تک درخت سرو

 

عید آمد

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
.. 
هر جا گذری غلغله شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
 
آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
 
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
...
 
اوه اوه بابا این اخوان هم خواسته درباره عید و بهار و اینها شعر بگوید ولی باز هم با همان حالت غم آلود و افسرده سخن گفته. باز تا اینجایش قابل تحمل بود ولی اگر می خواستم باقی اش را هم بنویسم اصلا نمی شد. دیگر رفته بود سراغ اصل غم و افسردگی: غمگین دلت، ای خسته کبوتر، افسون زدگان، افسانه بیهوده، مسکین من و دل.. اصلا اخوان همین جوری است، کاریش هم نمی شود کرد. همان بهتر که این غزل حافظ را زمزمه کنیم،
 
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
...
 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ - سهراب