تک درخت سرو

 

کار ِِ خویش می‌کرد!

«

این بوسَهل مردی امام‌‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زَعارتی در طبع ِ وی مؤکـَّد شده...

...

و بوسهل با جاه و نعمت و مردمش، در جنب ِ حَسَنـَک یک قطره آب بود از رودی...

...

چون پیغام بگذاردم، خواجه دیری اندیشید،‌ پس مرا گفت «بوسَهل ِ زوزَنی را  با حسنک چه افتاده است که چنین مُبالَغَت‌ها در خون ِ او گرفته است؟»

...

خواجه برخاست و سوی دیوان رفت. در راه، مرا (که عبدوسم) گفت «تا بتوانی، خداوند را بر آن دار که خون ِ حسنک ریخته نیاید - که زشت‌نامی تولّد گردد.»

گفتم «فرمانبُردارم.» و بازگشتم و با امیر بگفتم.

قـَضا در کمین بود. کار ِ خویش می‌کرد.

»

تاریخ بیهقی، قصه‌ی بردار کردن ِ حسنک


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ - سهراب