تک درخت سرو

 

حسب حال یا نامه ای به امیرحسین

در پاسخ به آن ایمیل سرگشاده که در پست پیشین ذکر خیرش رفت، بنده نامه ای به امیر حسین خان فرستادم که شرح حال چند وقت گذشته خودم را درش آورده بودم. شاید خواندن اش برای شما نیز خالی از لطف نباشد! راست اش از شما چه پنهان که تنها به دنبال بهانه ای می گشتم که آن اثر بی بدیل را اینجا هم منتشرش کنم! اما خامی نکردم و صبر نمودم تا آنکه امیر خودش به زبان آمد که چرا همین سخنان نغز (!) را اینجا منتشر نمی کنم؛ من هم که از خدا خواسته :دی. این است متن نامه، البته با تغییراتی اندک تا حقی از آنان که نامشان در نامه آمده ضایع نشود:

به به، سلام امیر آقا!

شادان شدم، رقصان شدم، مست و غزل‌خوانان شدم!

امیر جان، از این که مرا «گشاد» خواندی چنان شادمانی‌ای در دلم پدیدار گشت که قهقهه ­ای آنچنان زدم که بانگ ­ام بس عجیب و خارق ­العاده نمود در نزد اهل بیت که از طبقه زیرین، گران‌مایه مادرم بانگ برداشت که پسر تو را چه شده است که اینچنین در فغانی؛ و آیا این قال و قیل از شادی است یا از سر درد. اما دریغ که من حتی تاب آن نداشتم که دمی حال عادی خویش بازیابم و بازگویم مادر را که مرا چه شده است تا بدینگونه خنده و غریو شادی بر من مستولی گشته. خلاصه که ما را چنان شاد نمودی که آن بانگ بلند و کوبنده‌ی شادی‌ام (با چنان حدّت و فشار از ته وجود) مرا یک «گاف» هم به «شادی» اضافه نمود و «گشاد» تر ساخت؛ باشد تا ببینمت و جبران کنم! ... اما به تو می‌گویم که این نمط داستان­سرایی ­های شبه-ادیبانه ­ام را جدی نگیری که تو خود نیک‌تر دانی که در ادبیاتِ این پهنه ­ی پارسی تا بوده و بوده، رسم بر مبالغه و بلکه اغراق و غلوّ بوده است وگرنه نه تنها از نامه ­ات شادان و رقصان نشدم که بسی عزادار گشتم! که حال چه کنم با این رفیق ِ در غربت مانده که بدینگونه نزد من دادخواهی آورده از (این به خیال خودش) غمِ غربت که آه تو رو خدا برای ­ام بنویس که اگر پیک، نامه­ ات را نفَسی دیرتر به دستم برساند، از غم هجر در این خاک غریب به‌سان شهدای جاوید کربلا تشنه بر دیدنِ دیدارِ یارانِ راستین، جان به جان­ آفرین تسلیم خواهم کرد؛ و تا به حال کم برای آن یاران دیرینه‌ی راستین زحمت نداشتهام، زحمت تشییع از راه دور و سوم و هفتم و چلّم و سال و غیره نیز بر گُرده‌ی شما راستین دوستان می‌افتد و قس علی هذا... و من در این سو، در وطن خویش، و در کنار نزدیکان و اقربا، حوصله­ ی این ندارم که حتی اگر حوری‌وشی مه‌سیما و سرو-قامت و نیکو-سرشت بخواهد در کنارم نشیند و در برَم گیرد، به تندخویی گویمش برو سر خویش گیر و مرا به خود بگذار، حال باید برای این رفیق ِ نرینه‌ای که هیچ بویی از لطافتِ طبع و تن نبرده است، دست به قلم شوم و طوماری چنین بنویسم اَطوَل از یک مثنوی! به قول رفقای قدیم ِ به سرای کفر شتافته (مهدی را منظور کردم): «خوشگلی؟ یا رقصت قشنگه عزیزم؟!»

اما نمی‌دانم این لحن‌ام تو را خوش آمد یا نه ولی قصد کردم که اخبار را نیز همین‌گونه گل‌واژه‌وار خدمتت واگویه کنم. از خودم که بگویم، خوبم. در این ایام و لیالی برای ورودآزمون کتبی ِ آن «هما»ی سعادت و نیک‌بختی که به قول موعود در همین روز آدینه برگزار خواهد شدن، در حال خواندنم. دو طومار بزرگ از برای خود فراهم آورده‌ام به زبان بیگانه‌ی انجلیزی که از برای تکنسیون‌های طیاره‌جات است؛ یکی اِیرفرِیم و آن دیگر پاورپلانت که مختصرا «اِی اَند پی» اش خوانند که تو خود نیک بر این‌ها واقفی؛ که من اول بار از زبانِ شکّرین‌گفتار و راست‌کردار و درازرفتار و فضول‌مآبِ خودت که درباره هرچیزی، چیزی می‌پرانَد و لاجرم بعضا هم درست از آب درمی‌آید، این خزعبلات را شنیدم.. البته این‌ها همه در حالی است که بنده‌ی کمترین به عنوان یک مهندس ِبهترین ِ شریفی چندین و چند مصاحبه و حتی یک ارایه (یا همان پرِزِنتاسیون) به زبان شیرین انجلیزی و به لهجه‌ی شیرین‌تر تگزازی از برای آنکه دلِ کارگزارانِ قدیم‌تر ِ آن آسمانی-ادارگانِ همای‌بخت را به‌دست آورم انجام داده‌ام و این آزمونِ تقریبا آخرین، مرا بسیار فایده‌مند خواهد بودن چرا که حتی آنان که هم‌اکنون درونِ همای‌اند، باز این آزمون را با ذوق و شوق فراوان مشتاقانه از سر می‌گذرانند که پایه‌ای مستحکم‌تر در آن همای‌ادارگان از برای خویش بنا سازند؛ و دیگر هر نسیمِ شُل و وِلی نتواند ریشه‌ی بیرون از خاک مانده‌ی آنان را از آن آسمانی‌‌جایگاه به درآرد و از کار بی کارشان سازد، بل بدین طریق به حالت و موقعیتِ یک کارگزار رسمی، نزدیک‌تر آیند. گات ایت، گای؟! ... پس چند روزی است که به خواندن این قطور کتابگان مشغول‌ام، که البته از جزییات میکانیکالِ نظاماتِ طیاره نیز آگاه شده‌ام و لذت‌ها برده‌ام؛ باشد که دوستان لذایذی بس لذیذتر از این نصیبشان شود! .. اما پسر عموی‌ام نیز که میکنیکال انجینیر است از ولایت انگور و از آزادترین دانشگاه که تاکسفوردش نامند نیز خود را برای این آزمون آماده می‌کند؛ گرچه او آن مراحلی را که این حقیر ِ عالی‌مقام از سر گذارنده، هنوز پیش ِ رو دارد ولی به هر روی از برای آزمون در تلاش است، تلاشی سترگ.

و یَسئَلونَکَ عن النیما فقُل لَهُم اِنّه مجاهدٌ صبور و عالمٌ فکور

اما از نیما پرسیده‌ای؛ و تو چه دانی که نیما چیست و کیست؛ و مقام و جایگاه او به کدام مرتبت است و همّت و رای او به چه میزان، که من ِ برادر نیز خود از او متحیر مانده‌ام! همین بس که بگویم تا کنون حدود ده دوازده مقاله کنفراسی از خودش با همکاری دوستان در کرده است و از برای آن در تلاش‌اند که نوشتاری اندر یک جورنال خوشگل موشگل به چاپ رسانند. (معیار سنجشو که حال کردی؟! اونلی پِیپر، ناثینگ اِلس :دی) به هر روی تلاش این پِیپر-زادگان بسی ستودنی است. راستی سروده‌ای از یکی از دوستان شریفی فی‌الحال به ذهنم آمد که شاید بی‌مناسبت نباشد. به گمان‌ام برای تو نفرستاده بودمش؛ بخوانش:

http://alifarmad64.blogfa.com/post-19.aspx

به هر حال همچنان نیما را روحیه‌ای است بس شادان و همیشه می‌بینی‌اش درحالی که رقصان است و غزل‌خوان؛ و ما نیز خود از او روحیه می‌گیریم... تو نیز از برادرت امین بگو. کاش من آن وقت که به هم نزدیک تر بودیم بیش از این او را دم‌خور می‌بودم تا اکنون که دور از هم‌ایم بیشتر می‌توانستیم با هم سخن بگوییم. و اما از آن کوچکترین، علی، بگو که درست خاطر مبارک‌ام نمی‌آید که در کجا مشغول تحصیل دانش و فضل است؛ و فی‌المجموع احوالش چه‌طور است. در ضمن اگر علی را دیدی از قول من بگو به دوستان هم‌دانشگاهی‌اش به ویژه شهین و کتی اینها سلام برساند.

دمی اجازه بده ببینم دیگر از چه پرسیده بودی، تا برایت بنویسم....

...اوه، اما نیما هنوز نه اپلاییده است که فی‌الواقع فرصت از دست رفته؛ و به سال بعد موکول کرده ولی تنها برای سنگاپور اقداماتی هرچند اندک از خود در کرده است؛ همین.

نه اشتباه شد، یه چیز دیگه هم مونده؛ تازه برای اردیبهشت (که نمی‌دونم فرنگی‌ها بهش چی می‌گن، جولای، مارچ، چه می‌دونم..) می‌خواد یه تافل مشتی بده.

و اما مسعود نیز که برای ما اسطوره تلاش و همت و البته هوش و ذکاوت است همچنان به زندگی عادی و خوابگاهی خود ادامه می‌دهد و به پژوهشکده می‌رود، بی زن و زندگی. البته لازم به ذکر است که برادر جان! زندگی که همه‌اش زن نیست، زندگی هویت مستقلی دارد، آری. این رازی بود که درِگوشی فقط برای تو دوست عزیز گفتم. من نیز خود از جهت بی‌زنی همچون مسعودم و خودت! ولی راستی به گمان‌ام آنجا ایرانی کم نباشد؛ چرا با دختری ایرانی جفت (گفته باشم یعنی دوست) نمی‌شوی؟ حتی خارجی؟ بالاخره همه از جنس آدم‌ایم همدیگر را درک می‌کنیم، حیوان که نیستیم؟ .. چی؟! شما مخالفی؟! .. پس دیگه اینو من نمی تونم کاریش کنم! ... فرید را نیز از وقتی که به ایران آمده یک بار دیده‌ام و با هم سخن‌ها گفته‌ایم ولی خبر زن و زندگی را از تو می‌شنوم؛ به هر حال درباره او بعید که نیست هیچ، قریب هم هست!

و اما از دانشگاه پرسیده بودی؛ از منابع آگاه شنیده‌ام که در گروه دین پَر تحولاتی در شرف انجام است. اول آنکه امیر خسته شده است، دیگر حوصله درس دادن ندارد و دانشگاه را نیز نسبت به بیرون محل درآمدی مناسب نمی‌بیند و عن قریب است که خود به دست خود برود که اگر هم این کار را نکند بعید نیست که همکاران دوستش یا دوستان همکارش زحمت این کار را برایش بکشند. و اما حیف‌تر آنکه محمد کار خود را در دانشکده کم کرده است. یک درسی ما با او گذراندیم که «مفاهیم پیشرفته طراحی» اش می‌خوانند. من و بسیاری از هم‌دوره‌ای‌های خودمان (که می‌شناسی‌شان) آن موقع حتی با آن درس حال هم نمودیم؛ ولی این ترم آخری دانشجویان عزیز دانشکده که درس و دانشگاه را فقط به معنای ریاضیات و حل کردن معادله و به جواب رسیدن و دور جواب مستطیل قرمز کشیدن می دانند، گویا از این درس ابراز نارضایتی کرده‌اند، و حسین و متحد استراتژیک‌اش، یعنی استاد جناب‌عالی، از فرصت استفاده کرده و خلاصه دعواهای قدیمی، تازه شده است. محمد هم چون استاد شده می‌تواند تنها یک درس در دانشکده ارائه کند. پس او این ترم فقط کَد ارائه کرده و طراحی و اینها را به بقیه وانهاده است، و هادی که اخیرا عضو هیأت علمی دانشکده شده است قصد دارد که طراحی را ارائه کند. حالا دیگر نمی‌گویم که هادی برای دلجویی از استاد قدیم‌ترِ خود، محمد، نزد او رفته که استاد من برای ارائه درس طراحی به کمک شما یا دست کم تأیید شما نیاز دارم و او هم گفته که تو پیش از آنکه وارد این دانشکده شوی باید بدانی که می‌خواهی چه کنی نه الان! و دیگر نمی‌گویم که دانشجویان نزدیک به محمد می‌گویند که در جواب این مسأله که اصلا چرا او با ورود هادی به دانشکده مخالفت کرده، تقریبا گفته است که (از آن حرف‌های مخصوص به خود محمد که البته من آنها را زیاد هم بی‌راه نمی‌دانم یا دست کم بداهتا نمی‌توانم ردّشان کنم) این ایرادی سیستمی دارد که دانشجویی که همین جا درس خوانده، بیاید در کنار اساتید قدیم، استاد شود (البته این نقل قول تقریبی است!). به هر روی گذشته از این ناگفته‌ها، در همین هنگام، محمد با دانشکده مدیریت ارتباط برقرار کرده (به قول برخی، مدیریتی‌ها دعوت‌اش کرده‌اند) که در آنجا درس ارائه کند... باری، پای محمد هم در دانشکده تق و لق شده که به زعم من جای تأسف دارد.

راستی امیر یک چیزی هم خیلی سر دلم گیر کرده، خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهت نگم عزیزم، ولی دیگه نمی‌تونم بیشتر از این خودخوری کنم؛ خواستم بهت بگم: گشاد خودتی! ... البته می‌دونم که این دروغی بیش نیست و تو یکی از سخت‌کوشان روزگاری.. و به هر حال من هم سعی می‌کنم دست کم خودمو به تو نزدیک کنم .. از اون نزدیک شدن قزوینی نه ها، از او یکی نزدیک شدنا.

خداییش خسته شدم دیگه از بس که تایپیدم. الان هم کاملا پشیمونم؛ آخه من خر برای کی این همه خودمو خسته کردم! واقعا که! خداییش کتاب تکنسینی هواپیما رو خوندن و با چرخ‌دنده و میل‌لنگ سر و کله زدن خیلی لذت‌بخش‌تره تا حرف زدن با یک دوست صمیمی ِ قدیمی! باورت میشه؟! :دی

یک چیز دیگر هم درِ گوشی به تو بگویم که خیال می‌کنی دلت از برای وطن یا من (!!) یا هر کس دیگه‌ای تنگ شده. اگر همین الان ناگهان طی‌الارض کنی و در طرفة العینی به وطنت قدم گذاری، از فرط دود و ترافیک و رفتار خوب همشهریان و هم‌وطنان و به‌ویژه کلام کژ و دری وری‌های خود بنده، و اخبار سیاسی و اقتصادی داخله و نیز باقی واقعیت‌های تلخِ ناشی از این اسلامِ عزیز، دوباره پا به فرار گذاشته و با طی‌الارض برق‌آسا باز هم خودت را به دیار کفر که همانا مهد آسایش و رفاه و تمدن است، خواهی رساند.

راستی ممد رو هم می‌بینم، آموزشی ش رو توی انزلی گذروند الان توی دانشگاه سربازه. سلام بهت رسوند.

منتظر باقی اراجیفت در آن تارنوشت همایونی هستیم و همچنان با یک روحیه انقلابی کامنت‌های شعارگونه خواهیم گذاشت.

قربانت

پویا

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ - سهراب