تک درخت سرو

 

روایتی از بامداد اسلام (دو)

در ادامه پست‌های قبل بخش‌هایی را از کتاب بامداد اسلام می‌آورم که به نظرم برای خواننده جالب است و آدم را به خواندن کتاب تشویق می‌کند. هر آنچه که داخل گیومه آمده از «بامداد اسلام» نقل شده به غیر از یک مورد که مشخصاً از «جستجو در تصوف ایران» گرفته شده است.

اعراب و کعبه

« گرماى خفه کننده یا رمضاء مکه با قلت آب، باد سموم، و کثرت پشه، هواى شهر را مخصوصا براى کسانى که کم مایه نیز بودند تحمل ناپذیر مى کرد. ندرت باران البته غالبا سبب خشکیهاى مستمر متوالى بود و در دنبال آنها قحطى. اما وضع بناى شهر چنان بود که رگبارهاى معمول مناطق حارّه، هر وقت که رخ مى داد، آن را دستخوش سیل مى کرد. این ماجرى، با گرماى کشنده تابستان، غالبا منتهى مى شد به بروز وباهاى عام. ازین رو بود که بسیارى از خانواده ها نوزادان خویش را به دایه هایى از اهل بادیه مى سپردند تا کودک در هواى بادیه پرورده شود و از عفونت و وباى شهر در امان بماند. »

« اهل مکه درین زمان غالبا قریش بودند و در بین آنها خانواده هایى چند قدرت و نفوذ بیشتر داشتند. بنى هاشم، بنى امیه ،بنى زهره ،بنى مخزوم ،بنى اسد ،بنى نوفل ،بنى جمح ،بنى تیم ،بنى سهم ، و بنى عدى ازین چند خانواده به شمار مى آمدند. »

خانواده‌های ساکن حومه مکه نسبت به قریش « در دلاورى و جنگجویى نام و آوازه بیشتر داشتند. »

« افراد شهر مثل اعراب بادیه نسبت به شیخ خانواده تا حدى تبعیت مى کردند. تجاوز و قتل اگر روى مى داد قانون ثار که قانون بادیه است قصاص را تحمیل مى کرد و اگر قاتل تسلیم نمى شد خانواده او مسؤول شمرده مى شد. شهر نه پلیس داشت نه حکومت، اما سوگند و پیمان که خانواده ها را با هم متحد مى کرد مى توانست اجراى عدالت را تامین کند و کسانى را که از مصلحت عام پیروى نکنند به انزوا و عزلت محکوم دارد. »

« مکه در سر راه تجارت بین مشرق و دنیاى مدیترانه واقع بود و به همین عنوان در طى قرون شهرت و رونقى یافته بود. هم عراق و شام را به یمن متصل مى کرد و هم ارتباط بین افریقا و آسیا را سبب مى شد. »

« در مکه تجارت شغل همه بود و کسی که تاجر نبود نزد قوم به چیزى شمرده نمى شد. حتى زنها نیز به کار تجارت شوق و علاقه تمام مى ورزیدند. چنان که مادر ابوجهل به تجارت عطریات مشغول بود، زن ابوسفیان با کلبیهاى شام معامله داشت، و خدیجه بنت خویلد از سالها پیش از آن که به ازدواج محمد ص درآید با شام تجارت مى کرد. وجود کعبه نیز که از قدیم پرستشگاه اعراب به شمار مى آمد از اسباب عمده رونق تجارت و امنیت طرق در مکه بود و قریش که متولى این معبد بودند بیش از سایر اعراب از مواهب و عواید آن بهره مى بردند. با این همه، کعبه اختصاص به قریش نداشت و زیارتگاه اعراب به شمار مى آمد. هر قبیله یى در آنجا بتى داشت و بالغ برسیصد بت درین خانه بود. حتى نصارى هم آنجا بر روى ستونها و دیوارها صورت مریم و عیسى و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را نقش کرده بودند. »

« در این پانتئون [مجموعه خدایان یونانی] جاهلى، اللّه [که خدای نادیده بود] خدایى بزرگ به شمار مى آمد اما نه یکتا بود و نه بى همتا. خدایان دیگر نیز در ردیف او بیش و کم پرستش مى شدند. از جمله، وجود لات، منات و عزّى که قریش آنها را دختران خدا مى شمردند مورد پرستش خاص آنها بود. »

« ...خدایان دیگر هم در بین این اعراب البته مورد تکریم واقع مى شدند. چنان که قریش در جوف کعبه خدایى داشت که «هبل» خوانده مى شد: بتى بود از عقیق سرخ و به صورت آدمى. »

از آنجا که این خدایان مورد تکریم اعراب بودند، آنها فرزندان خود را نیز بنده‌ی این خدایان نام می نهادند. مانند پدر محمد که عبدالله نام داشت و یا «عبدالعزی که ابولهب نیز خوانده می شد» و پسر عبدالمطلب بود.

« آداب حج و طواف که قسمتى از آن در اسلام نیز باقى ماند، مورد توجه تمام اعراب بود اما قریش در ترتیب حج بیش از سایر اعراب بر خود سخت مى گرفت و این را براى خود مزیتى مى شمرد. »

« غیر از این خدایان که سیصد و شصت تا از آنها در جوف کعبه مورد پرستش بود اللّه هم مورد تعظیم و پرستش واقع مى شد. اللّه البته دربسیارى احوال به انسان شباهت داشت اما خالق آسمان و زمین، فرستنده باران و مدبر عالم بود. »

« ...بین جن و خدا نیز رابطه نسبت و خویشاوندى مى پنداشتند و در بعضى موارد به آنها استعانت مى نمودند و هدایا و نذور تقدیمشان مى کردند. این جنیها در نزد آنها عبارت بوده اند از موجوداتى نامرئى و قاهر که غالبا در غارها، کنار چشمه ها، و نزدیک صخره ها زندگى مى کرده اند و در بعضى موارد به صورت جانوران نیز در مى آمده اند. »

« پرستش سنگ هم در بین بیشتر طوایف رواج داشت چنان که وقتى عرب به سفر مى رفت، سنگى همراه خویش مى برد تا آن را پرستش کند. با این همه اگر در راه سنگى دیگر مى یافت که از آنچه همراه داشت زیباتر مى نمود همان را برمى داشت و اولى را دور مى انداخت. »

« اعتقاد به بقاى روح و دنیاى دیگر نزد عرب مقبول نبود. نزد آنها زندگى با مرگ پایان مى یافت و آن سوى مرگ دیگر چیزى نبود. اگر چیزى ازین مقوله به گوش عرب خورده بود از قول یهود و نصارى بود و کسى نیز آن را باور نداشت. این فکر را هم یهود ظاهرا از ایرانیان آموخته بودند و ازین رو بعضى از فرقه هاى قوم آن را لازمه دیانت نمى شمردند. به هر حال اعتقادبه حیات بعد از موت را اعراب خرافه تلقى مى کردند و از آن بابت دغدغه یى به خاطر راه نمى دادند. »

قریش که در مکه می زیستند به سبب تجارت ثروتمند بودند اما اعراب بادیه نشین، روحیه دلاوری و جنگجویی داشتند. چرا که جنگ جزئی از زندگی آنان بود، « این جنگها هم یا براى دست یافتن به آب و چراگاه همسایه بود و یا به خاطر انتقام گرفتن از تجاوز او. و به سبب این جنگها که گاه تا چندین نسل دوام مى یافت قبیله هاى منسوب و مجاور متحد مى شدند یا از هم جدا مى شدند. »

« تجار قریش که بین یمن و شام نوعى ییلاق و قشلاق تاجرانه داشتند،البته درطى سفرهاى خویش از عقاید و آداب و همچنین از قصص و حکایات اهل کتاب چیزى به گوششان مى خورد. »

« گذشته از این سفرهاى بازرگانى، چیزهاى دیگر نیز بود که قریش را با عقاید و افکار سایر اعراب آشنا مى کرد: حج و اسواق. مخصوصا درین اسواق که قبایل مختلف امتعه خویش را جهت معامله عرضه مى کردند متاع شعر و خطابه نیز خریدار داشت و افکار و عقاید هم در طى شعر و خطابه مبادله مى شد. زندگى عرب در آنچه مخصوصا ازین شعر جاهلى مانده تصویر شده است. اگر هم در میراث ادب جاهلى چیزهایى هست که ساخته ذوق و خیال راویان بعد باشد باز بیشک نشانى است از آنچه عرب جاهلى داشته است. هیجانى وحشى و سرکش درعشق شاعر جاهلى و در شعر و ترانه او هست که رنگ تندى به سخن او مى دهد. قصایدى که به نام معلقات مشهور است روشنگر این دعویست. با این همه هیچ شعرى مانند قصیده شنفرى روح و ذوق واقعى عرب جاهلى را نشان نمى دهد و عبث نیست که آن چکامه را لامیه عرب خوانده اند. در تمام این گونه اشعار که غالبا مشحون است از عشق، از شراب، از شکار و از جنگ آنچه بیشتر به چشم مى خورد فقدان احساسات دینى احساسات صادقانه و صمیمى است. حتى سایه مرگ که شاعر جاهلى را در بیابان بى فریاد دنبال مى کند روح او را به آرامش و سکون دین نمى خواند، به شور و آشوب زندگى دعوت مى کند و همین نکته است که دعوت محمد ص و قبول پیام او را تا آن حد براى عرب جاهلیت دشوار مى کرده است. »

پیغمبر در مکه

«... اما یتیم عبد اللّه در خانه ابو طالب بزرگ شد و وى یک بار نیز کودک را که نه ساله و به دیگر قولها دوازده یا سیزده ساله بود همراه خویش به سفر شام برد. در خانه ابو طالب که خود پیرى کم مایه بود و از عهده معیشت خاندان خویش برنمى آمد، محمد ص ناچار شد کارى پیش گیرد. شبانى پیش گرفت که اهل مکه آن را کارى حقیر مى شمردند و به زنان و یتیمان اختصاص داشت. بدین گونه در نزد ابو طالب محمد ص در فقر و آزادگى بزرگ شد و به زیرکى و امانت شهرت یافت. در بیست سالگى در یک جنگ محلى جنگ فجار که ده قبیله از اعراب اطراف مکه در آن به هم ریخته بودند با ابو طالب حاضر شد و از آن جا با رسم و راه جنگ آشنایى یافت. بیست و پنج ساله بود که بیوه زنى از قریش خدیجه بنت خویلد را که چهل ساله بود و از ثروت و مکنت بهره یى داشت به همسرى برگزید. این خدیجه با ثروتى که از میراث پدر و شوهر سابق خویش اندوخته بود با شام تجارت مى کرد و گویند: یک بار نیز محمد ص را پیش از این ازدواج با کالاى خویش به شام فرستاده بود. دراین مسافرت شام بود که گفته اند راهبى نصرانى با وى صحبت داشته بود. در بازگشت ازین سفر که خدیجه را به زنى گرفته بود زندگى محمد ص تا حدى آرام و خالى از دغدغه بود. از خدیجه فرزندان یافته بود و وجود او و فرزندانش زندگى وى را که آغاز آن در یتیمى و تنگدستى گذشته بود آسایش و رفاه مى بخشید.

درین زمان محمد ص دیگر نه اندیشه معیشت داشت نه اندوه تنهایى. نزد عامه به امانت موصوف بود و آبرومند و موجه شناخته مى شد. مردم وى را محمد امین مى خواندند و او نیز در جلب اعتماد عامه توفیق تمام داشت. پارسا و مهربان و خوش خوى بود و به سبب خوى و طبعى که داشت و شاید تا حدى تحت تاثیر آنچه طى مسافرتهاى شام دیده بود به انزوا و تفکر علاقه یى تمام مى ورزید. از اخبار به درستى دانسته نیست که معاشرتش با چه کسانى بود. به موجب روایات با ورقة بن نوفل که آیین عیسى گزیده بود گفت و شنود داشت. چنان که مصاحبت زید بن عمرو بن نفیل هم که در این ایام در غارهاى مجاور مکه عزلت گزیده بود و از قریش و بتان آنها پیوند خویش بریده بود بى شک در وى تاثیر داشت. درین زمان در بین اهل مکه کسانى مانند این زید بن عمرو دیده مى شدند که دیانت قریش و بتهاى بیجان آنها نمى توانست دلهاشان را خشنود و مطمئن کند و ازین رو پرستش خداى یگانه اللّه و اعتقاد به رستاخیز و حساب و کتاب آنها را از شرک و جاهلیت دور مى داشت. همین زیدکه با محمد ص خویشاوندى داشت مطابق بعضى روایات وى را در جوانى از قریش و دیانت آنها تحذیر کرده بود. »

« اما گذشته از صحبت حنفاء و نصارى میل به عزلت و تفکر نیز وى را به سوى درون مى خواند. درین زمان در آسایش و فراغتى که از زندگى با خدیجه یافته بود، گه گاه مثل حنفاء در کوه حرى معتکف مى شد و به خلوت و تفکر مى پرداخت. ماههاى رمضان را مخصوصا بیشتر درین خلوت و انزوا مى گذرانید. اندک اندک اندیشه هایى در درونش راه مى یافت که در محیط مادى و منفعت جوى مکه غریب و بیسابقه بود. این اندیشه ها با افکار بت پرستان قریش شباهت نداشت اما به هر حال با آنچه یهود و نصارى مى اندیشیدند و محمد ص در سفرهاى شام و گردش در اطراف مکه با آنها آشنایى یافته بود بى شباهت نبود. »

...

« ابوطالب، نگهدارنده و عم و پشتیبان پیغمبر » بود، اما با وجود دعوت محمد، او هیچگاه ایمان نیاورد.

پیغمبر در مدینه

« غزوه بدر در سال دوم هجرت روى داد. قضیه ازین قرار بود که مسلمین در صدد برآمدند بر یک کاروان قریش که از شام مى آمد و ابوسفیان ابن حرب از شیوخ بنى امیه سرپرست آن بود دستبردى بزنند. »

پیام محمد

«... این رسالت زندگی عرب را یکسره دیگرگون کرد و کسانی را که در غرور و فساد جاهلیت خویش گویی به نفاق و شقاق ابدی مجکوم شده بودند به وحدت و اتحاد کشانید. تعصب و اختلاف جاهلیت را در بین آنها از میان برد و آنها را با رشته برادری و برابری به هم پیوست.  »

بیماری و مرگ

« محمد ص که رسالت خود را به پایان آورده بود به مدینه بازگشت. در این بازگشت بود که بین راه، در جایى به نام غدیر خم توقف کرد (18 ذى الحجه). فرمان داد تامنبرى از جهاز شتر درست کردند. به منبر رفت، على را هم که از یمن آمده بود و در مراسم حج به او ملحق شده بود به منبر برد. بعد روى به یاران کرد و گفت آیا من بر مؤمنان از خود آنها اولیتر نیستم گفتند چرا یا رسول اللّه. پیغمبر گفت هر کس که من مولاى او هستم على مولاى اوست. آن گاه دعا کرد به آن که على را یارى کند و نفرین بدان که او را فروگذارد و دشمن دارد.

این ستایش و بزرگداشتى که از على ع کرد دست کم نوعى راى اعتماد پیغمبر بود در حق على. از آن پس کسانى که با على ازیمن آمده بودند و از سختگیریهاى وى در امر غنایم و در کار حق ناراضى بودند دم فرو بستند. این ناراضیها کسانى بودند که آنجا در غیبت على از آنچه به دست آمده بود جامه هایى چند برگرفته بودند و وقتى وى آنها را دیده بود با عتاب تمام فرمان داده بود تا جامه ها را بیرون آورند. این فرمان بر آنها گران آمده بود و از على ع نزد پیغمبر شکایت برده بودند. پیغمبر آنها را از شکایت باز داشته بود اما آنها دردل همچنان از على ع ناراضى مانده بودند. وقتى پیغمبر از على ع بدین گونه قدردانى کرد دیگر براى آنها مجال شکایت نماند. حاضران دیگر به تهنیت على رفتند و بر او به عنوان مولا سلام کردند. حتى گویند عمر بن خطاب نزد وى رفت و در مبارکباد گفت خوشا به حال تو، از امروز مولاى من شدى و مولاى هر مؤمن و مؤمنه یى. داستان غدیر حیثیت على ع را نزد مسلمانان افزود و سروصدایى را که همراهان ناراضى راه انداخته بودند خاتمه داد. اگر چه بعضى منافقان باز ناراضى شدند و درپشته یى هم براى سوء قصد کمین کردند اما پیغمبر آگاه شد و آنها نتیجه یى نگرفتند. به هر حال بر حسب روایات شیعه همین جا بود که آیه آمد به این مضمون که امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خویش بر شما تمام داشتم و راضى شدم که اسلام دین شما باشد. »

زرین کوب در «جستجو در تصوف ایران» ص 54 می گوید: « نسبت به تشیع حکیم ترمذی [قرن سوم هجری] رای خود را در رساله‌ی الرد علی الرافضه بصراحت بیان می دارد. درین رساله وی دعوی شیعه را مبنی بر آنکه رسول بر وصایت علی نص کرده است رد می کند و حدیث ولایت را هم تعبیر می کند به اینکه قصد پیغمبر تأیید علی بوده است در مقابل کسانی که پیغمبر می دانسته است بعدها نسبت به وی اظهار برائت خواهند کرد، یعنی خوارج. به علاوه علی خود به خلافت ابوبکر و عمر راضی بود و اگر نص وصایت در این مورد وجود داشت نه خود او ممکن بود در این باب سکوت کند و نه مسلمین راضی می شدند. »

...

« در آغاز بیمارى به رسم همیشه به نوبت در خانه زنهاى خویش بسر مى برد. زنهاى وى در این زمان نه تن مى شدند، که جز عایشه همه پیش از ازدواج بیوه بودند. »

« محبوبترین زنان پیغمبر عایشه بود دختر ابوبکر که در هنگام وفات پیغمبر هجده سال داشت و دخترى نه ساله بود که به خانه وى آمد. پیغمبر او را بیشتر از زنان دیگر دوست مى داشت و در داستان افک که تهمت بر وى نهادند نیز از باب او اندوه و نگرانى بسیار داشته بود. در این پایان عمر محمد در خانه میمونه بیمار شد و در نوبت زینب بنت جحش بیماریش شدت یافت. آخر با اذن و رضایت دیگر زنان در خانه عایشه بسترى شد و گویند ابوبکر را هم فرمود تا در نماز به جاى وى ایستد. وقتى او را به خانه عایشه مى آوردند بر دوش على ع و فضل بن عباس تکیه داشت. سرش را بسته بود و پاهایش را بر زمین مى کشید. »

« در آغاز نالانى یک شب که خواب به چشمش راه نمى یافت برخاست و با یارى یک تن خادم -ابو مویهبه- یا با دیگران به بقیع، گورستان مدینه، رفت. آنجا که آن همه دوستان و پیروانش در خواب ابدى غنوده بودند یک چند به اندیشه و عبرت پرداخت. با مردگان به زبان دل سخن گفت و براى آنها دعا خواند و آمرزش طلبید. با ابو مویهبه هم گفت که مرا مخیر کرده اند بین زندگى دردنیا و لقاى خدا اما من لقاى خدا را برگزیدم. در بازگشت به خانه تب و درد وى برافزود. اما حتى در بیمارى نیز خوشخویى خود را از دست نمى داد. آن شب که از قبرستان باز مى گشت عایشه از سر درد مى نالید. پیغمبر به دلداریش گفت که من بیش از تو حق دارم که از سر درد بنالم؛ با این همه باک مدار، اگر تو پیش از من بمیرى ترا کفن خواهم کرد بر تو نماز خواهم خواند و ترا به خاک خواهم سپرد. عایشه با شوخ طبعى یى که از طعنه و ملامت خالى نبود گفت بعد هم که به خانه مى آیى زن دیگرى مى گیرى (سیره چاپ مصر ج 4/292، تاریخ طبری طبع دخویه 4/1800). و پیغمبر که شوخى و ظرافت را خوش مى داشت لبخند زد. »

« یک بار که ابوبکر با مردم نماز مى خواند پیغمبر به مسجد وارد شد. لرزان و ناتوان بود و فضل بن عباس و على ابن ابى طالب زیر بازویش را گرفته بودند. مردم که در آن وقت انتظار دیدار وى رانداشتند از شادى دیدار او نزدیک بود صف نماز را بر هم زنند اما وى نگذاشت. در کنار ابوبکر نشست و نماز خواند. به قولى ابوبکر را کنار زد و خود با مردم نماز به جاى آورد. »

« به خدا سوگند که من هیچ چیز را حلال نکرده ام مگر آنچه خدا حلال کرده است و چیزى را حرام نکرده ام مگر آنچه خدا حرام کرده است. »

«... آخرین سخنش این بود: بل الرفیق الاعلى بل آن یار برترین! پس از آن خاموشى گزید و سرش بر سینه عایشه افتاد. عایشه آن را بر بالش نهاد تا برخیزد و با دیگر زنها بر مرگش شیون کند! »

« وفات محمد ص در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاد به سال یازدهم هجرت؛ قولى هم هست که بیست و هشتم ماه صفر بود. اقوال دیگر نیز گفته اند که ضعیف است. »

« کسانى که در سیرت او خواسته اند محققانه سخن برانند شیوه زندگى او را که در مدینه داشت با سیرتى که در مکه نشان مى داد تفاوت نهاده اند. البته در مدینه که وى عنوان رهبر و پیشواى امت داشته است شیوه زندگیش با روش زندگى مردى که در مکه عرضه جور و استخفاف مخالفان بوده است تفاوت داشته است [همچنانکه لحن و محتوای آیات مکی و مدنی نیز متفاوت است] لیکن این نکته را نمى توان نشانه دوگونگى احوال روحانى او دانست. با تفاوتى که در زندگى مکه و زندگى مدینه او هست در هر دو جا سیرت وى بر پایه پاکى و درستى بوده است. در هر دو جا رفق و مدارا و جوانمردى و شفقت دستور کارش به شمار مى آمده است. بارى، سیره او سرمشق واقعى نیکى و پاکى بود. محققان اروپا رفتار او را با یهود بنى قریظه که تقریبا همه را کشت بر خلاف مروت شمرده اند... »

یادگار محمد

یادگار محمد اینها بود « قرآن که کلام خدا شناخته می‌شد، و سنت که گفتار و کردار پیامبر بود. »

«... این حدیث‌ها را سینه به سینه نقل می‌کردند، بی آنکه آنها را بنویسند از آن كه پیغمبر در این باب دستوری نداده بود. از آن گذشته پایبندی به قرآن اشتغال به حدیث را نزد بعضي بدعت جلوه مي داد. عمر بن خطاب كساني را كه در نقل اين حديث ها افراط می‌کردند نمی‌پسندید. ابوهریره بعدها گفت که تا عمر زنده بود نمی‌توانستیم قال رسول الله بگوییم. گویند عمر یکبار هم ابوهریره را تازیانه زد و گفت زیاده روایت می‌کنی. کسی نزد عبدالله ابن عباس آمد و حدیث گفتن گرفت. ابن عباس بدو ننگریست. مرد گفت به حدیث پیغمبر گوش نداری؟ عبدالله گفت وقتی بود که چون حدیث پیغمبر نقل می‌شد چشم و گوش ما به سوی آن می‌رفت اما بعد که مردم هرگونه سخنی را نقل کردند دیگر چیزی از کسی نپذیریم جر آن که بشناسیمش. »

یاران پیغمبر

« بسیارى ازین یاران سالهاى دراز در دوستى پیغمبر پایدارى و فداکارى نشان داده بودند. »

« ابوبکر بن ابى قحافه که بعدها خلیفه پیغمبر و فرمانرواى مسلمانان شد قسمت عمده مالى را که طى سالها در تجارت اندوخته بود در راه محمد ص و دوستى او خرج کرد. طلحة بن عبداللّه که بعدها داستان جنگ جمل نام او را مشهور کرد در روز احد به دست و تن خویش سپر پیغمبر شد چندان که دستش آسیب سخت دید و بیست و چهار زخم بر تنش وارد آمد. على بن ابى طالب شبى که پیغمبر از مکه به مدینه هجرت مى کرد در بستر او غنود و از خطرنهراسید. »

«... به هر حال این جماعت [اصحاب صفه] کسانى بوده اند که در مدینه کس و کارى نداشته اند خواه از مهاجرین مکه و خواه از اعراب بادیه که به دیدار پیغمبر مى آمده اند. چون جایى براى آنها معین نبود در مسجد صفه یى ساخته شد تا آنجا به سر برند و از مسلمانان مدینه کسانى که ثروت و مکنتى مى داشتند آنها را دستگیرى مى کرده اند. شروع به غزوات و نیل به غنایم رفته رفته بسیارى از آنها را توانگر کرد اما نام اهل صفه بر آنها ماند و خود آنها نیز ظاهرا به این نام افتخار مى کردند. »

«... خود عثمان نیز از کاتبان وحی بود چنان که دو خویشاوند او معاویة بن ابی سفیان و عبدالله بن سعد بن ابی السرح هم برای پیغمبر نویسندگی کردند. عبدالله بن سعد چندی نویسنده وحی بود اما در دل انکاری پنهان داشت. آخر انکار خویش آشکار کرد و مرتد شد و نزد قریش رفت و مدعی شد که آنچه بر محمد فرود می آید برای او نیز می رسد. بعد از فتح مکه پیغمبر در صدد بود که او را هلاک کند اما به شفاعت عثمان بخشودش. »

دو پیر

« رحلت پیغمبر براى اهل مدینه خلاف انتظار بود. مردم که در مسجد مدینه حاضر بودند نخست یک لحظه آن را باور نکردند. حتى عمر بن خطاب در خشم و هیجانى که از اندیشه فقدان پیغمبر داشت گفت که محمد ص نمرده است و چنان که موسى به کوه طور رفت وى نیز غایب گشته است. اما بزودى بازخواهد آمد و دست و پاى آنان را که گویند وى مرده است خواهد برید. این گفته عمر شایدپیشنهادى بود براى آن که فکر فقدان و غیبت پیغمبر را براى عامه مسلمانان قابل تحمل کند و کسانى را که هنوز لرزان و ضعیف بودند از اندیشه ارتداد باز دارد.

ظاهرا نزدیک بود جمعى نیز این گفته عمر را بپذیرند. در این هنگام ابوبکر بن ابى قحافه یار غار پیغمبر فرا رسید. و ى خشم و هیجان عامه را فرو نشاند و با صدایى که اندوه وتاثر از آن مى بارید روى به مردم کرد و گفت: هر کس محمد ص را مى پرستید بداند که او مرد و آنکه خداى را پرستش مى کرد بداند که او جاویدان و بیمرگ است. »

...

« آخر ابوبکر -با پشتیبانى و کمک عمر خطاب و ابو عبیده جراح که ظاهرا با او نهانى سازشى داشتند و با هم به این مجلس آمده بودند- به خلافت رسید. نفوذ دخترش عایشه که زوجه محبوب پیغمبر بود و با على بن ابى طالب ع هم که نامزد دیگر خلافت بود دشمنى کهنه داشت، ظاهرا در این انتخاب بى تاثیر نبود. »

«... با آن که فاطمه دختر پیغمبر از ابوبکر نارضایتیها داشت و تا فاطمه زنده بود با همه تهدید و فشارى که در کار آمد على با خلیفه بیعت نکرد، لیکن سرانجام وى و یاران هم به انتخابى که در سقیفه شد راضى شدند و در مخالفت با این انتخاب پافشارى ننمودند. »

« اما خلافت ابوبکر از اولین روزهاى شروع مواجه شد با ارتداد اعراب. ارتداد کسانى که اداى زکات را نوعى باج به مدینه تلقى مى کردند و از به جا آوردن نماز و خاکسارى و ستایشگریى که در آن نسبت به اللّه و رسول مى شد ابا داشتند وظاهرا این هر دو کار -زکات و نماز- را براى خویش نوعى ذلت و به هر حال هر دو را خلاف مقتضاى مروت عربى خویش مى شمردند.

« بعضى مشاورانش [ابوبکر] مصلحت چنان مى دیدند که به خاطر زکاة با اعراب جنگ نکند اما او نپذیرفت و گفت اگر حتى از آنچه در زمان پیغمبر مى داده اند زانوبند شترى کم کنند براى گرفتن آن با آنها جنگ خواهم کرد. سردار او خالد بن ولید -که پیغمبر هم وقتى او را سیف اللّه خوانده بود- در دفع اهل رده خدمات درخشانى کرد. »

« ابوبکر هم به محض فرو نشاندن فتنه مرتدان براى آن که این نیروى پر جوش و خروش که اسلام آن را متحد و یکپارچه کرده بود بیحرکت نماند و عاطل و ضایع نشود یاران را -به عنوان بسط فتوحات و نشر دعوت اسلام به جانب عراق و شام روانه کرد و این کارى بود که ابوبکر آن را به پایان نبرد و بعد از دو سال و چند ماه خلافت وفات یافت. اما جانشین او عمر بن خطاب کار او را دنبال کرد. این خلیفه ثانى بعد از ابوبکر و در واقع به حکم وصیت او به خلافت رسید. »

« دوره خلافت عمر (23-13) که روى هم رفته ده سالى طول کشید نه فقط دوره طلایى فتوح اسلام بلکه نیز روزگار ایجاد بسیارى از رسوم و ترتیبات راجع به حکومت و سیاست اسلامى بود. چنان که مقررات و ترتیبات راجع به اهل ذمّه در دوران خلافت وى و براساس حکم قرآن و دستور پیغمبر نهاده شد. همچنین وضع اساس دیوان و تعیین مبلغى که از بیت المال به هر کس از مسلمانان داده مى شد، یادگار عهد خلافت اوست. نیز ایجاد پایگاه هاى نظامى که بعدها به نام امصار اسلامى خوانده شد -کوفه،بصره وفسطاط- و هم تاسیس تاریخ، و تعیین هجرت پیغمبر جهت مبدا تاریخ مسلمانان از کارهاى اوست.

بدین گونه در مدتى کمتر از سیزده سال که از وفات پیغمبر مى گذشت اسلام که با رحلت محمد در خطر نابودى بود نه فقط خود از خطر جست بلکه براى دشمنان خود خطرى بزرگ شد و نه تنها سرتاسر جزیرة العرب را تسخیر کرد بلکه هم شام و مصر را از دست امپراطور روم بیرون آورد هم تقریبا سراسر ایران را فتح کرد. اما مرگ بیهنگام خلیفه که بر دست یک اسیر ایرانى -نامش فیروز و مشهور به ابو لؤلؤ- کشته شد دشواریهاى تازه یى پیش آورد. خاصه که جانشین او عثمان بن عفان نیز که در یک شوراى پنج شش نفرى به خلافت انتخاب شده بود نتوانست سیرت این دو شیخ -ابوبکر و عمر- را دنبال کند و این امر سبب بروز نارضاییها در بین مسلمین شد. »

اسلام در ایران

« محرک عمده اعراب در اقدام به این مهاجمات در درجه اول بى هیچ تردید فقر و گرسنگى قوم بود. این گرسنگى هم که اخبار و قراین بسیار بر وجود آن گواه است تا حدى به سبب نقصان کشاورزى پیش آمده بود. خاصه که از یک قرن پیش به سبب ضعف حکومت وضع آبیارى در جنوب جزیره خلل یافته بود و نفوس انسانى که ناچار از یمن به حجاز مهاجرت کرده بودند در معرض تلف و خطر بودند و مدتها بود که در جستجوى آب و گیاه قبایل عرب را از هر جا به سوى مرزهاى فلسطین و شام و عراق و سواد مى راند. نشر اسلام و مجاهده در راه دین خدا هم محرک دیگر بود مخصوصا که این کار اعراب را از فکر ارتداد و اختلافات باز مى داشت و آنها را -در مقابل خطرهایى که از جنگ ناشى مى شد- متحد و یکدل نگه مى داشت. بعلاوه جنگ مقدس بود و حتى کشته شدن در آن ثواب شهادت داشت و مژده بهشت. البته ضعف و فسادى که در حکومت بیزانس و ایران پدید آمده بود نیز تاثیر عمده یى داشت در آماده کردن قوم براى این گونه مهاجمات.

گذشته از اینها فکر غنیمت هم اعراب را دلیر مى کرد و کسانى که در جزیره خویش به سختى و گرسنگى خو کرده بودند براى به دست آوردن غنیمت از مرگ هم -که خود به هر حال راحت بود- روى گردان نبودند. از یک سوى در جزیره تعداد مسلمانان روز به روز مى افزود و داوطلب براى جهاد زیاد مى شد و از سوى دیگر اعرابى که در مجاورت مرزها مرزهاى عراق و شام-بودند و آنجا کارشان راهزنى و غارت بود مسلمانان را به جنگهاى سرحدى مى کشانیدند. خلیفه هم مسلمانان را به این جنگها تشویق مى کرد تا هم شکمهاشان را سیر بدارد هم کارى برایشان فراهم کند. »

« اعراب سبک اسلحه که تمام سلاحشان بار شترشان مى بود در مقابل سپاهیان سنگین اسلحه ایران و بیزانس به آسانى مى توانستند از شیوه جنگ و گریز خویش نتیجه بگیرند. »

درباره علی

«... اما عمر هم وقتى راه خود را پیش مى گرفت کار را واگذار کرد به شورا آن هم بین کسانى که على ع همواره خود را از همه آنها بالاتر دیده بود. با این همه خود عمر هم در همه این اهل شورا عیبهایى مى دید: سعد بن ابى وقاص را درشت طبع مى شمرد و بدخوى، عبد الرحمن بن عوف را قارون امت مى دید، طلحه را به سبب تکبرش، زبیر را به سبب خستش، عثمان را به جهت خویشاوند دوستیش و على ع را به این بهانه که به خلافت علاقه بسیار دارد عیب مى کرد. »

...

- «بامداد اسلام» تا انتهای دوران اموی پیش می‌رود.

- ممکن است در مطالعه تاریخ صدر اسلام این سؤال به جا پیش بیاید که چگونه احوال و گفتار و رفتار پیغمبر تا به این حد با جزییات نقل می شود؟ پاسخ این است که به دلیل اهمیت و تأثیر شخصیت پیغمبر در آن زمان،‌ تمام احوال جزئی او از طریق اطرافیان ثبت می شد؛‌ چنان که متون تاریخی قدیمی زیادی در این زمینه وجود دارد.


+