تک درخت سرو

 

هست شب...

هست شب یک شب دم کرده و خاک،

رنگ رخ باخته است.

باد -نوباوه ی ابر- از بر کوه،

سوی من تاخته است.

 

هست شب‌ همچو ورم کرده تنی گرم، در استاده هوا؛

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

 

با تنش گرم،‌ بیابانِ دراز،

-مرده را ماند،‌ در گورش تنگ-

به دل سوخته ی من ماند،

به تنم خسته که می سوزد از هیـبت تب.

هست شب، آری شب.

 

« نیما یوشیج »

.

این شعر آخر این ترک خونده شده، از دقیقه ٣٣ به بعد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۸ آذر ۱۳۸٧ - سهراب