تک درخت سرو

 

دایره زنگی

داشتم فیلم می‌دیدم که یک نفر زنگ در را زد. انتظار کسی را نداشتیم. پیش از آنکه برسم، مادرم در آپارتمان را باز کرده بود و به در تکیه داده بود و در سکوت کامل بیرون را نگاه می‌کرد. نگاهش رو به پایین بود. انگار کسی روی زمین نشسته باشد و او نگاهش کند. تعجب کردم که چرا دست کم به این یارو که بیرون آپارتمان نشسته چیزی نمی‌گوید! وقتی رسیدم، تنه گنده و سیاه بشقاب ماهواره را دیدم که روی پایه‌های زنگ‌زده‌اش کف راهرو نشسته بود. کسی هم نبود. صحنه‌ی آشنایی بود، برای هر دو مان. خم شدم که بشقاب را بردارم و بیاورم تو. توی راهرو یک بشقاب دیگر هم دیدم که روی زمین نشسته بود. و دورتر، مستخدم مجتمع داشت از ما دور می‌شد و به سمت آسانسور می‌رفت. مادرم که از دم در می‌رفت تو، گفت « یه راست ببرش بذارش توی اتاق ». وقتی به سمت اتاق می‌رفتم از خودم پرسیدم « این چیه که توی دستای منه؟» و به خودم جواب دادم « هیچی، یه گیرنده‌ی ساده. آنقدر ساده که همه‌ش تولید داخله. یه گیرنده‌ی ساده‌ی امواج تلویزیونی، همین. » و باز این سؤال تکراری در ذهنم نقش بست « پس چرا هر از گاهی اینا از این گیرنده‌ی ساده، احساس ترس می‌کنن و به مدیر عامل مجتمع تذکر میدن که خودتون همه‌شو جمع کنید و گرنه برخورد می‌کنیم؟ » و مثل همیشه جوابی نداشتم.

من کم تلویزیون می‌بینم. خیلی کم، حتی از نوع ماهواره‌ای‌اش. به جای آن هر از گاهی فیلم خوبی از طرف دوستان به دستم می‌رسد. سعی می‌کنم فیلم‌ها را بدون زیرنویس و به زبان اصلی ببینم. اینطوری انگلیسی‌ام تقویت می‌شود. می‌توانم اخبار را از منابع اصلی‌اش بخوانم و بشنوم. اما فکر می‌کنید چند درصد ایرانی‌ها انگلیسی بلندند؟ طبق آمار بیست میلیون ایرانی از اینترنت کم‌سرعت موجود استفاده می‌کنند. اگر اینها بخواهند اخبار را از بی‌بی‌سی پرشین دات کام بخوانند، نمی‌توانند یا به سختی می‌توانند، چون فیلتر است. اما بی‌بی‌سی نیوز دات کام باز است. می‌دانید چرا؟ چون در ایران کسی انگلیسی نمی‌داند. شاید از آن بیست میلیون نفر، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، پنج میلیون نفر انگلیسی بدانند. گاهی به این فکر می‌کنم که آیا نظام آموزشی ما واقعا قصد دارد که در دوران طولانی مدت مدرسه به دانش‌آموزان زبان انگلیسی بیاموزد؟ و باز هم به این فکر می‌کنم که اگر چنین است، پس چرا هیچ نشانی از چنین قصدی نمی‌توان یافت؟!

فیلمی که می‌دیدم درباره حکومت فاشیستی هیتلری بر کشور چکسلواکی بود. توی فیلم، یک استاد دانشگاه در آخرین ملاقات ده دقیقه‌ای با دخترش قبل از اینکه برای تیرباران ببرندش، گفت: « ... به یاد داشته باش که آزادی مثل یک کلاه یا یک تکه شیرینی، جزو دارایی‌های انسان نیست، بلکه مسأله اصلی تلاش و مبارزه برای آزادیه. و تو منو از یاد نخواهی برد نه فقط به خاطر اینکه پدرت بودم بلکه به خاطر اینکه من هم در راه این مبارزه بزرگ جان دادم. » و البته راه حل به دست آوردن این آزادی، که نه تنها کسی را هم ناراحت و نگران نمی‌کند بلکه به مذاق آقایان بسیار هم خوش آمده است، همان است که جوانان این مملکت به خوبی به آن پی برده‌اند: رفتن. و مسلما راه حلش وبلاگ نوشتن یا چیزهایی از این دست نیست.

فیلم را که می‌دیدم، هوا گرم بود. چون هر چه باشد تیرماه است. و از آنجا که ما با دست یافتن به انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای یک بازگشت دو دهه‌ای به حال و هوای دهه‌ی شصت داشته‌ایم، برق هم قطع شده بود و فن‌کویل‌ها کار نمی‌کرد. گرما را تحمل می‌کردم و صدای فیلم را هم تنها باید به زور از بلندگوهای کوچک لپ‌تاپم می‌شنیدم. می‌دانید اسم فیلم چه بود؟ « جلادها هم می‌میرند »[1]



[1] Hangmen Also Die! Produced and Directed by Fritz Lang

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - سهراب

لینک روز

 

شباهت های دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد را با دوران کنونی در اینجا بخوانید.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۳ تیر ۱۳۸٧ - سهراب

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام

 

گفت: فلانی، دوستانه بهت بگم، تو نتونستی با من ارتباط برقرار کنی، نتونستی منو به خودت جذب کنی! راستش او آنقدر هم مستقیم این را به من نگفت. ولی منظورش دقیقا همین بود، گرچه می ­گفت: دوستانه بهت بگم، قیافه ­ت عبوسه، گرفته ­ای، برای خودم نمی­ گم، ولی اینجوری هرجای دیگه­ ای هم که بری موفق نخواهی بود. ولی آنقدر از رابطه ­ی طولانی ­مان گذشته بود که من حتی خودم هم فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم که در اصل آن اوائل عمدا خشک و بی ­احساس با او برخورد می­کردم تا اینکه این شده بود عادت ­ام. دیگر واقعا عمدی در کار نبود. ناخودآگاه با او اینطوری شده بودم. تا آن روز که او به روی ­ام آورد. بعد که راهم را گرفتم و آمدم، کم کم اصل ماجرا یادم افتاد. به خودم آمدم. تازه به خاطر آوردم که سرچشمه قضیه کجا بوده است. تازه فهمیدم که او شایستگی ­اش را نداشته است. و این را خودش هم نمی ­داند. و نخواهد دانست. چون من هیچگاه به او نخواهم گفت. بعد از این همه مدت فقط متوجه شده بود که من گرفته و عبوس ام. فقط همین. و احتمالا به همین خاطر بعدا هم موفقیتی نخواهم داشت. ولی هیچگاه نخواهد دانست که من چرا گرفته و خشک و بی ­احساس بودم. هیچگاه. چون من به او نگفته­ ام و نمی ­گویم. او خودش باعث شد که نگویم.

 

ای پادشاه صادقان! چون من منافق دیده ­ای؟!    با زندگانت زنده ­ام، با مردگانت مرده ­ام

با دلبـران و گل­رُخان چون گلبــُنان بشکفته ­ام     با منکِـران دِی ­صفت همچون خزان افسرده­ ام

 

اما حالا همه چیز فرق کرده است. و او باز هم نمی ­داند. نمی ­داند که همه چیز دگرگون شده. گرچه پیش از این واقعا توانایی این را نداشتم که به او لبخند بزنم. ولی بعد از این خواهم داشت. من با او همچنان بی ­تفاوت ­ام. ولی به او لبخند می­ زنم. چون می ­دانم که به روی او نیست که لبخند می ­زنم. بلکه دارم به خودم لبخند می ­زنم. به اینکه موفق هستم و خواهم بود. و او این را نمی ­داند. به اینکه او مرا نفهمیده است و نخواهد فهمید. لبخند می­ زنم چون می ­دانم که گشاده ­رویی با آن که تو را نفهمیده است نه تنها سخت­ ترین کار دنیا نیست که ساده ­ترین کار همین است. او هم خوشحال خواهد شد. خوشحال! دیگر آن نیست که امروز را چون دیروز باشم. دیروز گذشت. امروز روز دیگری است.

 

ای عاشقان ای عاشقان! پیمانه را گم کرده ­ام!     زان می که در پیمانه ­ها اندر نگنجد خورده ­ام!

 

.

 

هیچ شنیده ­ای «خانه­ ی ملت»؟ خوب است! همان که شنیده­ ای، یعنی خانه­ ملت، که من و تو، و خانواده من و تو، و دوستان من و تو، و خویشان من و تو، و همسایگان من و تو، و همشهریان و هموطنان من و تو، یعنی همان­ها که «ملت» آنان را برگزیده ­اند و به خانه ملت فرستاده­ اند، همان ­ها، مرا و نوشته ­هایم را، و تو را و نوشته­ هایت را، و نوشته­ های خانواده مرا و نوشته­ های خانواده تو را و نوشته ­های دوستان و خویشان و همسایگان و همشهریان و هموطنان من و تو را، یعنی نوشته­ های «ملت» را محکوم و ممنوع کرده اند. و ملت را و نوشته ­هایشان را همردیف مروجین فساد و فحشا، مجرمین، زورگیران، باج­گیران، اراذل و اوباش و ... دانسته ­اند. من چیزی ندارم بگویم. من هیچ نمی ­گویم. خاموش می­مانم. اما حتی خاموشی من هم برایشان هراس ­آور است. هراس ­آور و تحمل ­ناپذیر.

 

خامش! که بلبل بـاز را گفتا چه خامش کرده ­ای؟

گفتا خموشی را مبین، در صید شَـه ِ صدمـَـرده ­ام

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٠ تیر ۱۳۸٧ - سهراب

روز دانشجو

در آذر ماه سال 1332، نیکسون معاون رییس جمهور وقت آمریکا (آیزنهاور) قصد داشت به ایران بیاید تا در جریان اوضاع کشور بعد از کودتا قرار بگیرد.

در روز 15 آذر دانشجویان تظاهرات پرشوری برضد رژیم کودتا (زاهدی) برگزار کردند که تظاهرات به بیرون دانشگاه کشیده شد.

صبح روز بعد در 16 آذرماه رژیم ستم‌شاهی برای کنترل اوضاع و آماده کردن محیط دانشگاه برای سفر نیکسون، نیروهای خود را در دانشگاه تهران مستقر کرد تا فریاد دانشجویان را در گلو خفه کند.

درگیری در دانشکده فنی دانشگاه تهران شروع شد و نیروهای گارد به دانشجویان حمله کردند. در جریان این درگیری، سه تن از دانشجویان مبارز این دانشگاه به نام‌های مصطفی بزرگ‌نیا، مهدی شریعت رضوی و احمد قندچی کشته شدند. فردای آن روز در جو خفقان و وحشت، نیکسون به دانشگاه تهران آمد و دکترای افتخاری حقوق از دانشگاه تهران دریافت کرد.

علی شریعتی درباره آن روز چنین می‌گوید:

« اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان جاییکه 22 سال پیش آذرمان در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند. این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند -همچون دیگران- کوپن نانی بگیرند و ازپشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند اما این سه تن ماندند تا هرکه را می آید بیاموزند، هر که را می رود سفارش کنند. آنها هرگز نمی روند، همیشه خواهند ماند، آنها شهیدند، این سه قطره خون که بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‌توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم تا در این سموم که می‌وزد نفسرند اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم. »

 


پ.ن. امروز ۱۸ تیر است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۸ تیر ۱۳۸٧ - سهراب

ساز و آواز

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست       سخن شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید                 تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

... اندرون من خسته دل...                           که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

مرا به کار جهان... التفات نبود                        رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

...         .           .           .                       خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست

شرابخانه کجاست

ندای عشق تو دیشب...

فضای سینه‌ی حافظ هنوز پر ز صداست

هنوز پر ز صداست

 

.

 

ما ز یاران چشم یاری

                  چشم یاری داشتیم      خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

... درخت دوستی...                       حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت     ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

...         .           .           .           جانب حرمت فرو نگذاشتیم

                        گفت خود دادی به ما دل حافظا

                        ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

.

 

اگرچه باده فرح‌بخش و باد گل‌بیز است             به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

...         .           .           .                       ...         .           که ایام فتنه انگیز است

...         .           .           .                       ...         .           زمانه خون‌ریز است

...         .           .           .                       که موسم ورع و روزگار پرهیز است

                                                                           که موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر             که صاف سر این خم جمله دردی‌آمیز است

                                                                           که صاف سر این خم جمله دردی‌آمیز است

 

.

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست      آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود      در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار                  کان شحنه در ولایت ما هیچ  کاره نیست

                                                                     کان شحنه در ولایت ما هیچ  کاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال              هر دیده جای جلوه‌ی آن ماهپاره نیست

فرصت شمر طریقه‌ی رندی که این نشان           چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

                                    نگرفت در تو گریه‌ی حافظ به هیچ رو

                                    حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

.

 

رفت عمرم در سر سودای دل             وز غم دل نیستم پروای دل

دل به قصد جان من برخاسته             من نشسته تا چه باشد رای دل

دل ز حلقه‌ی دین گریزد زانک هست     حلقه‌ی زلفین خوبان جای دل

خواب شب بر چشم خود کردم حرام     تا ببیـنم صبحدم سیمای دل

آن جهان یک تابش از خورشید دل        وین جهان یک قطره از دریای دل

                        لب ببـند ایرا به گردون می‌رسد

                        بی‌زبان هیهای دل هیهای دل

 

.

 

یوسف

.  .  .

یوسف گم گشته

.  .  .

یوسف گم گشته باز آید

.  .  .

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

.  .  .

یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور              کلبه‌ی احزان شود روزی گستان غم مخور

ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن               وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                       چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان

                                                                                               ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                   دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

                                                                                                               غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب           باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید     هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب                     جمله می‌داند خدای حال‌گردان غم مخور

                                                                                                               غم مخور

 

.

 

جز عشق که اشرف بود از جمله کمالات           دیگر به کمالی نتوان کرد مباهات

 

.

 

شجریان گرچه پیر شده، ولی همچنان آوازش دلنشین است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٩ تیر ۱۳۸٧ - سهراب

جهانی کردن پاسارگاد!

شهردار پاسارگارد اعلام کرد که آرامگاه کوروش در وضعیت بدی قرار دارد. کارشناسان بر این عقیده‌اند که رطوبت موجود در آرامگاه به خاطر آبگیری سد سیوند ایجاد شده است. البته پیش از این نیز کارشناسان در مورد خطراتی که با آبگیری سد متوجه آثار باستانی منطقه و از جمله آرامگاه کوروش می‌شود، هشدار داده بودند؛ در حالی که از سوی مسؤولین متهم به اغراق در این مورد شده بودند.

شنیده‌ها حاکی از آن است که برخی در تلاش‌اند که یونسکو را قانع کنند که آرامگاه کوروش علاوه بر آنکه یک اثر باستانی ِ ملی ِ ایران است، جزو آثاری است که متعلق به تمام جهانیان است و از این رو، یونسکو، فارغ از اینکه آیا دیگران می‌خواهند کاری برای حفظ آن انجام دهند یا نه، وظیفه دارد که از آن محافظت نماید. جالب است، نه؟!

.

پ.ن. پیدا کردن منبع خبر با خودتان! من که امروز صفحه اول تمام روزنامه‌های پر تیراژ را دیدم، انتظار داشتم که چنین خبری در یکی از روزنامه‌ها به چشمم می‌خورد. شاید هم اهمیت زیادی نداشته است. به هر حال من که نمی‌توانم خودم را به آب و آتش بزنم و به هر زور و زحمتی که شده منبع خبر را پیدا کنم. ولی کار شما راحت‌تر از من است. چون اگر بخواهید خبر را نقل کنید، دست کم یک منبع موثق دارید!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٤ تیر ۱۳۸٧ - سهراب