تک درخت سرو

 

در محضر حکیم

یکچند به کودکی به استاد شدیم

یکچند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

.

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره ِ دور را رسیدن بودی

کاش از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

.

آنان که محیط ِ فضل و آداب شدند

در جمع ِ کمال، شمع ِ اصحاب شدند

ره زین شب ِ تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

.

جامی است که عقل آفرین می زندش!

صد بوسه ز مهر بر جبیــن می زندش

این کوزه گر ِ دهر چنین جام ِ لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

.

از من رمقی به سعی ِ ساقی مانده ست

از صحبت خلق بی وفایی مانده ست

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

.

این قافله ی عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی! غم ِ فردای حریفان چه خوری؟!

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

.

خیـام! اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت ِ کار ِ جهان نیستی اَست

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب