تک درخت سرو

 

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

تا صبح بیدار مانده بودم. درست یادم نمی‌آید که این اولین بارم بود یا آن شبی که فردایش امتحان تاریخ داشتم. اما برای خودش لذتی داشت. بعدها برای امتحان و پروژه و اینها بارها تجربه‌اش کردم. که اکثراً هم آزاردهنده بود و پر استرس، تا لذت‌بخش. مخصوصاً شبهای امتحان. ولی حتی گاهی محض تفریح و به واسطه تنوع و سرگرمی هم پیش آمده بود که شب بیدار بمانم. حال می‌داد. اما آن شب داشتم برای امتحان فردا می‌خواندم ولی باز هم لذت‌بخش بود. نه به خاطر مطالب آن کتاب درسی. شاید به این خاطر که اولین یا دومین بارم بود. جالب است. همین الان می‌فهمم که هنوز هم رنگ جلد کتابم را به یاد دارم. یک جور سبز مات و بی‌رنگ. شما بگیرید سبز ِ کرم‌ رنگ!

دم دروازه مدرسه یکی از همکلاسی‌ها را دیدم. مثل همیشه من دیرتر خودم را لو دادم. انگار لذت می‌بردم از نگفتن. اول او گفت که تا صبح بیدار مانده. سر جلسه غیر از جواب یک نصفه سؤال،‌ همه را به خاطر می‌آوردم. همه چیزهایی را که از کتاب به یاد داشتم نوشتم. آخر سر جواب آن نصفه سؤال را هم از خودم درآوردم و نوشتم. یادم نمی‌آید بعد از امتحان دقیقاً کی رفتم سراغ آن کتاب سبز مات تا جواب آن نصفه را چک کنم. اما وقتی رفتم، دیدم آن را هم عیناً مطابق کتاب نوشته‌ام.

توی حیاط مدرسه داشتیم با آن سه چهار تا رفیق و همبازی ثابت به طرف آن حلقه کذا توپ می‌انداختیم که یکی‌شان بدو بدو آمد و حیرت‌زده و خوشحال به من گفت تو بیست شدی. اصلاً نفهمیده بودم که کی زمین بازی را ترک کرده بود. چند بار با آن شور و بهت خاص تکرار کرد «تو بیست شدی». خوشحال شدم اما مثل او حیرت نکرده بودم. عکس‌العمل چندانی هم از خودم نشان ندادم. انگار این را نتیجه طبیعی آن تلاش و شب‌بیداری می‌دانستم. این را هم یادم نمی‌آید که از حالت و لحن او فهمیدم که من تنها نمره بیست را بین همدوره‌ای‌هایم گرفته‌ام یا وقتی که خودم لیست نمره‌ها را روی تابلو دیدم.

خوشحال بودم از اینکه بیست شده بودم. از اینکه شب‌بیداری‌ام نتیجه داده بود. از اینکه تنها من بیست شده بودم.

امروز با دیدن نوبت شما در بی بی سی یاد این خاطره‌ام افتادم. علی از تهران می‌گفت: ... در بسیاری موارد رغبت نداشتن جوانان ما به دین به خاطر عدم اطلاع و آگاهی نداشتن آنها از آموزه‌های دینی نیست. در جامعه ما آموزه‌های دینی از راههای مختلف ترویج می‌شود. چه بسا جوانانی که اقبالی به دین ندارند، در مدرسه نمره‌های بالایی در درس دینی گرفته باشند...

کتاب سبز کرم رنگی که آن شب می‌خواندم، روی جلدش نوشته بود: معارف اسلامی.

.

پ‌ن‌١: اونی که دم در مدرسه دیدمش علی بود. شماره یک البته. و اون رفقای بسکتبالی، امیر و احسان و باز هم علی. شماره دو البته. و اونی که بهم مژده داد، امیر بود.

پ‌ن‌٢: پهلی جان می‌دونم خیلی سخته واست. ولی واقعیت اینه که قبل از تو پسرای زیادی توی زندگی‌م بودند! و باز هم حقیقت ِ تلخ‌تر از اولی اینه که الان هم بیشتر حال می‌کنم خونه بمونم و خاطراتم با اونها رو مرور کنم تا اینکه وقتمو با تو بگذرونم!

پ‌ن‌٣: از مسعود هم ممنونم که وقتش پر بود و باعث شد برنامه امشب به هم بخوره تا من این خاطره رو مکتوبش کنم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٧ آبان ۱۳۸۸ - سهراب