تک درخت سرو

 

ای که در اوج می خوانی!

وقتی که سرما می خورم دیگه صدام در نمیاد. یعنی دیگه نمی تونم واسه ی خودم بخونم. حتی گاهی یک اشتیاق درونی شدیدی برای خوندن پیدا می کنم. ولی نمی تونم. پس می سازم باهاش. منتها خوبیش اینه که می دونم بالاخره صدام برمی گرده. منظورم همون یک و نیم دانگه البته! یواش یواش که حالم بهتر میشه و گلوم باز میشه می تونم یک کمی بخونم. مثلا اولش نیم دانگه بعد میشه هفتاد و پنج صدم و همینجور با گذشت چند روز، یک، یک و یک دهم،‌ یک و دو دهم... و سر آخر یک و نیم. و وقتی صدام داره به اوجش (البته یعنی همون یک و نیم دانگ و نه بیشتر!) نزدیک میشه یک احساس خیلی خوبی دارم. یعنی درست وقتی که کامل کامل نشده. احساس اینکه دوباره می تونم با ماکزیمم تواناییم بخونم. اینکه به اون اشتیاق عمیق می تونم پاسخ بدم... حالا از من که بگذریم داشتم فکر می کردم بیچاره شجریان وقتی سرما می خوره و صداش در نمیاد چه حسی داره؟ واقعا چه حسی می تونه داشته باشه؟! فکرشو بکن، خاطرات خوانندگی اون فقط مربوط به زمزمه های خودمونی و زیر لب یا حتی در اوج خواندن هایی که در خلوت خودش انجام میده نیست. اون خاطرات خواندن در جمعهای خودمانی و دوستانه و خواندن در کنسرت های بزرگ در پیشگاه جمعیت مخاطب رو داره. بعد یهو به خاطر سرماخوردگی دیگه نمی تونه بخونه. همه ی اون شیش دونگ صدا تبدیل میشه به نیم دانگ! فکرشو بکن چقدر می تونه برای دوباره خوندن اشتیاق داشته باشه. اصلن فکر نکنم ماها بتونیم خودمونو جای یه خواننده ی حرفه ای که سرما خورده بذاریم. اما باز هم در همون وضعیت، اون خواننده می دونه که بالاخره خوب میشه و صداش برمیگرده. و شاید همین باعث بشه که در اوج ناتوانی در خواندن،‌ اون اشتیاق حتی براش شیرین هم باشه. چون میدونه بالاخره صداش برمیگرده. اما... اما اگر بدونه یا بدونی که دیگه صدات برنمی گرده چی؟! اون موقع چه حسی داری؟ اگر یک عمری رو صرف کرده باشی و واسه ی خودت کسی شده باشی و بعد یواش یواش متوجه بشی که نه دیگه نمی تونی،‌ یعنی دیگه واقعن توانایی هات داره تحلیل میره و به چشم خودت می بینی که دیگه نمی تونی، اون موقع چی؟! نمی دونم. شاید اگر گذشته درخشانی داشته باشی و مثلن کنسرت های بزرگ داده باشی (!) با خاطرات اونها دلت خوش بشه. شاید به خاطر تمام زحماتی که کشیدی تا به اینجا رسیدی و برای خودت کسی شدی،‌ خوشحال باشی، گرچه دیگه حتی حرف زدن هم برات مشکله، چه برسه به خواندن! نمی دونم. هنوز به اون مراحل نرسیدم. اما می دونم که زندگی در هر مرحله ای می تونه شیرین باشه. فقط باید در هر دورانی همون دوران رو زندگی کرد.

شاعر شیراز میگه که: خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٩ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب