تک درخت سرو

 

مامانی من کتاب میخوام!

این روزها مثل خانوم های خونه که عصری حوصله شون از یکنواختی و روزمرگی سر میره میرم پاساژ قدم می زنم. مغازه ها رو نگاه می کنم. آدما رو نگاه می کنم. بلخره وقت باید یه جوری بگذره دیگه. امروز که داشتم ویترین کتاب فروشی رو نگاه می کردم. یه دختر چهار پنج ساله اومد دم کتاب فروشی و بلند گفت «مامان همینجاس، اینجا مامان، اینجا» مامانش گفت «نه بیا بریم». دختره در حالی که جفت پاهاشو می کوبید زمین بلند گفت «اینجا،‌ اینجا» مامانش برگشت و گفت «نه،‌ این که کتاب فروشیه. اسباب بازی فروشی جلوتره!»

حالا همین یه بار هم که بچه به کتاب فروشی گیر داده بود،‌ مامانه تلویحاً بهش یاد داد که اسباب بازی فروشی بهتره! بذار من مامان بشم! ببین چی کار می کنم واسه تربیتش! نمی دونم. شاید هم من زیادی بی کارم که به ملت گیر میدم. اصلن باید از این بی کاری دربیام. پوسیدم توی خونه. می خوام برم کلاس. از این کلاس آشپزی و خیاطی و اینا که حالم به هم می خوره. یه مشت زن امّل دور هم جمع میشن و از شوهراشون واسه همیدگه پز میدن. میخوام برم کلاس آرایشگری، ایروبیک، اصلن یه سری دوستای جدیدی توی پاساژ پیدا کردم که همه شون دخترای جوونند که تازه شوهر کردن. اونا میگن بیا کاراته. بهت اعتماد به نفس میده. توی خونه هم به دردت می خوره!

.

پی نوشت: یاد یه خاطره افتادم. یه آقایی بود توی شهرمون که خودش اهل فرهنگ بود و کتاب فروشی هم داشت. می گفت: خانومه میاد توی مغازه. بهش میگی این کتاب صد تومن. میگه صد تومن؟!  اونوفت خودش و بچه هاش فقط پونصد تومن بستنی تو دهنشونه! (البته قیمت ها مال اون موقع س)


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب