تک درخت سرو

 

درود بر سهراب

زیر آفتاب مطبوع پاییزی

در نیمروز خزان زده ی این شهر شلوغ

گوشه ای خلوت تر

زن و مردی دیدم

که چه سخاوتمندانه، به موش شهری نان می دادند

شاید یادشان رفته بود که این همشهری،‌ هنوز هم موش است.

دورتر، شاعری بود

شاعری شهری اما

گویی هنوز هم او موش را دوست نداشت.

تازگی ِ میوه ها در چشمان شاعر می درخشید

من امروز شاعری را دیدم که به کاهو می گفت شما.

.

پی نوشت: جناب شاعر،‌ آقای گرمارودی بودند و بنده تمام این صحنه ها را با همین دو چشم در ستارخان مشاهده کردم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٦ آبان ۱۳۸٧ - سهراب