تک درخت سرو

 

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام

 

گفت: فلانی، دوستانه بهت بگم، تو نتونستی با من ارتباط برقرار کنی، نتونستی منو به خودت جذب کنی! راستش او آنقدر هم مستقیم این را به من نگفت. ولی منظورش دقیقا همین بود، گرچه می ­گفت: دوستانه بهت بگم، قیافه ­ت عبوسه، گرفته ­ای، برای خودم نمی­ گم، ولی اینجوری هرجای دیگه­ ای هم که بری موفق نخواهی بود. ولی آنقدر از رابطه ­ی طولانی ­مان گذشته بود که من حتی خودم هم فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم که در اصل آن اوائل عمدا خشک و بی ­احساس با او برخورد می­کردم تا اینکه این شده بود عادت ­ام. دیگر واقعا عمدی در کار نبود. ناخودآگاه با او اینطوری شده بودم. تا آن روز که او به روی ­ام آورد. بعد که راهم را گرفتم و آمدم، کم کم اصل ماجرا یادم افتاد. به خودم آمدم. تازه به خاطر آوردم که سرچشمه قضیه کجا بوده است. تازه فهمیدم که او شایستگی ­اش را نداشته است. و این را خودش هم نمی ­داند. و نخواهد دانست. چون من هیچگاه به او نخواهم گفت. بعد از این همه مدت فقط متوجه شده بود که من گرفته و عبوس ام. فقط همین. و احتمالا به همین خاطر بعدا هم موفقیتی نخواهم داشت. ولی هیچگاه نخواهد دانست که من چرا گرفته و خشک و بی ­احساس بودم. هیچگاه. چون من به او نگفته­ ام و نمی ­گویم. او خودش باعث شد که نگویم.

 

ای پادشاه صادقان! چون من منافق دیده ­ای؟!    با زندگانت زنده ­ام، با مردگانت مرده ­ام

با دلبـران و گل­رُخان چون گلبــُنان بشکفته ­ام     با منکِـران دِی ­صفت همچون خزان افسرده­ ام

 

اما حالا همه چیز فرق کرده است. و او باز هم نمی ­داند. نمی ­داند که همه چیز دگرگون شده. گرچه پیش از این واقعا توانایی این را نداشتم که به او لبخند بزنم. ولی بعد از این خواهم داشت. من با او همچنان بی ­تفاوت ­ام. ولی به او لبخند می­ زنم. چون می ­دانم که به روی او نیست که لبخند می ­زنم. بلکه دارم به خودم لبخند می ­زنم. به اینکه موفق هستم و خواهم بود. و او این را نمی ­داند. به اینکه او مرا نفهمیده است و نخواهد فهمید. لبخند می­ زنم چون می ­دانم که گشاده ­رویی با آن که تو را نفهمیده است نه تنها سخت­ ترین کار دنیا نیست که ساده ­ترین کار همین است. او هم خوشحال خواهد شد. خوشحال! دیگر آن نیست که امروز را چون دیروز باشم. دیروز گذشت. امروز روز دیگری است.

 

ای عاشقان ای عاشقان! پیمانه را گم کرده ­ام!     زان می که در پیمانه ­ها اندر نگنجد خورده ­ام!

 

.

 

هیچ شنیده ­ای «خانه­ ی ملت»؟ خوب است! همان که شنیده­ ای، یعنی خانه­ ملت، که من و تو، و خانواده من و تو، و دوستان من و تو، و خویشان من و تو، و همسایگان من و تو، و همشهریان و هموطنان من و تو، یعنی همان­ها که «ملت» آنان را برگزیده ­اند و به خانه ملت فرستاده­ اند، همان ­ها، مرا و نوشته ­هایم را، و تو را و نوشته­ هایت را، و نوشته­ های خانواده مرا و نوشته­ های خانواده تو را و نوشته ­های دوستان و خویشان و همسایگان و همشهریان و هموطنان من و تو را، یعنی نوشته­ های «ملت» را محکوم و ممنوع کرده اند. و ملت را و نوشته ­هایشان را همردیف مروجین فساد و فحشا، مجرمین، زورگیران، باج­گیران، اراذل و اوباش و ... دانسته ­اند. من چیزی ندارم بگویم. من هیچ نمی ­گویم. خاموش می­مانم. اما حتی خاموشی من هم برایشان هراس ­آور است. هراس ­آور و تحمل ­ناپذیر.

 

خامش! که بلبل بـاز را گفتا چه خامش کرده ­ای؟

گفتا خموشی را مبین، در صید شَـه ِ صدمـَـرده ­ام

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٠ تیر ۱۳۸٧ - سهراب