تک درخت سرو

 

رو به آن وسعت بی‌واژه

این شب باران‌خورده‌ی ساکت و آرام با لطافت و خنکای نسیمش چنان حس مستی و بی‌قراری و شور و اشتیاقی در سرم انداخته که اگر طبع شعر می‌داشتم مثل سهراب اینگونه می‌سرودم:

«

کفشهایم کو،

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه‌ی مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه‌ی سبز پتو خواب مرا می‌روبد.

بوی هجرت می‌آید:

بالش من پُر آواز پَر چلچله‌هاست.


صبح خواهد شد

و به این کاسه‌ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.


باید امشب بروم.

...

باید امشب چمدانی را

که به اندازه‌ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.

یک نفر باز صدا زد:‌ سهراب!

کفش‌هایم کو؟

»


ولی خب چون طبعش نیست، فعلاً بهتره برم بخوابم!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ - سهراب