تک درخت سرو

 

روز آخر

رییسم، اون یکی نه، این یکی! میگه خب خوش بگذره تعطیلات. ایشالا سال بعد بچه به بغل! فقط یادت نره سبزه گره بزنی. حالا هول نکنی یه وقت درخت گره بزنی! همون یه گره شل به سبزه بزن. زیاد هم عجله نداشته باش.

در کل حال میده توی وقت اداری بزنی بیرون. یه جور مرضه شاید! نمی‌دونم. ولی یه حس باحالی داره وقتی تو ساعت کاری داری تو خیابون قدم می‌زنی. آنهم در آخرین روز کاری و درست وسط روز.

گذشته از این، به خاطر اینکه می‌دونی که قراره چند وقت از پایتخت دور باشی و بری این ور اون ور، یه دلهره و اضطرابی داری. می‌ترسی از اینکه ممکنه دلت تنگ بشه واسه این همه شلوغی و دود. می‌ترسی نکنه یه چند وقت سرب کافی به مغزت نرسه و سردرد بگیری! به همین خاطر تصمیم می‌گیری که یه حال حسابی به خودت بدی. یعنی تو ساعت کاری بلند شی بری آلوده‌ترین نقطه شهر، میدون انقلاب، و یه نفس حسابی توی هوای آلوده و زیر آسمون سربی‌رنگ بکشی. تا در آخرین روز کاری سال، آخرین حالتو با این پایتخت امیدها و آرزوها کرده باشی!

پارسال دم عید این شعر رو اینجا نوشتم. امسال هم خواستم بگم که بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود.

شاد زی با سیاه‌چشمان، شاد       که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمـــده شــادمـان بایـد بــود                   وز گـذشــته نکـرد بایـد یـاد

باد و ابر است این جهان ِ فسوس        باده پیش آر که هرچه بادا باد


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ - سهراب