تک درخت سرو

 

بگذار من هر چه دلم می‌خواهد در دلم خیال بکنم

«

... خوب عزیزم دمدمی بگو ببینم تا حالا من چه گفته‌ام که تو را آن‌قدر ترس برداشته است. می‌گوید قباحت دارد. مردم که مغز خر نخورده‌اند. تا تو بگویی «ف» من می‌فهمم فرح‌زاد است. این پیکره که تو گرفته‌ای معلوم است آخرش چه‌ها خواهی نوشت. تو بلکه فردا دلت خواست بنویسی پارتی‌های بزرگان ما از روی هواخواهی روس و انگلیس تعیین می‌شوند. تو بلکه خواستی بنویسی در قزاق‌خانه صاحب‌منصبانی که برای خیانت به وطن حاضر نشوند مسموم (در این‌جا زبانش طپق می‌زند، لکنت پیدا می‌کند و می‌گوید) نمی‌دانم چه چیز و چه چیز و چه چیز، آن وقت چه خاکی به سرم بریزم. چه طور خودم را پیش مردم به دوستی تو معرفی بکنم. خیر، خیر ممکن نیست. من عیال دارم من اولاد دارم، من جوانم. من در دنیا هنوز امیدها دارم. می‌گویم عزیزم اولاً دزد نگرفته پادشاه است؛ ثانیاً من تا وقتی که مطلبی را ننوشته‌ام کی قدرت دارد به من بگوید تو. خیال را هم که خدا بدون استفتا از علما آزاد خلق کرده. بگذار من هر چه دلم می‌خواهد در دلم خیال بکنم هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت می‌خواهد بگو. من اگر می‌خواستم بنویسم تا حالا خیلی چیزها می‌نوشتم، مثلاً می‌نوشتم الان دو ماه است که یک صاحب‌منصب قزاق که تن به وطن‌فروشی نداده بیچاره از خانه‌اش فراری است و یک صاحب‌منصب خائن با بیست نفر قزاق مأمور کشتن او هستند...

»

« چرند و پرند »، علی اکبر دهخدا

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ - سهراب