تک درخت سرو

 

بهار

این دود سیه‌فام که از بام وطن خاست

از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که بر ماست

یک تن چو موافق شد یک دشت سپاه است

با تاج و کلاه است

مُلکی چو نفاق آورد او یکه و تنهاست

از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست

از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی نه تعدّی ز کلیساست

از ماست که بر ماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است؟

بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست

از ماست که بر ماست

از شیمی و جغرافی و تاریخ، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال و ان قلت، به هر مدرسه غوغاست

از ماست که بر ماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی است

یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که بر ماست

محمد تقی بهار - مشهد ١٢٩١


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ - سهراب