تک درخت سرو

 

دام صوفی

باز هم از یکی از قدمای فرهنگ ایران یک چیزی پیدا کردم که به دیدگاه این بنده کمترین نزدیک است در باب اجتماع و روابط اجتماعی. باشد که بدین طریق بتوانم از این اتهام که بعضی دوستان به بنده روا می دارند که « تو روشنفکری » تبرّی جویم! و به ایشان بنمایانم که این افکار تنها زاییده منطق ساده و عادی است که می توان در گذشتگان بسیار دور این سرزمین نیز مشابه اش و بلکه دقیق تر و بهترش را نیز یافت. و اما اصل مطلب اینکه هفت صد سال پیش عبید گفته است:

« صوفیـی را گفتند جبه ی خویش بفروش. گفت اگر صیاد دام خود فروشد با چه چیز صید کند؟ » [1]

 



[1]  کلیات عبید زاکانی، به تصحیح محمد جعفر محجوب، ترجمه حکایت‌های عربی، ص 414

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ - سهراب

محرمانه

خواننده گرامی

با سلام و احترام. پیرو پست No Country for Young Men که در همین تارنوشت حضور جنابعالی ارائه گردید، مستدعی است که اظهارات اخیر برادر عب.ا.س پا.لیز.دا.ر - که حاوی اخبار و آمار دقیقی می باشد - را نیز در همان رابطه ملحوظ بفرمایید.

با سپاس فراوان از همراهی و همدردی جنابعالی

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ خرداد ۱۳۸٧ - سهراب

اسلام و دنیای مدرن یا . . مولوی، روشنفکر سیاسی قرن هفتم هجری! (2)

 

1.       در علوم جدید نظریه‌ها برای خودشان حریم دارند. نظریه‌ها می‌توانند متفاوت یا متضاد باشند. می‌توانند خاستگاه‌ها یا بنیان‌های متفاوتی داشته باشند. ولی حریم نظریه‌ها نباید شکسته شود. مخصوصا زمانی حریم نظریه‌ها شکسته می‌شود که تلاش کنیم نظریه‌های متناقض یا آنهایی که پایه‌ها، پایگاه‌ها و اصول متفاوتی دارند را به طریقی به هم مربوط کنیم؛ و مخصوصا بخواهیم آنها را خیلی مشابه و یا عین هم جلوه بدهیم. در این حالت ما مرتکب مغلطه شده‌ایم. ولی باید توجه داشت که نظریه‌ها را می‌توان تغییر داد. نظریه‌ها را می‌توان بهبود بخشید و کامل‌تر کرد. + البته در این حالت نظریه جدید، متفاوت از نظریه اولیه است. ولی دست کم در زمان حال می‌دانیم که بهتر از آن هم هست. بنابراین برای نظریه‌های علمی و مکتب‌های فکری نیز، تغییر تدریجی نه تنها ناپسند نیست که مطلوب هم هست. در قدیم هم شخصیت‌های بزرگ و نظریه‌هایشان با هم متفاوت بوده‌اند و نیز برای خودشان حریم داشته‌اند. در قبال شخصیت‌های گذشته و نظریه‌هایشان باز هم ما باید حریم را حفظ کنیم. مثلا خوب نیست فردوسی را عارف بخوانیم. چون او عارف نیست. در مقابلش، مولوی عارف است. و باز هم خوب نیست مولوی را متفکر سیاسی بخوانیم. چون او متفکر سیاسی نیست. او باز هم یک عارف است. در پست قبلی ایرادی که می توانست به من وارد باشد، از همین جنس بود. از این جنس که «تو داری از مولوی که یک عارف است، یک نظریه‌پرداز سیاسی استخراج می‌کنی».

2.       البته خوب نیست که شما یک شبه دچار استحاله فکری شوید و مثلا دیشب نماز شب خوانده باشید و سپیده دم، کمونیست از خواب برخیزید و تا ظهر نشده نسبت به اندیشه‌های لیبرال دموکراسی احساس عشق عمیقی در درون خود کشف کنید و شب که شد قبل از شام خود را شیفته‌ی اندیشه‌های بودا در هند یا آیین تائو در شرق دور و یا آیین بهی در ایران بیابید. ولی اگر اهل فکر باشید، فکرتان تغییر و رشد خواهد کرد. در واقع آنچه که خوب است تحول تدریجی فکری است. یا بهتر بگویم کسی که فکر می‌کند ناچار از تحول فکری است. همچنین اگر جوامع نیز در حال پیشرفت باشند، همینطور به تدریج متحول می‌شوند ولی اگر خدای ناکرده یک‌شبه دچار استحاله اجتماعی و سیاسی شوند، می‌گویند انقلاب اتفاق افتاده که زیاد چیز مطلوبی نیست. حتی اگر بخواهد همین الان و درست در همین لحظه و همین شرایط اتفاق بیفتد. پس به این ترتیب بنده شخصا دوست ندارم که دچار «انقلاب» درونی شوم، ولی تغییر تدریجی را می‌پسندم.

3.       می‌توان برای نظریه‌های کلیدی و آراء شخصیت‌های بزرگ، یک پس‌زمینه کلی در نظر گرفت. به عبارت دیگر می‌توان این نظریه‌ها و آراء را به صورت یک یا چند پیام اصلی خلاصه کرد.

4.       سروش قرآن را خشیت‌نامه می‌خواند. به نظر او پیام و مانیفست قرآن ترس از خداوند، تقوی الله یا خشیت در برابر درگاه الهی است. + او همچنین می‌گوید که شما با خواندن نهج‌البلاغه درمی‌یابید که وجود حضرت علی، سرشار از خشیت الهی بوده است. او برای زدودن معنای منفی ترس در رابطه میان انسان و خدا، این ترس را ناشی از درک عظمت، پاکی، اقتدار، مهربانی و کرم و بزرگی خداوند دربرابر ناتوانی و نیازمند بودن انسان می‌داند؛ و از این رو آن را خشیت می‌نامد، نه ترس. خشیت، زاییده‌ی درک واقعیت وجودی انسان در برابر واقعیت وجودی خداوند است. بدین ترتیب سروش فرهنگ اسلامی مربوط به صدر اسلام (قرآن و نهج‌البلاغه) را و رابطه‌ی انسان و خدا در این بافت فرهنگی را بر مبنای خشیت تفسیر می‌کند. از طرف دیگر، او فرهنگ اسلامی را در حال تغییر می‌داند و این تغییر را علاوه بر آنکه ویژگی جدانشدنی آن فرهنگ برمی‌شمارد بلکه آن را به فال نیک می‌گیرد و مثلا پیام مولوی را که «عشق» در رابطه‌ی انسان و خداست مولود خجسته همین رشد فرهنگی می‌پندارد. او «مثنوی» را محصول این دوره از فرهنگ اسلامی می‌داند.

5.       سروش می‌گفت (سخنرانی دانشگاه با عنوان خشیت‌نامه‌ی قرآن) این مسأله تقلید از احکام فقهی که در اسلام و جامعه مسلمانان رواج دارد یک نوع تبعیت از قانون یا به تعبیری قانون‌مداری است یا می‌تواند اینگونه تلقی شود. او می‌گفت مسلمانان عادت کرده‌اند که از احکام فقهی پیروی کنند. پس به نحوی به طور سنتی قانون‌پذیر و قانون‌مدار هستند. و کیست که نداند «قانون مداری» از «تضییع حقوق» مردم جلوگیری می کند و این هر دو از اصول بنیادین آنچیزی اند که «مردم سالاری» اش می خوانند. از این رو از این قانون‌مداری می‌توان بیش از اینها در عرصه اجتماعی بهره برد. این یک گام به جلو برای تغییر کاربری یا استفاده بهینه از یک عنصر فرهنگی در فرهنگ اسلامی است.

6.       ا.حمد ز.ید.آبادی، در مقاله خود با عنوان فقه ملی می‌گوید برای تغییر در راستای بهبود در جامعه، بیش از آنکه بخواهیم درباره «ایده‌ها» و نظریه‌ها چانه بزنیم باید به دنبال «‏راهکارهای عینی برای تحقق عملی دست کم بخشی از آنها» باشیم. از این رو او تلاش مراجعی چون آ.یت‌الله م.نتظری و آ.یت‌الله صا.نعی که سعی در «تطبیق پاره‌ای موازین حقوق بشر با فقه» دارند را ارج می‌نهد.

7.       از نظر من سخنان زیدآبادی و سروش از آن رو مهم و قابل توجه است که مردم جامعه ما به طور کلی مذهب‌باور هستند و بنابر این چه بهتر که عناصر فرهنگی کاربردی و مثبت آنان را استخراج نمود و با مردم با زبان خودشان صحبت کرد. باشد که از این طریق بتوان گامی در جهت اصلاح برداشت.

8.       اما برگردیم به اصل مطلب. سروش زمانی از یک جامعه‌شناس نقل قول می‌کرد که میان اعتقادات و باور مردم یک جامعه درباره خدا و نوع حکومت آن جامعه یک رابطه و تناسبی وجود دارد. و اگر مثلا اعتقادات مردم نسبت به خدا تغییر کند و خدای مردم عوض شود یا خصوصیاتش عوض شود و خدای دیگری با خصوصیات دیگری جانشین آن گردد، می‌توان گفت که تغییری در حکومت آن مردم نیز ایجاد خواهد شد، می‌شود، شده است! به دیگر سخن، حکومت یک جامعه، تصویر زمینی ِ خدای آسمانی مردم آن جامعه است. حالا فرض کنید که غالب مردم جامعه به خدایی باور داشته باشند که خطاب به مردم بگوید،

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ایم

هرکسی را اصطلاحی داده‌ایم

یا آنکه بگوید،

هیــچ آدابـی و ترتیــبی مـجـو

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

خدایی که بداند و بفهمد که مردم را با سیرت‌ها، خواسته ها و تمایلات گوناگون آفریده است. و بداند که مردم شیوه بیان گوناگونی دارند. و سر راه اظهار عقاید و درد دلشان هزار مانع قرار ندهد و سرکوبشان نکند و خودش از آنها بخواهد که هرچه می‌خواهند بگویند.

9.       از شیخ حسن خرقانی که یکی از عرفای ایران بوده است نقل است که،

«هر که از این در وارد شد، نانش دهید و از ایمانش مپرسید که آنکه نزد خداوند به جان ارزد، نزد حسن به نان ارزد.»

شما فکر می کنید اگر چنین تفکراتی مثل تفکرات شیخ حسن خرقانی یا مولوی حاکم بودند اوضاع حکومت و سیاست و اجتماع چگونه می‌شد؟ دقت داشته باشید که من نگفتم شیخ حسن را بیاوریم بگذاریم در رأس حکومت؛ که این خود نقض غرض خواهد بود. گفتم تفکر شیخ حسن حاکم باشد، نه خودش.

10.   نکته آخر اینکه چه از این بهتر که از فرهنگ خودی یک چیزی به درستی استخراج کنیم که می‌دانیم منافع زیادی دارد. که دست کم باور کنیم که سرچشمه‌ی همه‌ی خوبی‌ها دیگران نیستند.

.

.

پی‌نوشت 1: خودم هم دقیقا نمی دانم چرا در نوشته‌ام این همه نقطه وسط اسم بعضی از آقایان جا دادم. دائم فکر می‌کنم مگر اسم این آدم‌ها چه قرابتی با کلمات مگوی دیوان ایرج میرزا دارد که مجبورم این همه نقطه‌کاری کنم متنم را! و از این بابت زیاد خوشحال نیستم.

 

پی‌نوشت 2: بدین وسیله از خالق بچه های آسمان که همچون بید مجنون رهبری در جمع ذوب‌شدگان ولایت، عشوه‌گری و درفشانی فرمودند، عذرخواهی می‌کنم که در این نوشته این همه از آن «قلم منحرف» و این «اندیشه ورز دنیا طلب» و این «به اصطلاح روشنفکر»  نقل قول و نقل مضمون کردم. نمی‌دانم اگر همین یک قلم منحرف را هم نداشتیم خوراک فکریمان را باید از کجا تأمین می‌کردیم. البته غیر از کتاب آموزش عقاید حضرت مصبا.ح یز.دی که انصافا بی‌نظیر است.

 

پی‌نوشت 3: به گمان‌ام خودتان متوجه شده‌اید که در عنوان به جای «دنیا» بهتر است بگذارید «ایران».

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ - سهراب

مولوی، روشنفکر سیاسی قرن هفتم هجری!

دست کم مولوی دوست داشته یا فکر می کرده که خدا چنین موجودی باشد که به موسی به خاطر برخورد عتاب آمیزش با شبان، خرده بگیرد و این چنین بگوید که:

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

من واقعا تا این زمان نمی دانستم که حتی مولوی هم که برخاسته از یک فرهنگ اسلامی-ایرانی است تا این حد به آزادی بیان اعتقاد داشته است. می پرسید تا کدام حد؟! تا این حد که خدای مولوی خطاب به موسی چنین می گوید:

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایم

و موسی خطاب به شبان چنین که:

هیــچ آدابی و ترتیــبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

باز هم بگویید که فرهنگ ما ایرانیان استبداد زده است. باز هم بگویید اصلا ما ها لیاقت دموکراسی را نداریم. باز هم بگویید اصلا در فرهنگ موروثی مان نمی توان هیچ ردی از آزادی و اندیشه های آزادمنشانه یافت...

.

پی نوشت: گذشته از اینها خیلی صادقانه و مخلصانه است آنجا که شبان به خدای خودش می گوید:

ای فـدای تو هــمه بزهــای من!

وی به یادت هی هی و هیهای من


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۸ خرداد ۱۳۸٧ - سهراب