تک درخت سرو

 

ای حکایت‌نویس!

 

خودم هم نفهمیدم که چطور شد که کتاب ادبیات دبیرستانم باز کردم و یک راست رفتم سر این حکایت از ابوسعید:

 

خواجه عبدالکریم، خادم خاص شیخ ما ابوسعید بود. گفت روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ِ ما او را چیزی می‌نوشتم. کسی بیامد که تو را شیخ می‌خواند؛ برفتم. چون پیش شیخ رسیدم شیخ پرسید که «چه کار می‌کردی؟» گفتم: «درویشی حکایتی چند از آنِ شیخ خواست، آن را می‌نوشتم». شیخ گفت: «ای عبدالکریم، حکایت‌نویس مباش؛ چنان باش که از تو حکایت کنند»...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب