تک درخت سرو

 

امروز

صبح ساعت شش از خواب بیدار می‌شوم. سعی می‌کنم خواب نمانم. چون برای‌ام مهم است. یک درسی است که قبلا مشابه‌اش را گذرانده‌ام. برای کارم به‌اش نیاز دارم. کم‌هزینه‌ترین و سریع‌ترین راه دوره‌ی مطالب برای‌ام این است که باز هم در کلاس شرکت کنم. سر جمع می‌شود هفته‌ای سه ساعت کلاس. آن هم کلاسی که هفت و نیم تا نه صبح است؛ زمانی که اگر سر این کلاس نروم، احتمالا جز با خوابیدن جور دیگری پُرش نمی‌کنم. گذشته از این‌ها استادش به‌راستی که استاد درس است. درس هیچ فرمولی ندارد به آن شکل، مگر روابط ساده. یک درس مهندسی ِ مهندسی! وقتی استاد توضیح می‌دهد از فهمیدن جزییات کیفور می‌شوی! و وقتی که سؤالی می‌پرسی، تازه می‌فهمی که استاد معلومات‌اش خیلی بیش از آن است که در وهله اول مطرح می‌کند. کلاس که تمام می‌شود، پسر پشت‌سری‌ام که معلوم است تا اینجای کلاس را غایب بوده است، از آنجا که می‌بیند من با چه سرعت و دقتی سعی می‌کنم تمام نکات مهم را یادداشت کنم، ازم می‌خواهد جزوه‌ام را که هنوز بیش‌تر از چند برگی نیست بدهم به او. بعد از کلاس وقتی از دانشگاه بیرون می‌آیم به سمت مترو، مسعود را می‌بینم. این چند ماهه به مسعود نزدیک‌تر شده‌ام؛ با هم حرف‌های بیشتری داریم برای گفتن. از مسعود که خداحافظی می‌کنم به سمت مترو می‌روم. خیلی زود قطار اول سر می‌رسد و سوارش می‌شوم. به ایستگاه آخر می‌رسیم. از قطار پیاده می‌شوم و روی یکی از صندلی‌های ایستگاه می‌نشینم، منتظر ِ قطار بعدی. از وقتی که می‌توانم کل مسیر دانشگاه تا خانه را با مترو بیایم خیلی رفت و آمدم ساده شده است؛ به ویژه «آمد»ام! دود و ترافیک که تقریبا ندارد. اگر هم به دلیل مشکلات عدیده قطار وسط خط گیر نکند، یا در ساعت‌های خلوت رفت و آمد کنی، دغدغه‌ات خیلی کمتر است. روی صندلی ایستگاه از روی گوشی همراه‌ام، به فایل‌های آموزش زبان گوش می‌دهم. به اصطلاح، این‌طور وقت‌ام کمتر تلف می‌شود یا دست کم احساس علافی نمی‌کنم. قطار می‌آید و پس از اندکی درها باز می‌شوند. ایستگاه خلوت است. من همین‌طور که گوشی‌ام را روی گوش‌ام گرفته ام می‌روم تو و روی اولین صندلی طبقه پایین می‌نشینم. پس از کمی تأمل، قطار به راه می‌افتد. من همچنان گوش می‌دهم. از پنجره قطار، آفتاب به داخل می‌تابد. دوست دارم چشم‌های‌ام را روی هم بگذارم. کم‌خوابی دیشب هم کمک‌ام می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم. صدای مکرر قطار وقتی که از روی شکاف ریل‌ها رد می‌شود مرا یاد سفر مشهد می‌اندازد.. همیشه همین وقت سال بود که با بچه‌های قدیمی می‌رفتیم مشهد. چه سفر لذت‌بخشی بود. لبخندی می‌زنم. امسال مثل اینکه دیگر از آن سفر خبری نیست. گرچه دوست داشتم امسال جای مشهد برویم یک شهر دیگر.. به خیال‌ام هنوز دارم به آن دیالوگ انگلیسی گوش می‌دهم! دختر ِ توی دیالوگ که از سختی‌های ثبت‌نام و انتخاب واحد می‌نالد، نگران پیدا کردن یک آپارتمان جدید هم هست..

On top of everything, I have to find myself an apartment..

دکتر مک‌کولن توضیح می‌دهد که

On top of everything, means in addition to all the other things.. on top of everything means this is even worse than things that I have already mentioned..

به کار و بار این روزهای‌ام نگاه می‌کنم. از خودم می‌پرسم

What should I do, on top of everything?! Or What I have to do, on top of everything?!

وقتی از قطار پیاده می‌شوم، بیرون از ایستگاه نیما را می‌بینم که دارد به سمت ایستگاه می‌رود به سوی دانشگاه. خوشحال است. خوش و بشی می‌کنیم و از کنار هم رد می‌شویم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٥ اسفند ۱۳۸٦ - سهراب