تک درخت سرو

 

روزمرگی

نه دغدغه این مسأله را دارم، نه چیز جدیدی است که تازه به آن پی برده باشم. و نه به همین دو دلیل باید باعث نگرانی دوستانم شود. این را می‌نویسم چون طبعم به نوشتن کشیده است. این را می‌نویسم که لحظه‌ای را ثبت کرده باشم.

رییسم بعد از چند ماه که مشغول کار بودم به من گفت فلانی باید بیشتر تلاش کنی. من از حرفش بیش از آنکه هر برداشتی بکنم، متعجب شدم. یاد فعالیت‌هایم در طول این چند ماه افتادم. تلاش بیشتر بی‌معنی بود. آخر بگو نقص کار کجا بوده، تا بشود فهمید چه چیز را باید با تلاش بیشتر جبران کرد.

اما حالا او حس می‌کند یا خیال می‌کند که من عوض شده‌ام و تلاشم را بیشتر کرده‌ام. به همین خاطر از من راضی است. اما من همانم که بودم.

امروز دومین روزی بود که برای کارکنان قسمت‌های دیگر کارم را ارایه می‌کردم. اکثرشان همرده و همپای خودم هستند. تا آخر وقت امروز دقیقاً نمی‌دانستم که نظرشان درباره کارم چیست؛ حوصله‌شان را سر برده‌ام؟ خیلی عادی و معمولی ظاهر شده‌ام؟ یا اصلاً کارم خیلی تکراری است؟ هیچ برداشتی از نگاههایشان نداشتم. تا بعد از اتمام کار ِ امروز دو نفرشان که با هم آشنایی بیشتری داشتیم جلو آمدند و خوش و بشی کردند. از کار پرسیدم. خیلی راضی بودند. هیچ انتظارش را نداشتم. آخر آنها هم همپایه‌ی من بودند و بلکه بهتر از من. چطور ممکن بود.

همین طور که با آن دو مشغول صحبت بودم. دو نفر دیگر که تازه در این کار جدید با هم آشنا شدیم هم نزدیک آمدند و سر صحبت را باز کردند و صحبت‌های آن دو نفر قبلی را تأیید کردند. گفتند فلانی تعارف نمی‌کنیم. ما با قسمت‌های مختلف کار کرده‌ایم. ولی شما کارت را بسیار بهتر از دیگران ارایه می‌کنی. انتظارش را نداشتم. خوشحال شدم. انرژی گرفتم. گفتم از اینکه این را می‌شنوم واقعاً خوشحالم.

باز همین امروز هم رییسم با دو نفر بازرس خارجی آمده بود دم در اتاق. در حال ارایه کار بودم. آمدم نزدیک در. با خارجی‌ها خوش و بشی کردم. یکی‌شان اشاره کرد که ادامه بده. کارت را بکن. می‌دانستم بازرس‌اند. کارم را ادامه دادم. رییسم بیرون اتاق معلوم بود که دارد برایشان انگلیسی بلغور می‌کند و پز کارمندش را می‌دهد. لحظه‌ای بعد سه تایی آمدند توی اتاق. من کارم را می‌کردم. دو سه دقیقه شاهد کار من بودند و رفتند. می‌دانم امروز با کارم هم رییسم را خوشحال کردم و هم کلی به نفعش شد. اما این را هم می‌دانم که باز خیلی زود می‌توانیم به همان نقطه قبلی برگردیم که «فلانی،‌ باید بیشتر از این تلاش کنی».

وقتی که لازم است، از تو استفاده بهینه می‌شود. و وقتی که لازم نیست، تذکر می‌شنوی. اما تو به کارت مطمئنی. و مطمئنی که اطمینان تو به کارت تضمین کننده هیچ چیزی نیست. فقط شاید یک جور احساس رضایت شخصی.

 


 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٥ مهر ۱۳۸۸ - سهراب