تک درخت سرو

 

شهری است پر کرشمه حوران ز شش جهت

داشتم رد می‌شدم. جوانی کنار پاساژ در تاریک روشن ایستاده بود و در آن هوای سرد گیتار می‌زد و با صدای بلند و ضرب آرام می‌خواند:

چشای آبی تو

مثه دریا می‌مونه

دل خسته‌ی من از

...

دنباله اش را نشنیدم. اما برای خودم اینجوری ساختمش و زمزمه کردم:

دل خسته‌ی من از

نگاشون چه پرخونه

غیر از آنکه از بداهه سرایی خودم به وجد آمده بودم، احساس می کردم که بهتر از آن جوان دارم این شعر را می خوانم... ولی بعدش هر چه فکر کردم نفهمیدم چطور ممکنه از نگاه یک جفت چشم آبی دریایی، دلت خون بشه. بی‌ربط سروده بودم!


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۱ آذر ۱۳۸۸ - سهراب