تک درخت سرو

 

« دنیای میانه »

جیسون رضاییان از پدر ایرانی و مادر آمریکایی زاده شده است. او در آمریکا بزرگ شده و در سن بیست و پنج سالگی به ایران آمده تا سرزمین پدرش را نیز بشناسد. حاصل این سفر فیلم مستندی است به نام «دنیای میانه» که به کارگردانی نظام منوچهری ساخته شده است. نویسنده و روایتگر فیلم خود جیسون است. دیشب بی بی سی فارسی دنیای میانه را پخش کرد. در اینجا فقط تکه‌هایی از فیلم را روایت می‌کنم.

وقتی جیسون و پدرش با هم به خانه بزرگ و قدیمی و متروک در مشهد که پدر در آن بزرگ شده بود، وارد شدند، پدرش با جملاتی کوتاه خاطراتش را از خانه برای جیسون بیان کرد و بی اختیار اشک ریخت. جیسون گفت او هم از دیدن محیط خانه منقلب شده است ولی نه به یاد خاطراتی که از این خانه دارد؛ بلکه به خاطر خاطراتی که ندارد.

وقتی دختر عمه‌اش که پزشک بود از جیسون پرسید که آیا دوست دارد در ایران زندگی کند؟ او گفت نه، نمی‌تواند. گفت برایش پذیرفتنی نیست که عکس شهدا با ریش بلند در خیابان‌ها نقاشی شده. گفت نمی‌تواند. دختر عمه‌اش گفت ولی ما کشوری هستیم که انقلاب کرده‌ایم و در انقلاب و جنگ شهدای بسیاری داده‌ایم... که جیسون کلام او را قطع کرد و گفت چرا می‌خواهی حتماً به من بقبولانی؟ اگر نظر مرا می‌پرسی من نمی‌توانم اینجا باشم و زندگی کنم. برایم قابل قبول نیست.

وقتی جیسون با یکی از دوستان ایرانی‌اش در میدان نقش جهان اصفهان نشسته بود، دختری آلامد باب گفتگو را با آنها باز کرد و درباره صوفی‌گری و عرفان ایرانی سخن گفت. جملات دختر را یکی یکی دوست ایرانی جیسون پاسخ می‌داد و جیسون می‌شنید. دختر گفت عشق به خدا یعنی خودت را فراموش کنی تا به او نزدیک شودی؛ دوست جیسون گفت یعنی پا روی خودت بگذاری و بالا روی... و این گفتگو ادامه پیدا کرد. در پایان جیسون گفت من تا به حال عشق به خدا را تجربه نکرده‌ام. من مثل شما چنین تجربه‌ای نداشته‌ام. ولی عشق به زندگی را چرا.

در جملات پایانی فیلم، جیسون پس از گذران چهار ماه در ایران، در یک فضای سبز کوچک در شهر تهران نشسته بود. او گفت هر بار که به خشکشویی می‌روم احساس می‌کنم که دیگر اینجا ماندگار شده‌ام. می‌دانم که آنها با من بیشتر حساب می‌کنند ولی در عوض به من احترام می‌گذارند. جیسون گفت پس از مهمانی‌های خانواده پدری‌ام آن اوایل، هر چه بیشتر که اینجا می‌مانم احساس می‌کنم که واقعیت‌های زندگی در اینجا راحت‌تر خودشان را به من نشان می‌دهند. او گفت اینجا چیزی قابل پیش‌بینی نیست. وقتی در خیابان‌ها راه می‌روم در حالی که همه چیز عادی پیش می‌رود، انتظار هر چیزی را دارم. ممکن است ناگهان اتفاقی بیافتد و همه چیز به هم بریزد. چیزهایی که در آمریکا خوب است در اینجا خوب نیست و برعکس. احساس می‌کنم که اینجا گیجم. دقیقاً نمی‌دانم چه باید بکنم. اولش حس می‌کردم که فقط من این حالت گنگی را دارم. ولی بعداً فهمیدم که اینجا همه همینطورند.

در صحنه‌ی پایانی وقتی جیسون از دو دختر ایرانی که در حال گذر هستند می‌خواهد که در فیلم مستند او که درباره ایران است شرکت کنند و به سووالاتش پاسخ دهند، آنها باورشان نمی‌شود و از او می‌پرسند: سر کاریه؟ او می‌گوید که یک آمریکایی دورگه است و می‌خواهد که درباره ایران فیلم مستندی بسازد. ولی آن دو دختر همچنان باورشان نمی‌شود و از جیسون می‌پرسند: گرفتی ما رو؟ جیسون پاسخ می‌دهد که نمی فهمم چی میگی. دست آخر هم فیلم پایان می‌یابد در حالی که مکالمه جیسون و دختران همینطور ادامه پیدا می‌کند؛ جیسون حرف دختران را نمی فهمد و دختران هم نمی دانند که باید به او اعتماد کنند یا نه.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٤ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب