تک درخت سرو

 

Same Word, Different Meanings

The word was 'dinky'!

At first I looked it up in the 'Oxford':

Brit. Informal  attractively small and neat.

and then by chance I checked it out in the 'Cambridge':

(infml) unpleasantly small or slight

Dazed by this obvious contradiction, I finally consulted with the 'Longman':

informal
1    British English    small and attractive:
      a dinky little bag
2    American English    too small and often not very nice:
      It was a really dinky hotel room.

That was interesting to me. Just wanted to share it with you in this dinky post! (read it with British accent, please!)

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

محشر!

«

پرده دوم

بیرون دروازه قیامت

... قدری بالاتر رفتیم به یک دسته از آن فرشته‌های کم‌رتبه و از آن ملک‌های لات و لوت و آسمان‌جُلی برخوردیم که مانند مستخدمین جزء خودمان تمام دلخوشیشان علیق و مواجب مختصری است که وصول بشود یا نشود و تمام عمرشان به انتظار شب عید و ترفیع رتبه می‌گذرد ...

»

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

یکرنگی

هنوز نمی‌توانم بگویم که دوستش دارم. شاید کمی زود باشد. اما دست کم از او خوشم می‌آید. به خاطر بعضی برخوردها و حرف‌هایش.

ما هنوز فقط دو تا همکاریم. مدت زیادی از آشنایی‌مان نگذشته. حتی در طول این مدت، زیاد هم یکدیگر را ندیده‌ایم. اما او گاهی سخنانی بر زبان می‌راند که انتظارش را ندارم. انتظارش را ندارم که اینقدر زود و تا این حد راحت اینها را به من بگوید.

برخوردهایش به برخوردهای ایرانی‌ها نمی‌ماند. رک‌گویی‌اش و بیان ساده و راحتش در عین بی‌تکلفی، آدم را شگفت‌زده می‌کند. یا دست کم من ایرانی را که همیشه آسته رفتم و آسته گفتم و سعی کرده‌ام بیشتر شنونده باشم تا گوینده، شگفت‌زده می‌سازد. یک جور شگفتی همراه با لذت. لذت ساده بودن، راحت بودن، و رک گویی. لذت بیان عقیده. بیان عقیده به دوست، به پدر، به مادر، به برادر، به خواهر، به همکار، به عابر پیاده‌‌ی توی خیابان یا همسفر اتوبوس یا متروی شهری که چندان ربطی هم به هم ندارید. لذت بیان عقیده، به رییس، به مدیر کل، به معاون، مدیر عامل. لذت بیان عقیده به هر کس و هر چیز** و درباره‌ی هر کس و هر چیز.

وقتی او حرف می‌زند، یک لحظه خیال می‌کنی که انگار اینجا ایران نیست. ایران، با تمام مختصات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی‌اش. ولی آنچه مسلم است اینجا ایران است، با تمام مختصاتش در تمام ابعاد. اما او در این فضا نمی‌زیَد. او خیلی وقت است که از بند این مختصات به در رفته است و شیوه‌ی عادی ِ خودش را برای زندگی در همین جامعه‌ی خاص برگزیده.

مثلاً یک بار وقتی که بحث از سیاست و مردم و عوام‌فریبی و اینها بود، در حضور من و یکی دیگر از همکاران، تقریباً بی‌مقدمه گفت: « حالا حالاها طول میکشه تا خدا از ذهن مردم ایران بره بیرون... ». با این حرفش غافلگیرم کرد. نه به خاطر صراحت عقیده‌اش. که به خاطر صراحت بیانش.

یا یک وقتی داشتیم با هم پیاده از سر کار برمی‌گشتیم. ناخواسته هر دو از گرمای هوا شکوه کردیم. هر دو داشتیم از اینکه تا به خانه برسیم چقدر عرق می‌کنیم برای هم می‌گفتیم که او حکایت چند سال پیشش را برایم گفت که ماشین نداشته و وقتی به خانه می‌رسیده کاملاً غرق در عرق بوده. حرف خاصی نزد. حتی حرفش برای من هم عادی بود. ولی حرفش از همان جنس سادگی و راحتی بود که در فرهنگ ما ایرانی‌ها کمتر بر زبان آورده می‌شود. گفت: « خب اون موقع هم اوایل ازدواجم بود. روابطم با خانومم فرق می‌کرد. یه حالت دیگه‌ای داشت. من که از در می‌اومدم تو، خانومم می‌خواست بغلم کنه. من می گفتم نه نه ولم کن، بدنم خیس عرقه. خانومم می‌گفت بابا ما هم هر موقع خواستیم کاری کنیم تو نه آوردی... »

راحتی‌اش واقعی‌ست. و از ذهن آرامش نشأت می‌گیرد. آرامشی که به خاطر یکرنگی بیرون و درونش پدید آمده. آرامشی که اکثر ماها نداریم.

.

پی‌نوشت: قدیم‌ترها دوست دیگرم ابوالفضل یک چیزهایی درباره «عرف» و «عرف شخصی» گفته بود.

** بله! بنده به غیر از اشخاص گاهی در حضور اجسام هم عقیده‌ام را بیان می‌کنم! به ویژه وقتی که بیان عقیده در حضور اشخاص هزینه گزافی داشته باشد!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

در محضر حکیم

یکچند به کودکی به استاد شدیم

یکچند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

.

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره ِ دور را رسیدن بودی

کاش از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی

.

آنان که محیط ِ فضل و آداب شدند

در جمع ِ کمال، شمع ِ اصحاب شدند

ره زین شب ِ تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

.

جامی است که عقل آفرین می زندش!

صد بوسه ز مهر بر جبیــن می زندش

این کوزه گر ِ دهر چنین جام ِ لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

.

از من رمقی به سعی ِ ساقی مانده ست

از صحبت خلق بی وفایی مانده ست

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

.

این قافله ی عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی! غم ِ فردای حریفان چه خوری؟!

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

.

خیـام! اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت ِ کار ِ جهان نیستی اَست

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

" زندانی هسته ای، حمایت، استعفا! "

در این راهپیمایی...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

"زندگی، جنگ و دیگر هیچ"

«

"الیزابتا" کوچک است و شکننده و شاد، تا چند ماه دیگر پنج سالش تمام می‌شود. او را به خودم فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن، ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:

- زندگی یعنی چه؟

جواب احمقانه‌ای به او دادم:

- زندگی، لحظه‌ای است بین تولد و مرگ.

- مرگ چیه؟

- مرگ وقتی است که همه چیز تمام می‌شود.

- مثل زمستان؟ وقتی که برگ‌های درختان می‌ریزند؟ ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود، نه؟ وقتی بهار بیاید،‌ درخت دوباره زنده می‌شود، نه؟

- ولی برای مردها این‌طور نیست، زن‌ها و بچه‌ها هم همین‌طور. وقتی کسی مرد، برای همیشه مرده، دیگر دوباره زنده نمی‌شود.

- اینکه نمیشه، این درست نیست.

- چرا الیزابتا. بخواب.

- من حرف‌های تو را قبول ندارم. فکر می‌کنم وقتی کسی بمیرد، مثل درخت‌ها در بهار زنده می‌شود.

فردای آن روز به ویتنام رفتم. در ویتنام جنگ بود،‌ آتش بود و خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذارش به آنجا می‌افتاد. شب شد و خوابیدم و ناگهان صدای جنگ گوش‌ها را پر کرد. همه‌جا می‌لرزید. خرابی‌ها به بار آمد. قلب‌ها سوراخ شد و در یک آن ضجه‌ی کودکان بی‌سرپرست و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید. و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود.

...

زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم،‌ بدون قدمی اشتباه و بدون آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون آنکه تردید کنیم که اشتباه می‌کنیم و یا فکر شکستنش را بکنیم. باید آن را طی کنیم، ما که انسان هستیم و نه فرشته... و نه حیوان... ما که بشر هستیم.

بیا خواهر کوچکم، الیزابتا، تو می‌خواستی بدانی زندگی یعنی چه؟ زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد؛ از وقایع و دیدنی‌ها، از اعمال و افکار و چه بهتر که از اعمال و افکار انسانی پر شود.

»

«

٢٢ نوامبر

صبح

...

روز قشنگی است و من و مورولدو دو دوست پیدا کردیم، گروهبان نورمن جینز و سرجوخه باب جین. هر دو بیست و سه ساله‌اند. اولی سیاه مثل شب و دومی طلایی مثل آفتاب. هرگز آنها را جدا از هم ندیدم. همیشه با هم هستند. جریان دوستی‌شان از این قرار است که نورمن زندگی بابی را نجات داده و بابی هم به نوبه‌ی خود زندگی نورمن را نجات داده. آن دو از ماه مه گذشته تا به حال در هفت نبرد با هم بوده‌اند و در کنار هم جنگیده‌اند. وقتی برای بردن آب به کنار رودخانه آمدند با من و مورولدو آشنا شدند.

...

و بعد نورمن رفت تا چلیک‌های آب را به جای بابی در کامیون بگذارد و بابی آمد کنار من نشست و برایم تعریف کرد که چرا نورمن را این اندازه دوست دارد.

- برای اینکه، می‌دانی، به عنوان مثال، امروز صبح از امریکا یک رادیو ترانزیستوری برای او فرستاده‌اند و او چون می‌دانست من رایو دوست دارم،‌ آن را به من هدیه کرد. ولی فقط به این خاطر نیست که دوستش دارم، بیشتر به خاطر استقبال او از من هنگام آمدنم به ویتنام از او خوشم آمده. می‌دانی، اینجا دیگر رنگ پوست مطرح نیست. آن روز مثل دو برادر برای گشت و دیدبانی رفتیم. تمام طول جاده پر بود از مین و او اصرار داشت که جلوتر از من راه برود و به من دستور داد که از او فاصله بگیرم. و بعد در اولین جنگ نورمن زخمی شد. من برای نجاتش دویدم و در همان‌وقت من هم زخمی شدم و بیهوش روی زمین افتادم. وقتی به هوش آمدم دیدم نورمن روی من خم شده و با نگرانی مرا نگاه می‌کند. او با پاهای مجروح و دستهای خونینش مرا بغل کرد و کشان‌کشان برد. می‌توانی بفهمی؟ به این می‌گویند دوستی،‌ و دوستی چیز قشنگی است. قشنگتر از عشق. و تنها نقطه‌ی مثبت جنگ این است که دوستان خوبی پیدا می‌کنی و بقیه‌ی جنگ جز کارهای مسخره چیز دیگری نیست. می‌دانی، من داوطلبانه به ویتنام آمدم ولی الان چنان از جنگ و جنگیدن بیزارم که نمی‌دانم چه کلمه‌ای برای بیان این نفرتم پیدا کنم. دلم می‌خواست هرگز نمی‌آمدم. از آمدنم خجالت می‌کشم.

»

.

« زندگی، جنگ و دیگر هیچ » اوریانا فالاچی

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

ورای مسجد و میخانه راهی است

ره میـخـــــانه و مســجد کـدام است            که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسـجد گذارندم که رنـد است            نه در میخـانه کاین خمـار خام است

ورای مسـجد و میخـانه راهی اسـت            بجوییـد ای عزیـزان کاین کـدام است

به میخانه امامی مست خفته است            نمی‌دانـم که آن بت را چه نام است

مــرا کـعـبـــــه خــرابـات اســت امــروز           حریفـم قاضی و ســـاقی امام است

بـرو عــطــــار کاو خـود می‌شــــناســد

که سرور کیست سرگردان کدام است

 

از اینجا بشنوید

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٧ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب

عدم قطعیت

این پست را مهمان یکی از رفقای «صادق» من هستید که بعید می‌دانم این روزها به اینجا سر بزند. اما یک وقتی مطلب زیر را در کامنتدانی اینجا گذاشته بود. البته حمید جان! در منقبت شک بیش از اینها می‌توان سخن گفت.

.

"The trouble with the world is that the stupid are always cocksure and the intelligent are always filled with doubt." -Bertrand Russell

cocksure is deeply related to bias and the more we increase bias, the more we increase our "trouble" so to speak. But intelligent people remain always in doubt because thats the whole point, they understand uncertainty and human brain weaknesses...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱ امرداد ۱۳۸۸ - سهراب