تک درخت سرو

 

ای حکایت‌نویس!

 

خودم هم نفهمیدم که چطور شد که کتاب ادبیات دبیرستانم باز کردم و یک راست رفتم سر این حکایت از ابوسعید:

 

خواجه عبدالکریم، خادم خاص شیخ ما ابوسعید بود. گفت روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ِ ما او را چیزی می‌نوشتم. کسی بیامد که تو را شیخ می‌خواند؛ برفتم. چون پیش شیخ رسیدم شیخ پرسید که «چه کار می‌کردی؟» گفتم: «درویشی حکایتی چند از آنِ شیخ خواست، آن را می‌نوشتم». شیخ گفت: «ای عبدالکریم، حکایت‌نویس مباش؛ چنان باش که از تو حکایت کنند»...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب

Twins

Today Bush in his speech at Knesset in Israel stated that Israel is the government which constructed "democracy and modern society in Promised Land" 60 years ago. As far as I know, God and his prophet, Moses, promised the Land of Israel to Israelites. But, really I am not sure if they themselves knew or even heard about democracy or modern society then.

 
Bush also stated that the war of America and Israel against Hizbullah and Hamas is a "battle of good against evil". I think these words are a bit familiar to me! .. Yeah! Phew! I have heard them in my country so many times specially recently from the beloved Ahmadinejad, God bless on him.

 
I wonder how powerful and satirist God is who created these identical twins in different countries, different cultures, and even in different families, but at the same time; and then again, with different religions and entirely different appearances.

 
And I am still wondering which one of these identical twins is the real military adviser of God. Do you know?

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب

No Country for Young Men

آقای اک-بر گ-نجی یک کتابی دارد با نام تا-ریکخانه ا-شباح. کتاب شامل مقالاتی از اوست که تقریبا تمامی‌شان تا قبل از تعطیلی روزنامه صب-ح امروز در این روزنامه چاپ شده‌اند. مسلما چاپ خود کتاب هم مربوط به همان دوران است، نه الان. زیر عنوان روی جلد کتاب نوشته شده است: آسیب‌شناسی گذار به دولت دموکراتیک توسعه‌گرا.

 

آنهایی که با این روزنامه و مانند آن در آن زمان دم‌خور بوده‌اند، بهتر از من می‌دانند یا دست کم زودتر از من می‌دانسته‌اند که در این کتاب چه نوشته شده است. ولی من برای آنانی که نمی‌دانند یا دست کم آنهایی که مثل خودم فقط جسته و گریخته درباره این مطالب شنیده‌اند، می‌خواهم کمی از محتویات و مطالب کتاب را بازگو کنم.

 

کتاب از یک طرف شامل اخبار و اطلاعات فراوان و دقیقی از خشونت‌ها، قتل‌ها و سرکوب جنبش مدنی در ایران پس از انقلاب است. تقریبا درباره تمام اشخاص مسوول و مرتبط با این جنایت‌ها اطلاعات داده شده است. حتی آنگاه که سعید امامی یا به تعبیر نویسنده، «کلید طلایی» قتل‌های زنجیره‌ای توسط خودش یا دیگران کشته می‌شود، نویسنده همچنان به دنبال «شاه کلید» این جنایت‌ها می‌گردد. البته باید گفت که جناب نویسنده در آن زمان هنوز درباره رهبر نظرات بهتری نسبت به آنچه که در چند ماه اخیر متنشر کرده اند را داشته‌اند. اطلاعاتی که نویسنده در کتاب می‌دهد شامل تمام اجزاء فرآیند سرکوبگر می‌شود؛ اعم از فرمان‌ده، مجری عملیات، تبلیغات‌چی و ...

 

اما از طرف دیگر رد پای بحث‌های نظری درباره مسایل سیاسی را در جای جای کتاب و به فراخور مسایل روز می‌توان یافت. حتی گاهی این بحث‌های نظری سیاسی از دیدگاه مذهب طرح شده است. مثلا در مقاله «پیام‌آور آزادگی و حق نخواستن» نویسنده در جای جای مطالبش از کتاب «حماسه حسینی» مرتضی مطهری نقل قول می‌کند:

 

« قبل از مردن معاویه و همچنین بعد از مردن او در دوره‌ی یزید چه در وقتی که امام در مدینه بود و چه در مکه و چه در بین راه و چه در کربلا آنها از امام فقط یک امتیاز می‌خواستند و اگر آن یک امتیاز را امام به آنها می‌داد نه تنها کاری به کارش نداشتند، انعام‌ها هم می‌کردند و امام هم همه‌ی آن تحمل رنج‌ها را کرد و تن به شهادت خود و کسانش داد که همان یک امتیاز را ندهد.

آن یک امتیاز فروختن رأی و عقیده بود. در آن زمان صندوق انتخاباتی نبود، بیعت بود. بیعت آن روز، رأی دادن امروز بود. پس امام اگر یک رأی غیر وجدانی و غیر مشروع می‌داد شهید نمی‌شد. شهید شد که رأی و عقیده‌ی خودش را نفروخته باشد. »[1]

 

« اگر امام ِ حق را مردم از روی جهالت و عدم تشخیص نمی‌خواهند، او به زور نباید و نمی‌تواند خود را به مردم به امر خدا تحمیل کند. لزوم بیعت هم برای این است. »[2]

 

اما منظور من از طرح این مطالب این بود که بگویم، این نسخه‌ای از کتاب که در دست من است، چاپ دهم در سال 79 با تیراژ 5000 جلد است. یعنی به صورت تخمینی می‌توان گفت که از اولین چاپ کتاب در سال 78 تا چاپ دهم حدود 50،000 نسخه از این کتاب به فروش رفته است. و همه‌ی اینها در حالی است که این مطالب پیشتر از آن هم توسط روزنامه‌های این مملکت منتشر شده بودند. انتقادهایی که در این کتاب صورت گرفته خیلی دقیق‌تر، منسجم‌تر و از همه مهم‌تر خیلی بیشتر و فراتر از آن چیزی است که تا قبل از خواندن کتاب در ذهن من می‌گنجید! و نکته‌ی جالب آن است که انتقادهای من تنها در ذهنم باقی مانده بودند در حالی که همه‌ی این مطالب در تمام ایران منتشر شده است. با درک این مسأله این سوال برایم پیش می‌آید که پس از دست من واقعا چه کاری برمی‌آید که برای ایران انجام دهم؟ آیا جز این بود که همین انتقادها را بیان می‌کردم؟ ولی اینها که همگی به خوبی بیان شده است. و نتیجه‌اش هیچ. تازه در خوش‌بینانه‌ترین حالت، هیچ! اینجاست که به این نتیجه می‌رسم که من فقط باید زندگی‌ام را بکنم، همین. البته غیر از آن، قول می‌دهم که نظر شما را هم بشنوم!

 

پی‌نوشت 1: گرچه ربطی ندارد ولی فیلم No Country for Old Men را ببینید. فیلم زیبایی است.

 



[1]  مرتضی مطهری، حماسه حسینی

[2]  مرتضی مطهری، حماسه حسینی، جلد سوم، ص 107

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب

شعر بی‌دروغ، شعر بی‌نقاب

پدرم از ترس مرگ، نمکدان‌ها را شکست.

من در اتاقم بودم،

که صدای شکستن نمکدان‌ها را شنیدم و باور نکردم.

صدای شکستن نمکدان‌ها هنوز هم در گوشم است.

من از نمکدان مستغنی‌ام،

که غذایم کم‌نمک است، چون شعرم،

و کلماتم نیز.

من نمک را در کلمات دگران می‌جویم.

 

من از نمکدان مستغنی‌ام،

که غذایم کم‌نمک است.

تنها هر بار که نیمرو می‌پزم،

خاطرات شکسته‌ی نمکدان‌ها برایم زنده می‌شود،

که نمک را باید با دست بپاشم رویش.

 

آه که خیال نمکدان‌ها گاه و بی‌گاه در سرم می‌چرخد.

ذهنم آنقدر اسیر خاطرات نمکین آنهاست،

که مرا به سرودن وا می‌دارد.

و سروده-ام،

ذهنم را آرام می‌کند.

و نیمروی نمکین روی میز را سرد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب

قلعه دختر

از تهران که به سمت جاده کوهستانی و پر پیچ و خم ِ لواسان (یا به قول تهرانی‌ها لواسون) می‌روی، نرسیده به لواسان و در نزدیکی آن، به یک دو راهی می‌رسی؛ سمت راست می‌رود لواسان و سمت چپ به جاده اوشون-فشم معروف است. روزهای تعطیل سیل مردم تهران به سمت همین جاده سرازیر می‌شود و مردم خود را در رستوران‌های بی‌شماری که کنار جاده برپا شده جا می‌کنند و خوش می‌گذرانند؛ گرچه من کوه‌پیمایی را بسیار بیشتر از این جور خوشگذرانی دوست دارم. بعد از روستای اوشون (که اصلش اوشان است) به روستای آهار می‌رسی. از اینجا به بعد را باید از ماشین پیاده شوی. آهار روستای نسبتا بزرگی است که در شمال شرق تهران قرار دارد و جزو مناطق سردسیر به شمار می‌آید. اینجا همان جایی است که «مارمولک» را در آن ساخته‌اند. البته متأسفانه با وجود اشتیاق فراوانی که داشتم نتوانستم آن مسجد توی فیلم را ببینم و یا دست کم آن خانه‌ای را که مارمولک در یک چشم به هم زدن از دیوارش بالا کشید! ... از میانه‌ی روستا راه می‌افتی و پس از آنکه از روستا خارج شدی، از کنار جوی نسبتا بزرگ آب و شکوفه‌های گیلاس به سمت ده‌تنگه می‌روی و اگر مثل ما سرت برای پیاده‌روی و کوه‌پیمایی درد می‌آمد، چنان می‌روی که از دو گروه کوه‌نوردی جلویی که اولش فاصله زیادی با شما دارند، سبقت بگیری و زودتر از آنان به قله‌ی قلعه دختر برسی. ارتفاع قله حدود 3200 متر است. در قله، ساختمان کوچکی است که گویی آتشکده‌ای مربوط به دوران ساسانیان است که در واقع «قلعه» که می‌گویند همان است؛ ولی ما در قلعه اثری از «دختر» به چشم ندیدیم! غیر از آنکه در گروه‌های نامبرده چند تایی دیده می‌شد.


 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ - سهراب