تک درخت سرو

 

مستند

١. امروز پس از یکی دو هفته، برای رفع حاجتی، گشتی کوتاه و گذرا در شهر داشتم. باز هم مشاهداتم در شهر مرا بر آن داشت تا به صورت مستند آنها را خدمت شما ارایه کنم. اولاً در گذر از بلوار پشتی دانشگاه که مکان پارکینگ اتومبیل های بسیاری در طول روز است،‌ همین طور که پشت فرمان بودم،‌ احساس کردم که این خیابان کمی از لحاظ بصری با همیشه تفاوت کرده... و خیلی سریع دریافتم که بله؛ تا پیش از این تنها از دو کناره خیابان و نیز از یک طرف جدول میانی بلوار برای پارکینگ استفاده میشد و الان از آن طرف جدول وسط بلوار نیز برای پارکینگ استفاده می شود. خدا ایران خودرو و سایپا را از ما ایرانی ها نگیرد. یادم آمد که به تازگی یکی از مسؤولان پلیس راهنمایی اعلام کرده بود که تا دو سال دیگر حرکت خودروها در شهر تهران قفل می شود و البته در واکنش به سخنان او همه صاحب نظران و مردم عادی و بی نظر از این همه نبوغ که به چنان پیش بینی دور اندیشانه ای منجر شده بود،‌ انگشت حیرت به دهان گزیده بودند.

٢. بعد از اینکه ماشین را پارک کردم،‌ سرم را که بالا گرفتم دیدم این پلاکاردها برّ و بر نگاهم می کنند.

ریشه ظلم و ستم شرفی را قطع کنید

پرسنل لاستیک البرز

جاء الحق (کارکنان لاستیک البرز) و زهق الباطل (شرفی بی لیاقت)

 

 

تابلوی بالای سر ساختمان « شرکت تولیدی لاستیک البرز »

و پلاکارد سفید رسوایی شرفی

دلم سوخت برای شرفی بیچاره که در قلب دیار اسلام این طور آبرویش ریخته می شود. قربانی شدن شرفی مرا یاد قربانی شدن شهرام جزایری انداخت. به یاد دارم که دلم برای جزایری هم سوخت. امیدوارم همیشه آدم های گمنامی مثل همین ها مشهور شده و بعد قربانی شوند و امیدوارم مردم همیشه یادشان باشد که نباید با مقدسات بازی کرد، چون تجربه نشان داده که خطر داره. ولی گاهی اوقات میشه با شرفی و جزایری بازی کرد.

 

3. لطفاً قبل از رفتن، این عکس های زیبا را هم ببینید تا دلتان باز شود.

.

پ ن: یکی به من بگه بالاخره اتومبیل یا خودرو یا ماشین؟!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ آبان ۱۳۸٧ - سهراب

انتخاب آمریکایی

گرچه میشه گفت که کلا به ما ربط خاصی نداره ولی به عنوان شاید یه جور جامعه شناسی آمریکا این صفحه رو چک کنید. خیلی چیزا میشه ازش فهمید.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٥ آبان ۱۳۸٧ - سهراب

درود بر سهراب

زیر آفتاب مطبوع پاییزی

در نیمروز خزان زده ی این شهر شلوغ

گوشه ای خلوت تر

زن و مردی دیدم

که چه سخاوتمندانه، به موش شهری نان می دادند

شاید یادشان رفته بود که این همشهری،‌ هنوز هم موش است.

دورتر، شاعری بود

شاعری شهری اما

گویی هنوز هم او موش را دوست نداشت.

تازگی ِ میوه ها در چشمان شاعر می درخشید

من امروز شاعری را دیدم که به کاهو می گفت شما.

.

پی نوشت: جناب شاعر،‌ آقای گرمارودی بودند و بنده تمام این صحنه ها را با همین دو چشم در ستارخان مشاهده کردم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٦ آبان ۱۳۸٧ - سهراب