تک درخت سرو

 

یکرنگی

هنوز نمی‌توانم بگویم که دوستش دارم. شاید کمی زود باشد. اما دست کم از او خوشم می‌آید. به خاطر بعضی برخوردها و حرف‌هایش.

ما هنوز فقط دو تا همکاریم. مدت زیادی از آشنایی‌مان نگذشته. حتی در طول این مدت، زیاد هم یکدیگر را ندیده‌ایم. اما او گاهی سخنانی بر زبان می‌راند که انتظارش را ندارم. انتظارش را ندارم که اینقدر زود و تا این حد راحت اینها را به من بگوید.

برخوردهایش به برخوردهای ایرانی‌ها نمی‌ماند. رک‌گویی‌اش و بیان ساده و راحتش در عین بی‌تکلفی، آدم را شگفت‌زده می‌کند. یا دست کم من ایرانی را که همیشه آسته رفتم و آسته گفتم و سعی کرده‌ام بیشتر شنونده باشم تا گوینده، شگفت‌زده می‌سازد. یک جور شگفتی همراه با لذت. لذت ساده بودن، راحت بودن، و رک گویی. لذت بیان عقیده. بیان عقیده به دوست، به پدر، به مادر، به برادر، به خواهر، به همکار، به عابر پیاده‌‌ی توی خیابان یا همسفر اتوبوس یا متروی شهری که چندان ربطی هم به هم ندارید. لذت بیان عقیده، به رییس، به مدیر کل، به معاون، مدیر عامل. لذت بیان عقیده به هر کس و هر چیز** و درباره‌ی هر کس و هر چیز.

وقتی او حرف می‌زند، یک لحظه خیال می‌کنی که انگار اینجا ایران نیست. ایران، با تمام مختصات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی‌اش. ولی آنچه مسلم است اینجا ایران است، با تمام مختصاتش در تمام ابعاد. اما او در این فضا نمی‌زیَد. او خیلی وقت است که از بند این مختصات به در رفته است و شیوه‌ی عادی ِ خودش را برای زندگی در همین جامعه‌ی خاص برگزیده.

مثلاً یک بار وقتی که بحث از سیاست و مردم و عوام‌فریبی و اینها بود، در حضور من و یکی دیگر از همکاران، تقریباً بی‌مقدمه گفت: « حالا حالاها طول میکشه تا خدا از ذهن مردم ایران بره بیرون... ». با این حرفش غافلگیرم کرد. نه به خاطر صراحت عقیده‌اش. که به خاطر صراحت بیانش.

یا یک وقتی داشتیم با هم پیاده از سر کار برمی‌گشتیم. ناخواسته هر دو از گرمای هوا شکوه کردیم. هر دو داشتیم از اینکه تا به خانه برسیم چقدر عرق می‌کنیم برای هم می‌گفتیم که او حکایت چند سال پیشش را برایم گفت که ماشین نداشته و وقتی به خانه می‌رسیده کاملاً غرق در عرق بوده. حرف خاصی نزد. حتی حرفش برای من هم عادی بود. ولی حرفش از همان جنس سادگی و راحتی بود که در فرهنگ ما ایرانی‌ها کمتر بر زبان آورده می‌شود. گفت: « خب اون موقع هم اوایل ازدواجم بود. روابطم با خانومم فرق می‌کرد. یه حالت دیگه‌ای داشت. من که از در می‌اومدم تو، خانومم می‌خواست بغلم کنه. من می گفتم نه نه ولم کن، بدنم خیس عرقه. خانومم می‌گفت بابا ما هم هر موقع خواستیم کاری کنیم تو نه آوردی... »

راحتی‌اش واقعی‌ست. و از ذهن آرامش نشأت می‌گیرد. آرامشی که به خاطر یکرنگی بیرون و درونش پدید آمده. آرامشی که اکثر ماها نداریم.

.

پی‌نوشت: قدیم‌ترها دوست دیگرم ابوالفضل یک چیزهایی درباره «عرف» و «عرف شخصی» گفته بود.

** بله! بنده به غیر از اشخاص گاهی در حضور اجسام هم عقیده‌ام را بیان می‌کنم! به ویژه وقتی که بیان عقیده در حضور اشخاص هزینه گزافی داشته باشد!

 


 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب