تک درخت سرو

 

دردهای من!

این شاعر را نمی شناختم. هنوز هم نمی شناسمش! ولی نامش را شنیده بودم. چرا که دست کم در کتاب های درسی مان اشعاری از او خوانده بودیم، گرچه تقریبا چیزی از آنها به یاد نداشتم! مرگش سبب شد که این شعر از او در برابرم خودنمایی کند. شعر زیبایی است!

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

« قیصر امین پور »

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۱ آبان ۱۳۸٦ - سهراب