تک درخت سرو

 

منتظری

رفقایی که در وطن به سر می برید! لطفاً با ف ی ل ت ر شکن وارد شوید.

در مصاحبه ای که عمادالدین باقی با او انجام داده است او با زبانی ساده و بی تکلف و با صراحت جوری درباره مشکلات ممکلت صحبت می کند که حس حسرت عجیبی در من بر می انگیزد. حسرت از اینکه واقعاً مشکلات ما این قدر ساده و پیش پا افتاده است.

«

باقی: میگم تو دوره قائم مقامی شما، بعدش همیشه یه لطیفه هایی درست می کردن، الان مردمو دیدید با اس ام اس برا هر کی تو کشور حرف می زنه، یه سخنرانی می کنه یا یه کاری می کنه فوری لطیفه درست می کنن.

منتظری: گربه نره به ما می گفتن.

باقی: آره.. نه خب جک و اینا هم درست می کردن، به گوش شما هم می رسید دیگه.

منتظری: آره.

باقی: شما اینا رو می شنیدید ناراحت می شدید؟

منتظری: نه.

...

منتظری: خب پا شیم بریم دیگه کم کم سراغ خواب.

»

.

پی‌نوشت: باز هم با فیل ترشکن وارد شوید: ++

پی‌نوشت ٢: او می‌توانست اما...


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٩ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

حسین رضازاده

او فقط یک قهرمان ملی نبود که زمانی کلکسیونی از مدال‌ها و افتخارات را به همراه داشت و همه از زن و مرد و پیر و جوان، از پولدار و فقیر، از تحصیل‌کرده و کم‌سواد، همه و همه به نوعی به او افتخار می‌کردند. او فقط یک قهرمان ورزشی نبود که همه مردم به او افتخار می‌کردند چون می‌دانستند که او با تلاش خود از پس کاری برمی‌آید که از کمتر کسی ساخته است و بدینسان نام ایران را به رخ جهانیان می‌کشاند. او فقط کسی نبود که حالا از فعالیت حرفه‌ای به عنوان یک قهرمان ورزشی کناره گرفته بود و به مربی‌گری تیم ملی روی آورده بود و هنوز هم دیدنش هر ایرانی را به یاد آن همه افتخاری می‌انداخت که او برای ورزش این کشور کسب کرده بود. او فقط کسی نبود که حالا در کنار مربی‌گری وارد کارهای سیاسی شده بود و همراه هیأت دولت به سفرهای استانی می‌رفت. او فقط کسی نبود که زمانی قهرمان ورزشی بود و به یک چهره ملی تبدیل شده بود و حالا در بازار سیاست جذب یک قطب شده بود و خودش هم نمی‌دانست که باید به بازی سیاسی بپردازد یا مربی تیم ملی باشد و تازه داشت چندشغله بودن را تجربه می کرد. او فقط کسی نبود که در عین کار و فعالیت در عرصه ورزش و میدان سیاست، به عنوان مربی تیم ملی کشوری شناخته شد، که تمام اعضایش در مسابقات جهانی دوپینگی معرفی شدند. او فقط کسی نبود که در عرصه ورزش باعث آبروریزی یک کشور شد.

اگر او فقط همین‌ها بود ایرادی نداشت. می‌شد گفت او زمانی یک قهرمان بود و مایه‌ی افتخار و حالا بر اثر اشتباه و سهل‌انگاری و نادانی و یا در نهایت، سست‌عنصری باعث آبروریزی و شکست تیم ملی شده است. یک آدم معمولی که زمانی تلاشگر بود و افتخار آفرین و محبوب مردم اما حالا کسی است که باعث شرمندگی و شرمساری شده است. اما او فقط همین‌ها نبود.

او فقط یک قهرمان ورزشی نبود که تلاش پیگیر خود و دعای مردم را دلیل موفقیت خود می‌دانست. او به غیر از همه اینها که بود یک چیز دیگر هم بود و به یک چیز دیگر هم توسل می‌جست. او مذهبی بود و با ابوالفضل رابطه عمیقی داشت و از او مدد می‌جست و یاری می‌خواست و مردم یک کشور این استمداد او را از ته جان درک می‌کردند و این عشق او به ابوالفضل را برای خود افتخاری می‌دانستند و همین دلیلی بود تا مردم دعایشان را دو چندان و با خلوص بیشتر بدرقه راه او کنند. حالا فقط یک سؤال ذهن مرا به خود مشغول کرده. اما سؤالم را از او نمی‌پرسم. از آنهایی می‌پرسم که او را علاوه بر همه این چیزهایی که بود، به خاطر یا ابالفضل معروفش بیشتر دوستش داشتند. آن یا ابالفضلی که حتی برای ملت‌های دیگر هم سؤال‌برانگیز شد تا جایی که حاشیه‌هایی را به همراه داشت. من سؤالم را از آنهایی می‌پرسم که اگر هم زمانی او در مسابقه‌ای مقام دوم را کسب می‌کرد باز هم در دل خود او را به آن رتبه اول ترجیح می‌دادند چرا که او غیر از این که قهرمان باشد به ابوالفضل هم عشق می‌ورزید. سؤال من این است: حالا که او این افتضاح را بالا آورده، آن ابوالفضل کجا رفت؟

++

++

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٥ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

شهری است پر کرشمه حوران ز شش جهت

داشتم رد می‌شدم. جوانی کنار پاساژ در تاریک روشن ایستاده بود و در آن هوای سرد گیتار می‌زد و با صدای بلند و ضرب آرام می‌خواند:

چشای آبی تو

مثه دریا می‌مونه

دل خسته‌ی من از

...

دنباله اش را نشنیدم. اما برای خودم اینجوری ساختمش و زمزمه کردم:

دل خسته‌ی من از

نگاشون چه پرخونه

غیر از آنکه از بداهه سرایی خودم به وجد آمده بودم، احساس می کردم که بهتر از آن جوان دارم این شعر را می خوانم... ولی بعدش هر چه فکر کردم نفهمیدم چطور ممکنه از نگاه یک جفت چشم آبی دریایی، دلت خون بشه. بی‌ربط سروده بودم!


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۱ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

"اسلام در ایران"

« مقارن شروع ضعف و انحطاط ایران دو تن از سران این قبیله‌ها - مثنی‌بن‌حارثه‌ی شیبانی در حدود حیره و سوید‌بن‌قطبه در نزدیک اُبلّه - پیوسته در کناره‌های خاک ایران تاخت و تاز می‌کردند و چون با پریشانیها و بیسامانیها که بود تعقیب آنها ممکن نمی‌شد جسارتشان هر روز می‌افزود... مثنی جسورتر بود و هشیارتر به همین جهت در این غارتهای سرحدی از سویدبن‌قطبه شهرت و آوازه‌ی بیشتر یافت. بعلاوه مقارن پایان جنگهای ردّه {جنگ با مرتدین که پس از مرگ پیغمبر از دادن زکات و برپای داشتن نماز سر باز زده بودند} اسلام آورد و در مدینه خرابی اوضاع ایران را برای خلیفه {ابوبکر} باز نمود و او را به جنگ با ایران تشویق کرد. باری با قبول اسلام مثنی خود را به مسلمین بست تا در تاخت و تازها و راهزنیهای خویش مدینه را نیز پشت سر خود داشته باشد. ابوبکر هم که او را به جنگ رخصت داد در دنبال او خالدبن‌ولید را روانه کرد و به مثنی نوشت که در برخورد با ایرانیان از خالد فرمانبرداری کند... »

« وقتی عمربن‌خطاب - خلیفه‌ی دوم - اهل مدینه را به کار عراق تحریک کرد و وعده‌ی پیروزی و غنیمت داد مردم در قبول این جنگ در تردید بودند به سبب وحشت از مقابله با ایرانیها. خلیفه در خطبه‌یی که خواند گفت که خداوند مسلمانان را وعده‌ی ملک قیصران و گنج خسروان داده است برخیزید و جنگ با ایران را ساز کنید. مردم چون اسم ایران را شنیدند ساکت شدند و کسی داوطلب نشد. می‌گویند در این حال مثنی برای مردم صحبت کرد: ضعف و فتوری را که در کار ایرانیها پیش آمده بود بیان داشت، و جنگ با ایران را آسان و خوارمایه فرا نمود. خلیفه هم تأییدها کرد و وعده‌های خوب داد... »

ابوبکر و عمر خلفای پیغمبر سابقه‌ی راهزنی مثنی را نه تنها مانعی از متحد شدن با او نمی‌دیدند بلکه از مهارت راهزنی و غارتگری او در جهت مسلمان کردن ایرانی‌ها و هدایت آنها به پرستش الله نیز استفاده کردند. البته این دو خلیفه در تمام موارد، به گواهی زرین‌کوب در بامداد اسلام، دقیقاً بر اساس سنت پیغمبر عمل می‌کردند، چنان که در زمان پیغمبر نیز در اسلام آوردن اشخاص هیچگاه سابقه‌ی آنها لحاظ نمی‌شد و فرد فارغ از گذشته‌اش با گفتن شهادتین مسلمان می‌شد.

مسلمین در زمان خلافت عمر در چند جنگ سخت پیاپی ایرانیان را شکست دادند. در قادسیه، تیسفون، جلولا - نزدیک خانقین امروز - و سرانجام در نهاوند که سپاه ایران فراری شد و یزدگرد نیز متواری گشت. و پس از آن « شهرهای ایران هم تقریباً بی‌دفاع یا در دنبال مختصر مقاومتی یک یک به دست مسلمین افتاد. »

« در ورود به تیسفون سعد {سعد وقّاص فرمانده سپاه اسلام} به شکرانه‌ی فتح نماز خواند: هشت رکعت. وقتی هم به ایوان کسری - که در آن باغها و بستانهای دلگشای کهن چون بیصاحب و متروک مانده بود - فرا رسید از قرآن آیه‌یی خواند: کـَم تَرَکُوا مِن جَنّات ٍ و عُیون، که بسیار مناسب بود. در تیسفون غنایم بسیار به دست سعد افتاد در حالی که ذخایر ثروت را یزدگرد و نگهبانان شهر با خود برده بودند. آنچه باقی مانده بود وقتی بین جنگجویان عرب - که گویند در این هنگام عده‌شان به شصت هزار تن می‌رسید - به غنیمت تقسیم شد به هر نفر دوازده هزار درهم رسید: مبلغی که برای یک جنگجوی عرب ثروتی کامل محسوب می شد. در بین آنچه به مدینه فرستاده شد جامه‌های زربفت بود و ظروف قیمتی و گوهرها و سلاحها. فرش گرانبهایی که بهار خسرو خوانده می‌شد هم در ضمن این غنایم بود: شصت ذراع در شصت ذراع. خلیفه {عمر} امر کرد فرش را پاره پاره کردند و آن‌همه را به مسلمانان مدینه داد. گویند یک پاره از آن بعدها به بیست هزار درهم فروش رفت. بدین گونه بود که گنجهای خسروان آن گونه که پیغمبر به اعراب وعده داده بود با فتح تیسفون به دست آنها افتاد و تخت و تاج لرزان یزدگرد هم در برابر شور و شوق فاتحان ِ تازه از خطر نجست. »

این چنین بود که وعده‌ی خدا و پیغمبر و خلیفه‌ی مسلمین عملی شد و مسلمین به ثروت خسروان ایرانی دست پیدا کردند. در این میان،‌ پاره کردن یک فرش گرانبها هم خود روشی برای تقسیم غنایم بوده که البته در تمدن مسلمین جایگاه درخور توجهی دارد.

در جنگ جلولا « غنیمت بسیار هم نصیب اعراب شد با اسیران بسیار - خاصه زن و دختر. گویند عمر از کثرت این اسیران نگران شد و مکرر می‌گفت از فرزندان این زنان که در جلولا اسیر شده‌اند به خدا پناه می‌برم. »

البته عمر از اینکه از عواقب کار خود بیمناک باشد حق داشت زیرا سرانجام به دست همان فرزندان به قتل رسید. و این کینه‌ای که در دل ایرانیان نسبت به او به وجود آمده بود تا جایی پیش رفت که امروزه به صورت ایمان شیعی ضد عمری در ایرانیان هنوز پابرجاست؛ هرچند واقعه حمله اعراب فقط در پس پشت حافظه تاریخی ایرانیان اثری کم‌رنگ داشته باشد.

برای آنکه داستان حمله اعراب به ایران را بهتر از این دریابید لازم است کلمات زرین‌کوب را در فصل اسلام در ایران از کتاب بامداد اسلام بخوانید و یا به کتاب دیگر او «دو قرن سکوت» مراجعه کنید ولی به هر حال در بامداد اسلام، زرین‌کوب چنین نتیجه‌گیری می‌کند:

« بی هیچ شک سرعت و ثباتی که با فتوحات مسلمین همراه بود در تاریخ جهان سابقه نداشت... از نظر مورخ، اسلام بیشک معجزه‌یی همراه داشت اما این معجزه آن بود که درست به موقع خود ظاهر شد نه زودتر و نه دیرتر: در موقعی که در عربستان بت‌پرستی و پراکندگی جز آن که منجر شود به خداپرستی و یگانگی هیچ راه دیگر در پیش نداشت و در بیرون عربستان هم دنیای ایران و بیزانس چنان از بیداد اقویا و اختلافات کاهنان در فشار بود که در برابر نیروی اسلام مقاومتش ممکن نمی‌نمود... محرک عمده‌ی اعراب در اقدام به این مهاجمات در درجه‌‌ی اول بی هیچ تردید فقر و گرسنگی ِ قوم بود... نشر اسلام و مجاهده در راه دین خدا هم محرک دیگر بود مخصوصاً که این کار اعراب را از فکر ارتداد و اختلافات باز می‌داشت و آنها را در مقابل خطرهایی که از جنگ ناشی می‌شد متحد و یکدل نگه می‌داشت. بعلاوه جنگ مقدس بود و حتی کشته شدن در آن ثواب شهادت داشت و مژده‌ی بهشت... گذشته از اینها فکر غنیمت هم اعراب را دلیر می‌کرد... »



پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٩ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است / هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

فرامرز پایور درگذشت. او نوازنده سنتور، آهنگساز و استاد موسیقی ایرانی بود. یکی از آثار او با نام «شب نیشابور» که بر روی اشعار خیام ساخته شده است، برای من عجیب طعم پایور را دارد.

تا دست به اتفاق بر هم نزنیم
پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم
خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح
کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم
.
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره ِ دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
.
آنان که محیط ِ فضل و آداب شدند
در جمع ِ کمال، شمع ِ اصحاب شدند
ره زین شب ِ تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
.
جامی است که عقل آفرین می زندش!
صد بوسه ز مهر بر جبیــن می زندش
این کوزه گر ِ دهر چنین جام ِ لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
.
از من رمقی به سعی ِ ساقی مانده ست
از صحبت خلق بی وفایی مانده ست
از باده ی دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده ست
.
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی! غم ِ فردای حریفان چه خوری؟!
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
.
خیـام! اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت ِ کار ِ جهان نیستی اَست
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۸ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

له مال خو‌ه‌م بی‌خانمانم، ئه‌رمه‌نی!

این شعری است به زبان کردی کرمانشاهی که به عنوان ترانه‌ای قدیمی با نام «ارمنی» در میان کردها مشهور و محبوب است. امیدوارم اگر کردی گذرش به اینجا افتاد از این لذت ببرد. به هر حال ترجمه فارسی هر مصرع را هم آورده‌ام.

ئاواره‌گه‌ی بیچاره‌گه‌ی بی‌خانمانم ئه‌رمه‌نی!                من آن آواره‌ی بیچاره‌ی بی‌خانمانم ارمنی

مالد نیه‌زانم هاله کوو رووح و ره‌وانم ئه‌رمه‌نی!             خونه‌ت نمی‌دونم کجاست ای روح و روانم ارمنی

 

ترسم وه گه‌ردم تا نه‌که‌ی بیوشی بچوو ده‌ر وا نه‌که‌ی    می‌ترسم با من تا نکنی بگی برو در رو وا نکنی

ئمجا م دی دیوانه‌گه‌ی ئاگر وه گیانم ئه‌رمه‌نی               ... من دیگه اون دیوونه‌ی آتش به جانم ارمنی

 

ت به‌و مسلمانی بکه له‌ی گه‌وره مهمانی بکه              تو بیا مسلمانی بکن و این گبر رو مهمان کن

هه‌ر چی ک خوه‌د زانی بکه م ناتوانم ئه‌رمه‌نی!            هر چه که خودت می‌دانی بکن که من ناتوانم                                                                          ارمنی

 

بیخود ئرا ترسی خوه‌مم قورسه ده‌مم خاتر جه‌مم          بی‌خود چرا می‌ترسی خودمم قرصه دهنم خاطر                                                                       جمع‌ام

مانگه شه‌وه سایه‌ی خوه‌مه ها شان وه شانم ئه‌رمه‌نی!    مهتاب‌شبه این سایه‌ی خودمه که شونه                                                                       به شونه‌م هست ارمنی

 

نووش ئه‌وقره چشتی نیه ده‌ر وا که بارم که‌فتیه               نگو اینقدر چیزی نیست در رو باز کن                                                                     بارم افتاده (کنایه از اینکه احتیاجم افتاده)

هه‌ر یه‌ی چکه‌ی نه‌زری بکه ته‌ر بوو زوانم ئه‌رمه‌نی!         فقط یه چکه‌ی نذری بریز که تر بشه زبانم ارمنی

 

ئه‌ر یه‌ی کسی له دژمنی پرسی یه له کووره سه‌نی      اگر یک کسی از روی دشمنی بپرسه که اینو از                                                                       کجا می‌گیری

وه گیان هه‌ر چی کافره ئیوشم نیه‌زانم ئه‌رمه‌نی!           به جان هر چی کافره میگم نمی‌دونم ارمنی

 

پشتم له بار ده‌رد و خه‌م شکیا نیه‌زانم چوه بکه‌م            پشتم از بار درد و غم شکسته نمی‌دونم چه کار                                                                       کنم

ده‌ردم یه‌سه له مال خوه‌م بی‌خانمانم ئه‌رمه‌نی!           دردم اینه توی خونه‌ی خودم بی‌خانمانم ارمنی

 

رووژ و شه‌وم جوور یه‌که ده‌ر وا که مایووسم مه‌که          روز و شبم مثل هم شده در باز کن مأیوسم                                                                            نکن

ئاخه وه ناشه‌ر تازه م جیال جوانم ئه‌رمه‌نی!                 .... من جوانم ارمنی

 

ده‌ر وا که زیوتر «په‌رته‌وه» مهمانه‌گه‌ی ئاخر شه‌وه           در رو باز کن زودتر «پرتو»ه همون مهمان آخر                                                                            شبه

یه‌ی شیشه له‌و به‌د مه‌سه‌وه پر که بزانم ئه‌رمه‌نی         یه شیشه از اون بدمصب پر کن ببینم ارمنی

.

شعر از پرتو کرمانشاهی است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٥ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

"Iran, Beyond Stereotype"

"

Iran is infused by ancient Persian customs and holds strongly onto a unifying Islamic faith, despite the politically imposed use of Islam by the authoritative regime. Simultaneously, Iran displays a modernity that sets it apart from its neighboring countries. Mr. Woods and Mr. Michel describe it as a “mysterious puzzle that still gives one the impression that some pieces are missing.”

It’s these missing puzzle pieces that Mr. Woods finds so fascinating. “Everything is surprising and very contradictory,” he said. “A person who is a reformist modern person can also hold beliefs close to the regime or vice versa.” He found the contradictions summarized by a sentence scribbled on the wall of a house he visited: “Yankees go home but take me with you.”

"

See photographs taken from Iran by Mr. Woods here.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

کوهن و کدیور

راجر و محسن. این دو تا تقریباً هیچ ربطی به هم ندارند؛ جز اینکه من همین امروز تقریباً همزمان داشتم به جفتشان فکر می‌کردم و اینکه هر دو بر آنچه در ایران می‌گذرد تأسف می‌خورند و اینکه جفتشان مذهبی‌اند -حالا بگو یکی یهودی و دیگری مسلمان باشد- و اینکه هر دو به جدایی دین از حکومت (یا همان حکومت سکولار) معتقدند و دیگر اینکه... مثل اینکه آنقدر هم که فکر می‌کردم بی‌شباهت نیستند. البته حوادث اخیر باعث شده که تقریباً همه (یا شاید دست کم عده زیادی که ممکن است در ظاهر هیچ چیزشان به هم شبیه نباشد) درباره ایران و ایرانی‌ها نظرات خیلی شبیه به هم داشته باشند. اصلاً به قول یکی از دوستان ِ رستوارن و پارک ملت (بخوانید گرمابه و گلستان!) همه به واقعیت ِ آنچه در ایران می‌گذرد پی برده‌اند و آنکه هنوز هم نفهمیده، هیچ‌گاه نخواهد فهمید.

* * *

به هر حال، محسن در کتاب خود با نام حق‌النّاس سعی کرده است که مقایسه‌ای علمی میان احکام اسلام و اصول فعلی حقوق بشر انجام دهد. و اگر راستش را بخواهید بدانید، در اصل او سعی دارد میانه‌ی شکرآب اسلام و حقوق بشر را ترمیم کند و بین این دو آشتی برقرار نماید. که البته این کار بسیار پسندیده‌ای است ولی فقط یک مشکل کوچکی دارد که چون سر و کار با اسلام است، مانند هر ایدئولوژی دیگری که قابل تفسیر است، فرداروز صدای یک آیت‌الله دیگر از گوشه‌ای برمی‌خیزد که نه خیر آقا! اسلام این است که من می‌گویم نه آنکه تو خیال کرده‌ای. و اتفاقاً مشکل امروز هم همین است که از این دست آیت‌الله‌ها امروز گوشه‌نشین نیستند و صدرنشین‌اند و حکمشان رواست و صدایشان بلند. به هر حال همان طور که گفتم وجود چنین مسلمانان روشنی مثل ایشان جای خوش‌بختی است تا بدین ترتیب امیدی برای تعدیل احکام اسلامی باشد.

«

در جامعه دینی چهار مطلب است، که محترمترین امور است، در جامعه ای که این چهار امر رعایت نشود آن جامعه جامعه دینی نیست. ولو اذان و مناسک و قرائت قرآن از سر و رویش ببارد. در این چهار مورد فقها فتوا به احتیاط داده اند. آن چهار امر عبارتند از: 1. خون مسلمان 2. ناموس مسلمان 3. آبروی مسلمان 4. مال مسلمان. بلکه می توان گفت خون انسان، ناموس انسان، آبروی انسان، مال انسان. جامعه ای که در آن جان مردم ارزان است، در جامعه ای که حکومت آن چوب حراج بر آبروی مخالفان سیاسی اش زده است آن جامعه دینی نیست هرچند به تدین و تشرع تظاهر کند. دینداری ضابطه دارد. و الا بسیاری از سفاک ترین و ظالم ترین حکومت های جوامع دینی نیز سجاده به آب کشیده به عنوان جانشینی خدا بر زمین روی شیطان را سفید کرده اند. استحلال حرام های الهی و نقض پیمان الهی یعنی کشتن آدمیان بی گناه، یعنی ریختن آبروی مؤمنان به بهانه مخالفت با اوامر حاکمیت، یعنی هتک نوامیس، یعنی غصب اموال مردم به بهانه های واهی.

پیامبر سنتش رحمت است. خدای ما با بسم الله الرحمن الرحیم قرآنمان را شروع کرده، لقب پیامبرمان هم رحمة ً للعالمین است، روش و منش دینی، منشی توأم با رحمت است، نه توأم با شقاوت. در جامعه ای که حقوق شهروندان زیر پا گذاشته می شود، به مردم ظلم می شود، گناه و تجاوز جریان دارد، از دین خبری نیست.

»

محسن کدیور، «حق الناس» اسلام و حقوق بشر، چاپ سوم، بهمن 1387، ص 239

* * *

اما امروز در این طرف ذهن من راجر نشسته بود. اگر حوصله ندارید شرح حال او را در ویکی‌پدیا بخوانید می‌توانید به حسب حالش در نیویورک تایمز که مختصرتر است مراجعه کنید و یا به همین دو کلمه‌ای که من می‌گویم بسنده نمایید. راجر یک بریتانیایی است که سالهاست در آمریکا می‌زید. البته در این مدت در کشورهای بحران‌زده‌ای از جمله بوسنی خبرنگار بوده است که بنا به گفته خودش یکی از پرمخاطره‌ترین دوران زندگی‌اش به شمار می‌آید. این اواخر هم مدتی در ایران بوده. یعنی حدوداً تا دو هفته پس از انتخابات هم در ایران به سر می‌برده. او در نیویورک تایمز درباره ایران زیاد می‌نویسد.

تأثری که راجر در مقاله آخرش درباره ایران ابراز داشته، واقعاً باعث تأثر من شد. در نوشته‌اش به راستی می‌شود حس کرد که یک بیگانه ناراحت است و حسرت می‌خورد، به خاطر کشوری که او از تاریخش آگاه است، چه تاریخ کهن و چه تاریخ تحولات یک صد سال اخیر. کشوری که برخی دوستان نزدیکش اهل آن هستند.

هرچند حوصله و انرژی‌اش را دارم که این مقاله آخر راجر را ترجمه کنم اما حیف که وقتش نیست. به هر حال اگر شما حوصله خواندن تمام مقاله را ندارید، دست کم این چند خط را بخوانید.

"

... In 1936, the shah’s father had banned the veil in a furious Ataturk-like push for Westernization. In 1979, the Islamic Republic had re-imposed the hijab on all women. Now, in 2009, a reformist movement trying to chart a middle course — a non-theocratic but also non-secular path — had been bloodied before my eyes. Iran’s tragedy overwhelmed me.

...

Iran is betraying its aching children. There is a middle path, Shiite and democratic, of which Nazila and Babak and countless others could be part. Their country has been hijacked. The waste is immeasurable — and unnecessary.

"

.

پ‌ن: امیدوارم روزی سواد ما ایرانی‌ها به حدی برسد که سایت‌های انگلیسی زبان را هم فیلتر کنند. نه اینکه فقط سایت محسن فیلتر باشد و شما بتوانید تمام حرف‌های بدی را که راجر پشت سر آقا گفته به انگلیسی بخوانید.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۸ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

صحرای محشر

«

پرده دوم

بیرون دروازه قیامت

...

سابقاً اشاره ای رفت که حیوانات هم زنده شده در میان صحرای محشر به چرا و رفت و آمد مشغول بودند. اکنون آنها نیز دوش به دوش ما به اردوگاه قیامت رسیده اند و صداها را در هم انداخته محشر کرده اند. بعضی از آنها از قبیل سگ اصحاب کهف و گوسفند حضرت ابراهیم و گرگ حضرت یوسف و گربه ابوهریره و حتی بز اخفش مورد توجه و احترام مخصوص فرشتگان میباشند و بچه ملائکه دور آنها را گرفته به نوازش، نقل بیدمشک و نبات و شکرپنیر به دهن آنها میگذارند. شترهای عید قربان را قطار ساخته اند و پس از آنکه ساربان بال و پر داری از خار و خاشاک معطر ِ جنات ِ عدن نواله ی چاقی تو حلقشان تپانید پالانهای زرنگاری را که پالاندوزهای آخرت از اطلس و دیبا دوخته بودند بر پشت آنها نهاده یتیم چاپاداری مهار ابریشمین آنها را به دوش گرفت و به طرف چراگاه سرمدی روان گردید.

برای براق و دلدل و یعفور و ذوالجناح و خر حضرت مسیح و ناقه ی صالح و ماهی یونس و هدهد سلیمان و شیر فضه و حمار بلعم باعور، روغنش را زیاد کرده حوریان از موی خود دهنه و افسارهای جواهرنشان بافته بودند و بر هر کدام بچه ملائکه ای سوار شده بود و با سلام و صلوات به سرطویله ی غیبی رهسپار بودند.

خیلی دلم میخواست رخش رستم خودمان را ببینم ولی هرچه گشتم و سراغ گرفتم دستم به جایی بند نشد. از قراری که شنیدم نظر به علاقه شدیدی که به رستم داشته نتوانسته بودند او را از صاحبش جدا نمایند.

»

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٦ آذر ۱۳۸۸ - سهراب

ملاقات با دوزخیان

آن‌دم که مرا می زده بر خاک سپارید

زیـر کفـنم خمره‌ای از بـاده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم

بر خاک من از ساقه‌ی انگور بکارید


آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات

یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده‌ی صافی

بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی


جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم

بر پایه‌ی پیمانه و شادی است اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم

از آتش دوزخ نهراسم نهراسم

 

از اینجا بشنوید. شعر و آهنگ و اجرا از همای.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢ آذر ۱۳۸۸ - سهراب