تک درخت سرو

 

حافظ‌نامه نه نه.. هستی‌شناسی حافظ

 

تازگی‌ها از دوست بزرگوار و دانشمندی، کتابی به‌دستم رسید:

هستی‌شناسی حافظ

کاوشی در بنیادهای اندیشه‌ی او

نوشته‌ی داریوش آشوری

نویسنده را پیش از این هم با خواندن مصاحبه‌ای از او کم و بیش می‌شناختم. البته ترجمه‌ی او از «چنین گفت زرتشت» ِ نیچه نیز معروف است. «هستی‌شناسی..» با تجدید نظر نویسنده و با عنوان جدید «عرفان و رندی در شعر حافظ» هم اکنون چاپ شده است. کتاب را تماما نخوانده‌ام اما...

اما خواندن «درآمد» ِ کتاب کافی بود که جذبش شوم. نویسنده در درآمد، روش خود را در برخورد با حافظ و مطالعه‌ی غزلیاتش برای ره یافتن به هستی‌شناسی او معرفی می‌کند.

1. او غزلیات حافظ را «کتابی رازناک» می‌داند که «الهام شاعرانه در آن گویی با وحی آسمانی پهلو می‌زند» چرا که مردم با آن فال می‌زنند و از او می‌خواهند که «راز زندگی و سرنوشت کار و بار ایشان را بنمایاند»، «کاری که با هیچ کتاب دیگری جز قرآن نمی‌کنند». «کتابی است که «سربسته» سخن می‌گوید، به زبان کتایه‌ها و رمزهایی که رمزخوانی‌شان، به هر حال، کاری آسان نیست و هرکس با گمانی یا پیش‌داوری‌ای به سراغ آن می‌رود». او امثال این پیش‌داوری‌ها را برمی‌شمرد که در جهان‌بینی‌های سنتی و معرفت صوفیانه، خود طیف گسترده‌ای را شامل می‌شود و پس از اینها و در پرتو جهان‌بینی‌های مدرن نیز چه بسا حافظ را یک «اندیشمند امروزین» برشمرده‌اند. «بر روی هم، می‌توان گفت که بسا هر سخنی درباره‌ی حافظ و مایه‌ی اندیشه‌ی نهفته در دیوان‌اش بیش از آن که فاش‌کننده‌ی ذهنیت او باشد، فاش‌کننده‌ی ذهنیت ماست، و بیش از آن که او را بشناساند ما را می‌شناساند»

2. «آن «مشرب رندی» و «صنعت‌کردن با خلق» که کمتر چیز سرراستی به دست کسی می‌دهد، سبب می‌شود که هرکس از اینجا و آنجا آنچه را که باب طبع اوست برگزیند و حافظ خود را ازین راه بشناساند»

3. می‌توان زبان حافظ را «به کلیشه‌ای‌ترین و قراردادی‌ترین زبان اصطلاحی و رمزی صوفیانه فروکاست- چنانکه قرن‌ها کرده‌اند- و از او یک زاهد حقیقی ساخت که پیوسته بر زهد ریایی دیگران می‌تاخته است، و یا، از سوی دیگر، بنا به مفهوم‌ها و ارزش‌های جهان امروز، از او یک رند قلندر ساخت که پشت پا به همه عالم و ارزش‌های پیرامون خود زده، ولی برخی مسؤولیت‌های اجتماعی را نیز نادیده نمی‌گرفته است»

4. «می‌باید بگذاریم که او [حافظ] خود سخن گوید و تمامی سخن‌اش را با تمامی آنچه ناخوشایند ماست در نظر گیریم»، نویسنده در پی آن است که «حافظ را در مقام یک شاعر اهل اندیشه- و نه بیشتر- بشناسد» و در شعر او به دنبال یک عالم معنایی است. «در کوشش برای راه بردن به آن عالم ِ معنایی در پراکندگی ِ ظاهری ِ معنا در عالم شعر حافظ و تضادها و ناهمسازی‌هایی که در آن به چشم می‌خورد، اگر کامروا شویم تنها خواهیم توانست این دستگاه اندیشه را همچون دستگاه اندیشه‌ی یک شاعر بشکافیم و بازساری کنیم و هر مدعای دیگری (از جمله مدعاهای خود وی) درباره‌ی سرچشمه‌های غیبی الهام و تجربه‌های باطنی‌اش ناگزیر بیرون از قلمرو این پژوهش خواهد ماند»

5. نویسنده حافظ را میراث‌دار «فکری و ادبی ِ صوفیانه و مَدرَسی و دینی و کلامی و فلسفی ِ دنیای ِ خود» می‌داند ولی «کار شاعرانه‌ی او» را همانند «هر آفرینندگی ِ اصیل هنرمندانه»ای «تکرار طوطی‌وار قالب‌های ذهنی یک جهان‌بینی سنتی» برنمی‌شمرد و این پرسش را مطرح می‌کند که «سرانجام، حافظ را کجا می‌توان یافت؟ یعنی آن درآمیختگی ِ تمامی ِ میراثِ سنت را که در او به ترکیتی یگانه رسیده و دستاورد یک شخص است»

6. «حافظ شاعری است که وسوسه‌های فکری ویژه‌ای دارد.. او در اساس با مسائل مرگ و زندگی، معنا و هدفِ زندگی، و غایتِ هستی سر و کار دارد و حتی با سیاست و مسائل اجتماعی پیرامون خود نیز بیگانه نیست[1].. اما، این وسوسه‌های فکری، که پیاپی در دیوان او پدیدار می‌شوند، شاعرانه‌اند و با زبان ایهام و رمز و نماد بیان می‌شوند»

7. نویسنده اساس پژوهش خود را از یک «بن‌انگاره‌ی منطقی» آغاز می‌کند: «ذهنی چنین چالاک و تیزبین و پُردانش که با نگاه تیز و با دلیری ِ تمام به همه چیز در پیرامون خود می‌نگرد و از نظر تاریخی هم دستگاهِ ساخته و پرداخته‌ی عرفان نظری را در پشت سر دارد، نمی‌تواند بی‌نظام باشد، و آنچه می‌گوید تنها نماینده‌ی حال و هوای لحظه‌ای و وضع زمانه و از جمله سن و سال او نمی‌تواند بود»

8. «در واقع، حافظ چیزی از جنس ادبیات پدید می‌آورد [و نه فلسفه]. در ادبیات، هر اندازه هم که اندیشه‌گرانه باشد و با مسائل بنیادی زندگی سر و کار داشته باشد، بینشی بازمی‌تابد که تحلیل‌گر و اثباتگر نیست، بلکه نمایشگر است»

9. «باری، در دیوانِ حافظ در هر گزارشی از یک رخدادِ جزئی می‌توان دید که خاطر ِ شاعر با چیزی رازناک در پس ِ پشتِ آن درگیر است.. و این همانا معنای کلی یا جهانروای آن رویداد است که همچون چیزی رازناک در پس آن ایستاده است و از پس نقاب چشمکی دلربا به شاعر می‌زند.. این معنایی است رازناک که تا ابد در پرده‌ی راز می‌ماند و تنها هنگامی که خود می‌خواهد «گوشه ابرو»ای می‌نماید و باز «در نقاب» می‌رود. بن ِ آن هرگز آشکارشدنی نیست، زیرا بن آن عقلانی نیست. بن آن یک خواست است، خواست تجلی[2].

و سرانجام اینکه:

- «نمی‌توان با بیرون کشیدن چند بیتی که با گرایش و افق فکری ما مناسبت دارد تمامی دیوان را در پرتو آنها معنا کرد. این کار اگرچه کار را بر ما آسان می‌کند و سرانجام یک حافظِ فیلسوف یا شکاکِ دهری یا صوفی ِ خانقاهی یا عارفِ ربانی برای ما بیرون می‌آورد، ولی تشنگی دانش را در ما سیراب نمی‌تواند کرد. باری، اگر یک مسجدِ جامع یا کاتدرال امروزه به کار ما نیاید، درست نیست که آن را تبدیل به سوپرمارکت یا پارکینگ کنیم.. بلکه باید با آن همان کاری را کرد که دنیای مدرن با تمامی میراث بازمانده از گذشته می‌کند، یعنی نگاه‌داریِ آن‌ها در بهترین شرایطِ ایمنی و بازسازی آنها چنانکه اصل بوده‌اند و پرهیز از هرگونه دستکاری که آن‌ها را از صورت اصلی بیرون آورد و بدان‌ها آسیب رساند[3]»

- «اوج گرفتن حافظ در دهه‌های اخیر و برتری یافتن او بر سعدی در این دوران با دگرگونی‌های فضای فکری ما و پدید آمدن روشنفکری مدرن در میان ما ارتباطی سرراست دارد. تا پیش از آن، به مدت هفتصد سال[4]، این سعدی بود که فرمانروای یکه تاز فرهنگ و آموزش و شعر در فرهنگ فارسی‌زبان بود. اما در این دوران کار به جایی کشیده است که برخی ارزش ِ شاعرانه‌ی آثار سعدی را یکسره انکار کرده‌اند و حافظ را به اوج آسمان شاعری برده‌اند، و دلیل ِ آن استعداد دیوان حافظ برای پذیرفتن مذاق «فلسفی» مدرن است»

- «دیوان حافظ را، به گمان من، جز با ساخت‌شکنی (deconstruction) آن و بازنمودن ساختار کلی هستی‌شناسی او – که ناگزیر از طیف جهان‌بینی‌های دوران او بیرون نیست – و بر اساس منابع فکری او، نمی‌توان شناخت»

- «اندیشه را می‌باید با منطق شناخت نه با اخلاق و روانشناسی. کوشش من در این کار در این جهت است که هیچ مایه‌ی داوری اخلاقی در این کار وارد نکنم، بلکه جهان‌بینی حافظ را با تکیه بر ساختار ذهنیت او بازگو کنم و همچنین منابع این ذهنیت را نشان دهم»

و در بیان اهمیت حافظ‌شناسی:

«پرسشی که بنیاد این پژوهش است [یعنی «حافظ چه می‌گوید؟»]، نه تنها از نظر حافظ‌شناسی که از نظر فهم بنیان‌های فرهنگ و ذهنیت ما اهمیت دارد. در واقع، گره‌گشایی از دیوانِ حافظ و کوشش برای فهم نظری آن، گره‌گشایی از فرهنگ موروثی ما و کوشش برای فهم آن از دیدگاهی امروزین است»

پی‌نوشت:

دوباره یادآوری می‌کنم که همه این‌ها تنها نقل قول از «مقدمه» کتاب بود.

کلیت انتقادهایی که به «آشوری» در «هستی‌شناسی حافظ» وارد می‌شود- به زبان خودمانی- این است که کسی که خود معتقد به عرفان نیست چه طور می‌خواهد در اینگونه موارد اظهار نظر کند؟

* * *

نتیجه‌گیری فنی: خلاصه کردن یک متن، کار مشکلی است و یقینا تنها راه آن نقل قول مستقیم از متن نیست، به عبارت دیگر «نمی‌توان با بیرون کشیدن چند جمله‌ای که با گرایش و افق فکری ما مناسبت دارد... این کار اگرچه کار را بر ما آسان می‌کند...»



[1]  نه اینکه بگویم ما هم مثل حافظ‌ایم ولی انگار که در تقدیر ماست که به همه چیز فکر کنیم.

[2]  حتما شنیده‌اید که می‌گویند که شعر آمدنی است، نه آموختنی.

[3]  نمی‌دانم چرا به یاد سیوند و خشایارشاه و سی‌صد افتادم.

[4]  یعنی تا همین پنجاه-شصت سال پیش واقعا در برابر سعدی خبری از حافظ نبوده! برای من که بسی جالب است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ - سهراب