشتم و راضى شدم که اسلام دین شما باشد. »

زرین کوب در «جستجو در تصوف ایران» ص 54 می گوید: « نسبت به تشیع حکیم ترمذی [قرن سوم هجری] رای خود را در رساله‌ی الرد علی الرافضه بصراحت بیان می دارد. درین رساله وی دعوی شیعه را مبنی بر آنکه رسول بر وصایت علی نص کرده است رد می کند و حدیث ولایت را هم تعبیر می کند به اینکه قصد پیغمبر تأیید علی بوده است در مقابل کسانی که پیغمبر می دانسته است بعدها نسبت به وی اظهار برائت خواهند کرد، یعنی خوارج. به علاوه علی خود به خلافت ابوبکر و عمر راضی بود و اگر نص وصایت در این مورد وجود داشت نه خود او ممکن بود در این باب سکوت کند و نه مسلمین راضی می شدند. »

...

« در آغاز بیمارى به رسم همیشه به نوبت در خانه زنهاى خویش بسر مى برد. زنهاى وى در این زمان نه تن مى شدند، که جز عایشه همه پیش از ازدواج بیوه بودند. »

« محبوبترین زنان پیغمبر عایشه بود دختر ابوبکر که در هنگام وفات پیغمبر هجده سال داشت و دخترى نه ساله بود که به خانه وى آمد. پیغمبر او را بیشتر از زنان دیگر دوست مى داشت و در داستان افک که تهمت بر وى نهادند نیز از باب او اندوه و نگرانى بسیار داشته بود. در این پایان عمر محمد در خانه میمونه بیمار شد و در نوبت زینب بنت جحش بیماریش شدت یافت. آخر با اذن و رضایت دیگر زنان در خانه عایشه بسترى شد و گویند ابوبکر را هم فرمود تا در نماز به جاى وى ایستد. وقتى او را به خانه عایشه مى آوردند بر دوش على ع و فضل بن عباس تکیه داشت. سرش را بسته بود و پاهایش را بر زمین مى کشید. »

« در آغاز نالانى یک شب که خواب به چشمش راه نمى یافت برخاست و با یارى یک تن خادم -ابو مویهبه- یا با دیگران به بقیع، گورستان مدینه، رفت. آنجا

/ 0 نظر / 6 بازدید