تک درخت سرو

 

Dear Re3a

گفتی بنویس. خواستم باز هم از کوه‌ها بنویسم. دیروز باز هم در هوای آفتابی و سرد پایتخت، کوه های البرز زیبایی وصف‌ناپذیرشان را به نمایش گذاشته بودند. خواستم از دیده‌ها و شنیده‌هایم، از تجربه‌هایم در شهر بنویسم. خواستم از خوانده‌هایم بنویسم. از افکار و اندیشه‌هایم. از نخوانده‌هایم.

خواستم باز هم از داستان قدیمی اعراب قدیمی بنویسم. خواستم از اعتقاداتشان، از کشمکش‌هایشان، از جنگ‌های قبیله‌ایشان و نیز از اتحادشان بنویسم. از اینکه دنیا را گرفتند. چرا و چگونه. خواستم باز هم از تأثیر تاریخ عرب در زندگی امروزمان بنویسم. خواستم بنویسم که زرین‌کوب در صفحه 53 بامداد اسلام نوشته است: « وفات محمد صـ در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاد به سال یازدهم هجرت؛ قولی هم هست که بیست و هشتم ماه صفر بود. اقوال دیگر نیز گفته‌اند که ضعیف است. » خواستم بنویسم که از سخن دقیق زرین‌کوب مشخص است که کدام تاریخ برای وفات پیغمبر اسلام صحیح و معتبر است. خواستم بنویسم که دلیل عمده‌ی این اختلافات همان اختلاف سیاسی است که میان دو قوم وجود داشته است. خواستم بنویسم که به همین دلیل است که اگر امروز عید روزه‌ی تمام اعراب باشد، فردا عید ما خواهد بود. و باز هم به همین دلیل است که روز وفات پیغمبر برای ما روزی است غیر از آن روزی که اعراب پذیرفته‌اند. حتی اگر آن روز ارزش و اعتبار تاریخی هم نداشته باشد. گویی آن که ما به عنوان پیغمبر قبولش داریم با آن که آنها می‌شناسند تنها نامشان یکی است.

خواستم از ایران بنویسم. خواستم بنویسم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اصلاً این چه انتظاری است از من که حرفی برای گفتن داشته باشم، وقتی که سخن‌سرای بزرگ ایران زمین گفته است:

سخن هرچه گویم همه گفته‌اند        بر بـاغ دانـش هـمـه رُفـتـه‌اند

خواستم از ایران بنویسم. خواستم بنویسم که فردوسی می‌دانسته است که چه می‌کند. او معنای «ملت» را جایی میان تاریخ گذشته‌ی آنها باز جسته بود و در بیداریشان می‌کوشید. او به حق می‌دانسته است که چه می‌گوید. او راه مبارزه با کژ اندیشی را شناخته بود. وگرنه هیچ‌گاه در سرآغاز کتابش پس از ستایش آفریدگار در ستایش خرد نمی‌سرود.

کنون ای خردمند وصف خرد               بدین جایگه گفتن اندر خورد

بگو تا چه داری بیار از خرد              که گوش نیوشنده زو بر خورد

خرد بهتر از هر چه ایزدت داد              ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنُمای و خرد دلگشای       خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی ازویت غم است         ازویت فزونی ازویت کم است

کسی کو خرد را ندارد ز پیش     دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

....

خواستم باز هم از ایران بنویسم. خواستم بنویسم که همین دیروز دوازده دانشجوی دیگر از امیرکبیر به کلکسیون دانشجویان در اوین اضافه شد. خواستم بنویسم که همین دیروز یک دانشجوی اخراجی اهل صحنه‌ی کرمانشاه جلوی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران خود را به آتش کشید.

خواستم از ایران بنویسم. و دیدم که کامم چقدر تلخ است.

باز هم نگاهم به کوه‌ها افتاد. کوه‌های البرز دیگر برایم آن زیبایی دلفریب را نداشتند. طنازیشان در دیدگانم رنگ باخته بود. آنچه در البرز می‌دیدم، استواری بود و نستوهی. من دیروز در هوای سرد و صریح شهر ایستاده بودم و در کوه‌های البرز فقط یک چیز می‌دیدم. و آن حماسه بود.

ای مادر سر سپید بشنو               این پند سیاه‌بخت فرزند

از سر بکش آن سپید معجر        بنشین به یکی کبود اورند

بگـرای چو اژدهـای گرزه         بخروش چو شرزه شیر ارغند

بفکن ز پی این اساس تزویر     بگسل ز پی این نژاد و پیوند

برکن ز بُن این بنا که باید             از ریشه بنای ظلم برکند

زین بی‌خردان سفله بستان           داد دل مـردم خـردمنــد

....

.

پ ن: دلم می‌خواست که این‌ها را نگویم. احساسم می‌گفت که این حرف‌ها تکراری است. دلم می‌خواست تا مدتی طولانی همان عکس‌های البرز بر سر در این خانه مجازی نصب باشد. به نظرم آنها تمام گفتنی‌ها را می‌گفتند.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٦ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب