تک درخت سرو

 

و از آن حضرت است به معاویه

به کتابخانه‌ام نگاه می‌کردم. بهتر است بگویم کتابخانه‌مان. به هر حال کتابخانه هر دویمان است هنوز. طبقه بالا قرآن بود، کنارش مثنوی و کنارش یک قرآن دیگر و کنار آن، نهج‌البلاغه‌ی شهیدی با آن جلد مشکی. هوس نثر زیبای شهیدی را کردم. کتاب را بیرون کشیدم. روی میز کنار کتابخانه بازش کردم. همان صفحه‌ای که پدرم مدت‌ها پیش تا زده بود آمد. نامه‌ی ١٧، ص ٢٨١:

«

و از آن حضرت است

به معاویه در پاسخ نامه‌ی او

و اما خواستن تو شام را از من؛ من امروز چیزی را به تو نمی‌بخشم که دیروز از تو بازداشتم و این که می‌گویی جنگ عرب را نابود گرداند و جز نیم نَفَسی برای آنان نماند، آگاه باش آن که در راه حق از پا درآید، راه خود را به بهشت گشاید؛ و آن را که باطل نابود گرداند، به دوزخش کشاند. اما یکسان بودن ما در کارزار و در مردان پیکار؛ نه چنین است، که تو را دو دلی است و سعی من همراه با یقین است، و دلبستگی ِ شامیان بدین جهان نه بیش از مردم عراق است بدان جهان. اما گفته‌ی تو که ما فرزندان عبد منافیم؛ درست است. که تبار ما یکی است، اما امیه در پایه هاشم نیست. و حرب را با عبدالمطلب در یک رتبت نتوان آورد، و ابوسفیان را با ابوطالب قیاس نتوان کرد. آن که در راه خدا هجرت نمود چونان کسی نیست که رسول خدایش آزاد فرمود؛ و خاندانی را که حَسَبی است شایسته، همچون کسی نیست که خود را بدان خاندان بسته؛ و نه آن که حق با اوست با خواهان ِ باطل یکسان و یک ترازوست؛ و نه با ایمان ِ درستکردار چون دروغگوی دغلکار. بدا پسری که پیرو پدر شود و در پی او به آتش دوزخ درشود.

و از این گذشته ما را فضیلت -بستگی به مقام- نبوّت است -که بزرگترین حجّت است- ارجمند را بدان خوار کردیم و خوار را بدان سالار؛ و چون خدا عرب را فوج فوج به دین ِ خویش درآورد و این امّت خواه و ناخواه سر در بند اطاعت آن کرد، شما از آنان بودید که یا به خاطر نان، یا از بیم جان مسلمان گردیدید؛ و این هنگامی بود که نخستین مسلمانان در پذیرفتن اسلام پیش بودند و مهاجران سبقت از دیگران ربودند. پس، نه برای شیطان از خود بهره‌ای بگذار و نه او را بر نفس خویش مستولی دار.

»


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ - سهراب