تک درخت سرو

 

نوروزنامه

این اواخر کمتر از گذشته شعر می خوانم، ولی می دانم که هرچه هم که پیش آید، شوق شعر خواندن از سرم نمی افتد که «در من این عشق قدیم است و به در می نرود». هربار که پس از مدتی دوری از حال و هوای شعرخوانی، به سراع حافظ می روم، چنان مبهوت شعرش می شوم گو این که پیش از این او را نمی شناخته ام و شعر زیبایش را نخوانده بوده ام.

واپسین باری که دیوان حافظ را گشودم، غزلی آمد که بی مناسبت با احوال ما در این روزهایی که به پیشباز نوروز می رویم، نیست:

ساقیا سایه ابر است و بهار و لبِ جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
...
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از درِ عیش درآ و به رهِ عیب مپوی

شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روی
...
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

شکر آن را که دگر ... و خداوند را سپاس گفتم که بار دیگر به بهار رسیده ام.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۱ اسفند ۱۳۸٥ - سهراب