تک درخت سرو

 

او اهل معامله است

ببین خلاصه اش این است که اولش رییس دیوان عالی پاکستان که در واقع همان قاضی القضات خودمان است به ژنرال خودکامه پرویز مشرف گفت «نه»! و داستان شروع شد.

آقای قاضی القضات روی پرونده ای دست گذاشته بود که در صورت مطرح شدن، تمام اسباب و اثاثیه ی جناب مشرف هویدا می شد، و خب ایشان هم زیاد از این بابت خوشحال نبودند. بنابراین قاضی القضات و همکاران محترم را معزول فرمودند. اما مردم که استقامت قاضی القضات را تا سر حد برکناری دیدند از او حمایت کردند و خلاصه داستانهایی این وسط پیش آمد که به نتیجه بزرگی ختم شد و آن هم برکناری ژنرال بود.

اما در انتخابات جناب آصف علی زرداری شوهر مرحومه مغفوره بی نظیر بوتو با تبلیغات بر سر بدن بی جان همسرش به ریاست جمهوری رسید. آصف علی پس از تکیه زدن بر مسند قدرت قول داد که قاضی القضات را به مقام خود بازگرداند. اما زمان گذشت و چنین نکرد. تحلیلگران می گویند که دلیل چنین چیزی آن است که در جوامع غیر دموکراتیک یا یه ریزه دموکراتیک پس از انتخابات، مکانیزم اعمال نظارتی از سوی مردم بر روی مقامات وجود ندارد که بهش بگن هوی! داری چی کار میکنی؟! پس چرا زدی زیرش؟! یارو! اوهوی!

اما به هر حال کار به جایی رسید که قاضی القضات باز هم افاضاتی فرمودند. از طرف دیگر نواز شریف هم که با برکناری ژنرال از تبعید به میهن بازگشته بود اعلام کرد که جوانان پاکستانی! چه نشسته اید که فردا روز سرنوشت مملکت است. و این شد که مردم جمع شدند و به سمت مجلس در اسلام آباد به راه افتادند. اما خودکامه که همیشه و همه جا فقط و فقط به فکر خودش است -حالا چه پرویز باشد چه آصف علی- وقتی فشار جدی را حس نماید عقب نشینی می کند. البته فقط برای حفظ خود نه صلاح دیگری یا دیگران، که حتی ممکن است عددشان به عدد یک ملت هم برسد.

آخر کار این که امروز نخست وزیر از طرف آصف علی که رییس جمهور باشد، آمد پشت تریبون و گفت «من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم» و معذرت میخوام، تو رو خدا کوتاه بیاین و از این جور حرف ها و قاضی القضات هم برگشت سر کارش.

خلاصه که خودکامه اهل معامله است. اگر ملت یک قدم جلو برود، خودکامه هم یک قدم عقب می نشیند. البته واحد عقب نشستن، قدم نیست دقیقاً. به هر حال اگر هم ملت عقب برود، خودکامه همچنان می تازد. البته برای اینکه چنین اتفاقاتی بیفتد یک چیز هم باید باشد و آن هم امید و نشاط برای پیشرفت در فضای مملکت است که آن هم به خیلی چیزها ربط دارد.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب

انتخابات به سبک ایرانی (دو)

در انتخابات پیشین به عنوان یک شهروند آن قدر عاقل بودم که بدانم به کی رأی ندهم. اما آن قدر عاقل نبودم که بدانم بسیاری ممکن است ندانند که به او نباید رأی داد. برای همین هیچ تلاشی برای رأی نیاوردن او نکردم. تا اینکه تقریبن کار از کار گذشته بود و آن که نباید رأی بیاورد، در کمال ناباوری من، به دور دوم رقابت صعود کرد. رقابتی که دیگر نتیجه اش قابل پیش بینی بود. چرا که او سابقه ی نداشته اش را با تبلیغات، زیور و زینت بخشیده بود و سابقه ی رقیبش هم یکسره به نفع او تمام شد.

اما به عنوان یک شهروند نباید به او رأی می دادم چون او بیشترین حد تورم را باعث شد. بیشترین فشار اقتصادی را بر مردم تحمیل کرد و بیشترین ندانم کاری را از خود به نمایش گذاشت. او بیشتر از همه به اشخاص و تشکل هایی که از دانش بهره ای داشتند دهن کجی کرد و حتی برخی سازمان های دولتی را هم که روی حساب و کتابی کار می کردند ابتدا به کناری زد و خیلی زود منحل کرد.

او مفهوم مدیریت انقلابی را که داشت کم کم رنگ می باخت احیا کرد.

او در تبلیغاتش بیشتر از همه از نان سر سفره صحبت کرد. و در عمل بیشتر از همه بر آنچه وعده داده بود پشت پا زد. حتی حاشا کرد. او بیشتر از همه عوام فریبی کرد. او بیشتر از هر کس دیگری در این چهار سال از اموال مملکت برای تبلیغات و عوام فریبی به نفع خودش استفاده کرد و نام آن را هم سفرهای استانی گذاشت.

او در تبلیغاتش حتی از آزادی هم صحبت کرد. از اینکه مگر مشکل ما مدل روسری خانم هاست. اما در عمل بیشترین تو سری را بر زنان زد و بیشترین دانشجوها را به اوین برد. و همچنان همه ی اینها را حاشا می کند و همچنان مدعی نوعی آزادی است که البته تشخیص اش از خفقان و سرکوب مشکل می نماید.

نه مدرک وزیر او، و نه وزیر او که خودش هم تقلبی بود. شخصیتش تقلبی بود. یک انسان بی هویت جعلی که متأسفم بگویم ملت بزرگ و شریف ایران او را انتخاب کردند.

او بیشتر از همه دروغ گفت. و بیشتر از همه فریبکاری کرد و بیشتر از همه ریا نمود.

او آن قدر بر شعارهای انقلابی خودش در عرصه بین المللی اصرار ورزید که حتی کشور را به پرتگاه حلمه نظامی دنیا برد.

او با گذشت این چهار سال همچنان مدعی است که به یمن ابتکارات و تحولاتی که انجام داده است مملکت روند پیشرفت سی ساله خود را همچنان با سرعت بسیار بیشتری ادامه می دهد.

او بیشتر از هر کسی به ملت ایران دهن کجی کرد و به ریششان خندید.

اما من به او رأی ندادم چون می دانستم که او اصولن اعتقادی به اصول علمی و علم ندارد. می دانستم که او یکی از بهترین مدیران صلواتی این مرز و بوم است. می دانستم که او کم سواد تر از متوسط ایرانیان است. و از میان تمام ویژگی هایی که برای او شمردم این آخری از همه بدتر است و ریشه ی تمامشان همین یکی است.

اما حالا هم می ترسم. باز هم یک مدیر صلواتی دیگر در راه است. دقیقن به ناشناختگی همتای قبلی اش. به همان اندازه صلواتی و به همان اندازه ناشناخته. و به همان اندازه بی اعتقاد به علم و اصول علمی. اما آنچه که دلهره آور است این است که همین ویژگی هایش باز سبب شود این بار او به همتای قبلی اش پیروز گردد. منظورم جناب موسوی است.

در ضمن جهت اطلاع خوانندگان گرامی، بنده اگر مجبور شوم ممکن است برای فرار از آن نوظهور قبلی و این نوظهور جدید با اکراه فراوان و ناسزاگویان به خود بروم و به خاتمی رأی بدهم.

.

پ ن: از بیانات آقای موسوی

پ ن: این مقاله که قبلن هم معرفی اش کرده بودم برای درک اوضاع کنونی بسیار مفید است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب

مامانی من کتاب میخوام!

این روزها مثل خانوم های خونه که عصری حوصله شون از یکنواختی و روزمرگی سر میره میرم پاساژ قدم می زنم. مغازه ها رو نگاه می کنم. آدما رو نگاه می کنم. بلخره وقت باید یه جوری بگذره دیگه. امروز که داشتم ویترین کتاب فروشی رو نگاه می کردم. یه دختر چهار پنج ساله اومد دم کتاب فروشی و بلند گفت «مامان همینجاس، اینجا مامان، اینجا» مامانش گفت «نه بیا بریم». دختره در حالی که جفت پاهاشو می کوبید زمین بلند گفت «اینجا،‌ اینجا» مامانش برگشت و گفت «نه،‌ این که کتاب فروشیه. اسباب بازی فروشی جلوتره!»

حالا همین یه بار هم که بچه به کتاب فروشی گیر داده بود،‌ مامانه تلویحاً بهش یاد داد که اسباب بازی فروشی بهتره! بذار من مامان بشم! ببین چی کار می کنم واسه تربیتش! نمی دونم. شاید هم من زیادی بی کارم که به ملت گیر میدم. اصلن باید از این بی کاری دربیام. پوسیدم توی خونه. می خوام برم کلاس. از این کلاس آشپزی و خیاطی و اینا که حالم به هم می خوره. یه مشت زن امّل دور هم جمع میشن و از شوهراشون واسه همیدگه پز میدن. میخوام برم کلاس آرایشگری، ایروبیک، اصلن یه سری دوستای جدیدی توی پاساژ پیدا کردم که همه شون دخترای جوونند که تازه شوهر کردن. اونا میگن بیا کاراته. بهت اعتماد به نفس میده. توی خونه هم به دردت می خوره!

.

پی نوشت: یاد یه خاطره افتادم. یه آقایی بود توی شهرمون که خودش اهل فرهنگ بود و کتاب فروشی هم داشت. می گفت: خانومه میاد توی مغازه. بهش میگی این کتاب صد تومن. میگه صد تومن؟!  اونوفت خودش و بچه هاش فقط پونصد تومن بستنی تو دهنشونه! (البته قیمت ها مال اون موقع س)


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب

آپارات

این برنامه آپارات بی بی سی فارسی را دریابید. آن بخشی از فرهنگ ایرانی را که به هر دلیلی رسانه ملی از پخشش ناتوان است، به نمایش می گذارد. انگار آدم یا حد اقل پویا گمشده اش را آنجا پیدا می کند.

از «دنیای میانه» که قبلاً گفتم. «سیاه بازی» و «آرامش با دیازپام ١٠» را هم به تازگی پخش کرد که اولی را توفیق نداشتم ببـیــنم ولی دیازپام ١٠ بی نظیر بود.

خلاصه که سه شنبه ها و پنج شنبه ها ساعت ٩ به وقت تهران. از ما گفتن بود.

.

پس نوشت: فیلم زیبایی بود واقعن، مثلاً آن صحنه که نامجو چتر بر دوش کنار خیابان دور تر از ماشین پلیس در خط دید دوربین ایستاده بود و سعی می کرد کمتر رویش را به دوربین یا شاید هم پلیس نشان دهد و این آهنگ با تکنوازی سه تار پخش میشد که:

اینکه دستاتو روی سر میذارن، اینکه باهات هیچ کاری ندارن، اینکه تو بازیشون راهت نمیدن، اینکه سر به سرت میذارن

اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی...


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب

انتخابات به سبک ایرانی

چرا خاتمی نمی گوید که می خواهد بیاید چه کار کند که ما بدانیم آیا با او موافقیم که به او رای بدهیم یا نه؟ خوب است دست کم بدانیم که او در مقام وعده و وعید به کدام یک از مطالبات ما می خواهد جامعه عمل بپوشاند و تا چه حدی.

به نظرم اگر نامزدی با استفاده از جو ناگوار حاکم بر جامعه بخواهد به طرز زیرکانه ای از بیان اهداف و طرح و برنامه هایش به طور مستقیم و شفاف طفره برود، تنها دلیلش برای شرکت در انتخابات این است که دل خودش و اطرافیانش برای صندلی های قدرت واقعاً لک زده است.

اینجا را بخوانید.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۸ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب

Dear Re3a

گفتی بنویس. خواستم باز هم از کوه‌ها بنویسم. دیروز باز هم در هوای آفتابی و سرد پایتخت، کوه های البرز زیبایی وصف‌ناپذیرشان را به نمایش گذاشته بودند. خواستم از دیده‌ها و شنیده‌هایم، از تجربه‌هایم در شهر بنویسم. خواستم از خوانده‌هایم بنویسم. از افکار و اندیشه‌هایم. از نخوانده‌هایم.

خواستم باز هم از داستان قدیمی اعراب قدیمی بنویسم. خواستم از اعتقاداتشان، از کشمکش‌هایشان، از جنگ‌های قبیله‌ایشان و نیز از اتحادشان بنویسم. از اینکه دنیا را گرفتند. چرا و چگونه. خواستم باز هم از تأثیر تاریخ عرب در زندگی امروزمان بنویسم. خواستم بنویسم که زرین‌کوب در صفحه 53 بامداد اسلام نوشته است: « وفات محمد صـ در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاد به سال یازدهم هجرت؛ قولی هم هست که بیست و هشتم ماه صفر بود. اقوال دیگر نیز گفته‌اند که ضعیف است. » خواستم بنویسم که از سخن دقیق زرین‌کوب مشخص است که کدام تاریخ برای وفات پیغمبر اسلام صحیح و معتبر است. خواستم بنویسم که دلیل عمده‌ی این اختلافات همان اختلاف سیاسی است که میان دو قوم وجود داشته است. خواستم بنویسم که به همین دلیل است که اگر امروز عید روزه‌ی تمام اعراب باشد، فردا عید ما خواهد بود. و باز هم به همین دلیل است که روز وفات پیغمبر برای ما روزی است غیر از آن روزی که اعراب پذیرفته‌اند. حتی اگر آن روز ارزش و اعتبار تاریخی هم نداشته باشد. گویی آن که ما به عنوان پیغمبر قبولش داریم با آن که آنها می‌شناسند تنها نامشان یکی است.

خواستم از ایران بنویسم. خواستم بنویسم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اصلاً این چه انتظاری است از من که حرفی برای گفتن داشته باشم، وقتی که سخن‌سرای بزرگ ایران زمین گفته است:

سخن هرچه گویم همه گفته‌اند        بر بـاغ دانـش هـمـه رُفـتـه‌اند

خواستم از ایران بنویسم. خواستم بنویسم که فردوسی می‌دانسته است که چه می‌کند. او معنای «ملت» را جایی میان تاریخ گذشته‌ی آنها باز جسته بود و در بیداریشان می‌کوشید. او به حق می‌دانسته است که چه می‌گوید. او راه مبارزه با کژ اندیشی را شناخته بود. وگرنه هیچ‌گاه در سرآغاز کتابش پس از ستایش آفریدگار در ستایش خرد نمی‌سرود.

کنون ای خردمند وصف خرد               بدین جایگه گفتن اندر خورد

بگو تا چه داری بیار از خرد              که گوش نیوشنده زو بر خورد

خرد بهتر از هر چه ایزدت داد              ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنُمای و خرد دلگشای       خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی ازویت غم است         ازویت فزونی ازویت کم است

کسی کو خرد را ندارد ز پیش     دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

....

خواستم باز هم از ایران بنویسم. خواستم بنویسم که همین دیروز دوازده دانشجوی دیگر از امیرکبیر به کلکسیون دانشجویان در اوین اضافه شد. خواستم بنویسم که همین دیروز یک دانشجوی اخراجی اهل صحنه‌ی کرمانشاه جلوی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران خود را به آتش کشید.

خواستم از ایران بنویسم. و دیدم که کامم چقدر تلخ است.

باز هم نگاهم به کوه‌ها افتاد. کوه‌های البرز دیگر برایم آن زیبایی دلفریب را نداشتند. طنازیشان در دیدگانم رنگ باخته بود. آنچه در البرز می‌دیدم، استواری بود و نستوهی. من دیروز در هوای سرد و صریح شهر ایستاده بودم و در کوه‌های البرز فقط یک چیز می‌دیدم. و آن حماسه بود.

ای مادر سر سپید بشنو               این پند سیاه‌بخت فرزند

از سر بکش آن سپید معجر        بنشین به یکی کبود اورند

بگـرای چو اژدهـای گرزه         بخروش چو شرزه شیر ارغند

بفکن ز پی این اساس تزویر     بگسل ز پی این نژاد و پیوند

برکن ز بُن این بنا که باید             از ریشه بنای ظلم برکند

زین بی‌خردان سفله بستان           داد دل مـردم خـردمنــد

....

.

پ ن: دلم می‌خواست که این‌ها را نگویم. احساسم می‌گفت که این حرف‌ها تکراری است. دلم می‌خواست تا مدتی طولانی همان عکس‌های البرز بر سر در این خانه مجازی نصب باشد. به نظرم آنها تمام گفتنی‌ها را می‌گفتند.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٦ اسفند ۱۳۸٧ - سهراب