تک درخت سرو

 

شعر بی‌دروغ، شعر بی‌نقاب

پدرم از ترس مرگ، نمکدان‌ها را شکست.

من در اتاقم بودم،

که صدای شکستن نمکدان‌ها را شنیدم و باور نکردم.

صدای شکستن نمکدان‌ها هنوز هم در گوشم است.

من از نمکدان مستغنی‌ام،

که غذایم کم‌نمک است، چون شعرم،

و کلماتم نیز.

من نمک را در کلمات دگران می‌جویم.

 

من از نمکدان مستغنی‌ام،

که غذایم کم‌نمک است.

تنها هر بار که نیمرو می‌پزم،

خاطرات شکسته‌ی نمکدان‌ها برایم زنده می‌شود،

که نمک را باید با دست بپاشم رویش.

 

آه که خیال نمکدان‌ها گاه و بی‌گاه در سرم می‌چرخد.

ذهنم آنقدر اسیر خاطرات نمکین آنهاست،

که مرا به سرودن وا می‌دارد.

و سروده-ام،

ذهنم را آرام می‌کند.

و نیمروی نمکین روی میز را سرد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب