تک درخت سرو

 

آخر هفته

استادم بهم میگه: «...خاک بر سرت که اومدی از من امضا بگیری که بری. جای اینکه بری تو همون محل کارت یه کاری بکن... اگر نمیذارن دست کم کار خودتو بکن، بذار بیرونت کنن... جای اینکه تو بذاری و بری، احـ.مدی‌نـ.ژادو بنداز بیرون... مگه فکر می‌کنی آمریکا چطوری آمریکا شد؟... یا خیال می‌کنی امپراطوری ایران در زمان شاه عباس دروغ بوده؟...»

رییسم بهم میگه: «مهندس، حواستو جمع کن. اسمارت باش. با همکارت آقای فلانی درباره کارهای اینجا مشورت نکن. اینجا آدما خیرخواه بغلدستی‌شون نیستند. ممکنه تحریکت کنن که کاری بکنی. مواظب باش. بیشتر از این که هستی مواظب باش. من که به شما الگو رو معرفی کردم. مثل فلانی باش. نه مثل اون یکی.»

یاد حرف استادم می‌افتم. آقای رییس از ناهار خوردن من با آقای فلانی بدش می‌آید. و جالب آنکه رک و پوست‌کنده از من می‌خواهد این کار را نکنم. تو روی من از من می‌خواهد مثل فلانی باشم. غافل از اینکه شاید من محض انسان بودنم هوس کرده باشم که خودم باشم. یاد حرف استادم می‌افتم. تغییر ایجاد کنم؟ آقای رییس از آدم کار نمی‌خواهد بلکه مثل بابابزرگ آدم دوست دارد رفقای مرد گنده‌ای مثل من را هم خودش تعیین کند. درباره شخصیت من هم دستور صادر می‌کند. مشکل ما فقط استبداد حکومتی نیست. از جزئی‌ترین رابطه رییس مرئوسی استبداد خودش را نشان می‌دهد تا انتها. امیدوارم حرف استادم راست باشد...

از پنجره خوابگاه دختربچه‌های پرشور و شوق را می‌بینم که یکی در میان مقنعه‌هاشان از سر افتاده و در حیاط مدرسه دارند ورزش می‌کنند و شعری می‌خوانند. از دیدن شور بچگی‌شان لذت می‌برم.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ - سهراب