تک درخت سرو

 

در میخانه ببستند خدایا مپسند...

گر می‌فروش حـاجـت ِ رندان روا کند       ایزد گنه ببخشـد و دفـع بلا کند

ساقی به جام ِ عدل بده باده تا گدا        غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

.

مهندس خوش‌تیپ و خوش‌برخورد و تحصیل‌کرده آمریکا به من می‌گوید: « آقا مگه بی‌بی.‌سی می‌تونه با ایران دوست باشه؟ بی‌بی‌.سی دوست ایران نیست. هست؟! »

سری تکان می‌دهم. خودم هم نمی‌دانم به نشانه تأیید، تکذیب یا شاید هم بیشتر حیرت. جدای از اینکه حتی انتظار مخالفت مرا هم ندارد، من هم دلم نمی‌آید که پاسخش را بدهم. اگر هم قرار است روزی بفهمد که پس از گذران عمری هنوز هم در جهل بسر می‌برد، بهتر است کسی که در مقامی فراتر است این را به او تفهیم کند، کسی که دست کم خودش قبولش داشته باشد، نه جوانکی مثل من که نصف سن او را دارم.

اما من در دلم پاسخش را می‌هم. « آخه تو با این سوابق و تحصیلات و این اصطلاحاً دنیادیدگی هنوز هم دنبال دوست و دشمن می‌گردی؟ هر کسی هر چیزی گفت، بشنو و خودت بیاندیش و نتیجه‌گیری کن. مگر همان حضرت علی به قول خودت همین را نگفته یا اصلاً مگر در قرآن نخوانده‌ای که "الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب" "[کسانی که] به سخن گوش فرامى‏دهند و بهترین آن را پیروى مى‏کنند اینانند که خدایشان راه نموده و اینانند همان خردمندان" حالا بماند که بی‌بی.‌سی هر کسی هم نیست. حرفه‌ای‌ترین خبرگزاری دنیاست و حرفش شنیدنی. »

حالا اینها را گفتم چون امروز نمونه‌ای از حرفه‌ای بودن بی‌بی‌.سی را دیدم. جزو آخرین خبرها، گزارش جالبی بود از حراج شرابهای کهنه در یک رستوران. شرابهایی که بعضی قدمت صد و پنجاه ساله داشتند. بعد از گزارش، گوینده اخبار شعری درخور حال از حافظ خواند که نشانه سواد نویسنده اخبار بود:

گر می‌فروش حـاجـت ِ رندان روا کند       ایزد گنه ببخشـد و دفـع بلا کند

حافظ به لطایف الحیل، در این بیت سخن‌ها گفته است. به نظرم حاجت روا کردن زمانی است که بخواهی از سر لطف به کسی بخششی بکنی یا اینکه در ازای خدمتی که می‌کنی چیزی نگیری. پس اگر می‌فروش می را به رایگان به رندان بدهد، این عمل هم برای می‌فروش و هم برای رندان دو رخداد فرخنده در پی دارد. یکی اینکه با نوشیدن می، رندان به تنها حاجت و منتهای حاجات خود رسیده‌اند و در عین حال ایزد هم که تمام آنچه را که از جنس سهو و خطا و گناه است می‌بخشد، می نوشیدن را نیز بر آنان می‌بخشاید (رجوع کنید به پی‌نوشت). و دوم اینکه با این صدقه‌ای که می‌فروش به رندان داده است از خود رفع بلا کرده است، حتی اگر شغلش بالذات حرام اندر حرام باشد یعنی می‌فروشی!

اما بیت دوم که گوینده اخبار بی‌بی.سی نخواند این است:

ساقی به جام ِ عدل بده باده تا گدا        غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

با خودم می‌گویم خدایا مگر می‌شود، گدا که دون‌ترین انسان‌هاست بتواند جهان را پربلا کند. مگر از دست گدا چه برمی‌آید. اما به اطرافم که نگاه می‌کنم می‌بینم که می‌شود. اصلاً اینکه جهانمان در نبود ساقی و جام عدلش پربلا شده است از دست مشتی گداست که بر ما حاکم‌اند.

حالا همه‌ی اینها را مقایسه کنید با سطح سواد نویسنده‌های تلویزیون وطنی خودمان. مثلاً این که در زیرنویس برنامه به جای اغتشاشگران نوشته شده است: اختشاشگران!

.

در میخانه ببستند خدایا مپسند        که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند

.

پی‌نوشت: در نظر حافظ آنچه از انسان با عنوان سهو و خطا و گناه سر می‌زند، در نزد پروردگار به طور قطع بخشوده می‌شود. چرا که او خطا و گناه را از تقدیر و سرنوشت انسان جدانشدنی می‌داند:

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست       معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟

.

نه من از پرده‌ی تقوی به در افتادم و بس       پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

.

ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم؟          که ره آدم خاکی به یکی دانه زدند

.

گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی      عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

.

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد          ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

.

حافظ به خود نپوشید این خرقه‌ی می‌آلود       ای شیخ پاک‌دامن معذور دار ما را

.

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ         تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٥ مهر ۱۳۸۸ - سهراب

به دنبال چه می‌گردی که حیرانی

«

به گرد کعبه می‌گردی پریشان

که وی خود را در آنجا کرده پنهان

 

اگر در کعبه می‌گردد نمایان

پس بگرد تا بگردیم، بگرد تا بگردیم

 

در اینجا باده می‌نوشی

در آنجا خرقه می‌پوشی

چرا بیهوده می‌کوشی

 

در اینجا مردم آزاری

در آنجا از گنه عاری

نمی‌دانم چه پنداری

 

در اینجا همدم و همسایه‌ات در رنج و بیماری

تو آنجا در پی یاری

چه پنداری

کجا وی از تو می‌خواهد چنین کاری

 

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی‌داند

چه سلطانی که جز در خانه‌اش خفتن نمی‌داند

چه دیداری چه دیداری

که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی‌خواهد

 

به دنبال چه می‌گردی که حیرانی

خرد گم کرده‌ای شاید نمی‌دانی

 

 

همای از جان خود سیری

که خاموشی نمی‌گیری

لبت را چون لبان فرخی دوزند

تو را در آتش اندیشه‌ات سوزند

هزاران فتنه انگیزند

تو را بر سر در میخانه آویزند

»

.


نام آهنگ «پریشان» است و شعر و آهنگ و اجرا از هنرمند جوان با نام «همای». از اینجا بشنوید.

ظهور هنرمندی مانند همای با این اشعار و با این سبک اجرا به اندازه فقدان پرویز مشکاتیان شگفت و باورنکردنی می‌نماید.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٧ مهر ۱۳۸۸ - سهراب

روزمرگی

نه دغدغه این مسأله را دارم، نه چیز جدیدی است که تازه به آن پی برده باشم. و نه به همین دو دلیل باید باعث نگرانی دوستانم شود. این را می‌نویسم چون طبعم به نوشتن کشیده است. این را می‌نویسم که لحظه‌ای را ثبت کرده باشم.

رییسم بعد از چند ماه که مشغول کار بودم به من گفت فلانی باید بیشتر تلاش کنی. من از حرفش بیش از آنکه هر برداشتی بکنم، متعجب شدم. یاد فعالیت‌هایم در طول این چند ماه افتادم. تلاش بیشتر بی‌معنی بود. آخر بگو نقص کار کجا بوده، تا بشود فهمید چه چیز را باید با تلاش بیشتر جبران کرد.

اما حالا او حس می‌کند یا خیال می‌کند که من عوض شده‌ام و تلاشم را بیشتر کرده‌ام. به همین خاطر از من راضی است. اما من همانم که بودم.

امروز دومین روزی بود که برای کارکنان قسمت‌های دیگر کارم را ارایه می‌کردم. اکثرشان همرده و همپای خودم هستند. تا آخر وقت امروز دقیقاً نمی‌دانستم که نظرشان درباره کارم چیست؛ حوصله‌شان را سر برده‌ام؟ خیلی عادی و معمولی ظاهر شده‌ام؟ یا اصلاً کارم خیلی تکراری است؟ هیچ برداشتی از نگاههایشان نداشتم. تا بعد از اتمام کار ِ امروز دو نفرشان که با هم آشنایی بیشتری داشتیم جلو آمدند و خوش و بشی کردند. از کار پرسیدم. خیلی راضی بودند. هیچ انتظارش را نداشتم. آخر آنها هم همپایه‌ی من بودند و بلکه بهتر از من. چطور ممکن بود.

همین طور که با آن دو مشغول صحبت بودم. دو نفر دیگر که تازه در این کار جدید با هم آشنا شدیم هم نزدیک آمدند و سر صحبت را باز کردند و صحبت‌های آن دو نفر قبلی را تأیید کردند. گفتند فلانی تعارف نمی‌کنیم. ما با قسمت‌های مختلف کار کرده‌ایم. ولی شما کارت را بسیار بهتر از دیگران ارایه می‌کنی. انتظارش را نداشتم. خوشحال شدم. انرژی گرفتم. گفتم از اینکه این را می‌شنوم واقعاً خوشحالم.

باز همین امروز هم رییسم با دو نفر بازرس خارجی آمده بود دم در اتاق. در حال ارایه کار بودم. آمدم نزدیک در. با خارجی‌ها خوش و بشی کردم. یکی‌شان اشاره کرد که ادامه بده. کارت را بکن. می‌دانستم بازرس‌اند. کارم را ادامه دادم. رییسم بیرون اتاق معلوم بود که دارد برایشان انگلیسی بلغور می‌کند و پز کارمندش را می‌دهد. لحظه‌ای بعد سه تایی آمدند توی اتاق. من کارم را می‌کردم. دو سه دقیقه شاهد کار من بودند و رفتند. می‌دانم امروز با کارم هم رییسم را خوشحال کردم و هم کلی به نفعش شد. اما این را هم می‌دانم که باز خیلی زود می‌توانیم به همان نقطه قبلی برگردیم که «فلانی،‌ باید بیشتر از این تلاش کنی».

وقتی که لازم است، از تو استفاده بهینه می‌شود. و وقتی که لازم نیست، تذکر می‌شنوی. اما تو به کارت مطمئنی. و مطمئنی که اطمینان تو به کارت تضمین کننده هیچ چیزی نیست. فقط شاید یک جور احساس رضایت شخصی.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٥ مهر ۱۳۸۸ - سهراب