تک درخت سرو

 

"زندگی، جنگ و دیگر هیچ"

«

"الیزابتا" کوچک است و شکننده و شاد، تا چند ماه دیگر پنج سالش تمام می‌شود. او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن، ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:

- زندگی یعنی چه؟

جواب احمقانه‌ای به او دادم:

- زندگی، لحظه‌ای است بین تولد و مرگ.

- مرگ چیه؟

- مرگ وقتی است که همه چیز تمام می‌شود.

- مثل زمستان؟ وقتی که برگ‌های درختان می‌ریزند؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود، نه؟ وقتی بهار بیاید،‌ درخت دوباره زنده می‌شود، نه؟

- ولی برای مردها این‌طور نیست، زن‌ها و بچه‌ها هم همین‌طور. وقتی کسی مرد، برای همیشه مرده، دیگر دوباره زنده نمی‌شود.

- اینکه نمیشه، این درست نیست.

- چرا الیزابتا. بخواب.

- من حرف‌های تو را قبول ندارم. فکر می‌کنم وقتی کسی بمیرد، مثل درخت‌ها در بهار زنده می‌شود.

فردای آن روز به ویتنام رفتم. در ویتنام جنگ بود،‌ آتش بود و خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذارش به آنجا می‌افتاد. شب شد و خوابیدم و ناگهان صدای جنگ گوش‌ها را پر کرد. همه‌جا می‌لرزید. خرابی‌ها به بار آمد. قلب‌ها سوراخ شد و در یک آن ضجه‌ی کودکان بی‌سرپرست و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید. و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود.

...

زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم،‌ بدون قدمی اشتباه و بدون آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون آنکه تردید کنیم که اشتباه می‌کنیم و یا فکر شکستنش را بکنیم. باید آن را طی کنیم، ما که انسان هستیم و نه فرشته... و نه حیوان... ما که بشر هستیم.

بیا خواهر کوچکم، الیزابتا، تو می‌خواستی بدانی زندگی یعنی چه؟ زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد؛ از وقایع و دیدنی‌ها، از اعمال و افکار و چه بهتر که از اعمال و افکار انسانی پر شود.

»

«

٢٢ نوامبر

صبح

...

روز قشنگی است و من و مورولدو دو دوست پیدا کردیم، گروهبان نورمن جینز و سرجوخه باب جین. هر دو بیست و سه ساله‌اند. اولی سیاه مثل شب و دومی طلایی مثل آفتاب. هرگز آنها را جدا از هم ندیدم. همیشه با هم هستند. جریان دوستی‌شان از این قرار است که نورمن زندگی بابی را نجات داده و بابی هم به نوبه‌ی خود زندگی نورمن را نجات داده. آن دو از ماه مه گذشته تا به حال در هفت نبرد با هم بوده‌اند و در کنار هم جنگیده‌اند. وقتی برای بردن آب به کنار رودخانه آمدند با من و مورولدو آشنا شدند.

...

و بعد نورمن رفت تا چلیک‌های آب را به جای بابی در کامیون بگذارد و بابی آمد کنار من نشست و برایم تعریف کرد که چرا نورمن را این اندازه دوست دارد.

- برای اینکه، می‌دانی، به عنوان مثال، امروز صبح از امریکا یک رادیو ترانزیستوری برای او فرستاده‌اند و او چون می‌دانست من رایو دوست دارم،‌ آن را به من هدیه کرد. ولی فقط به این خاطر نیست که دوستش دارم، بیشتر به خاطر استقبال او از من هنگام آمدنم به ویتنام از او خوشم آمده. می‌دانی، اینجا دیگر رنگ پوست مطرح نیست. آن روز مثل دو برادر برای گشت و دیدبانی رفتیم. تمام طول جاده پر بود از مین و او اصرار داشت که جلوتر از من راه برود و به من دستور داد که از او فاصله بگیرم. و بعد در اولین جنگ نورمن زخمی شد. من برای نجاتش دویدم و در همان‌وقت من هم زخمی شدم و بیهوش روی زمین افتادم. وقتی به هوش آمدم دیدم نورمن روی من خم شده و با نگرانی مرا نگاه می‌کند. او با پاهای مجروح و دستهای خونینش مرا بغل کرد و کشان‌کشان برد. می‌توانی بفهمی؟ به این می‌گویند دوستی،‌ و دوستی چیز قشنگی است. قشنگتر از عشق. و تنها نقطه‌ی مثبت جنگ این است که دوستان خوبی پیدا می‌کنی و بقیه‌ی جنگ جز کارهای مسخره چیز دیگری نیست. می‌دانی، من داوطلبانه به ویتنام آمدم ولی الان چنان از جنگ و جنگیدن بیزارم که نمی‌دانم چه کلمه‌ای برای بیان این نفرتم پیدا کنم. دلم می‌خواست هرگز نمی‌آمدم. از آمدنم خجالت می‌کشم.

»

.

« زندگی، جنگ و دیگر هیچ » اوریانا فالاچی

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب