تک درخت سرو

 

"کوه های سفید"

هنوز هم وقتی باد غبار و دود را می راند و با خود به سویی می برد، دوباره آسمان تهران آبی می شود و کوه های راست قامت و پیشانی بلند البرز زیبایی مسحور کننده شان را باز به نمایش می گذارند.

پی نوشت: بلند ترین قله که بر روی خط الرأس می بیـنید همان قله توچال است.

پس نوشت: این روزها با صاف شدن هوا، منظره ی قله های برفی البرز حتی این خبرنگار آمریکایی را هم آنچنان به وجد آورده که مقاله اش را با توصیف آنها آغاز کرده است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

The Meaning of Failure

اصلن از بچگی هم از هر چی آدم سوسول بود حالم به هم می خورد. این استرالیایی ها هم شورش را در آورده اند. در طول این یک هفته ده روز که آتش سوزی ها شروع شده است در کل ١٨٩ نفرشان مرده است. من که هر روز صبح از رادیو می شنوم که در ٢۴ ساعت گذشته ٢٠ نفر از هموطنانمان در تصادفات جان باخته اند و ککم هم نمی گزد.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

بهاران خجسته باد

برای آنهایی که می گویند این ملت سرنوشتش برای خودش مهم نیست، برای آنها که می گویند این ملت به همینی که هست راضی است و در طول تاریخ به همانی که بوده است راضی بوده است، برای آنها که آنقدر این ملت را نادان فرض می کنند که حتی عاجز از درک بخت برگشتگی خودش می دانند، برای آنها که چنین می گویند 22 بهمن را مثال می آورم.

برای آنها که می گویند ملت خودش همین را می خواست وگرنه انقلاب نمی کرد، برای آنها که می گویند ملت دوستدار وضع موجود است، برای آنها که می گویند ملت شیفته این استقلال و استکبارستیزی است، برای همه آنها 2 خرداد را مثال می آورم.

برای آنها که می گویند این ملت اصولاً تاریخش سرشار از تحقیر و ظلم پذیری است. برای آنها که می گویند این ملت نه تنها در برابر اعراب نه ایستاد و وا داد بلکه در برابر مغول ها و افغان ها و دیگران و دیگران هم سر خم کرد که گردنش را بزنند، برای آنها که حتی اسطوره های حماسی ایران را بهانه ای می دانند که این ملت ضعف های خود را با آن می پوشاند، برای آنها که خودشان را هم محکوم به بزدلی می کنند، برای همه آنها جنگ را مثال می آورم. همان که تحمیلی اش می گویند.

برای آنها که کار را کار انگلیس ها می دانند، برای آنها که سرنوشت محتومشان را پذیرفته اند چون می دانند چرچیل و تاچر و بلر و براون هر چه می خواستند و می خواهند همان می شود، برای آنها که مطمئن اند که این ملت همان است که بوده است و همین خواهد بود که هست. برای آنها که آنقدر این دایره تکراری تاریخ این ملت را دیده اند که از فرط خستگی ذهنشان دست به دامن استعمار پیر می شود، برای آنها هم یک مثال دارم. یعنی راستش برای آنها مثال زیاد است که کار انگلیس ها نباشد. اما به آنها می گویم که اصلش همین خرافه پرستی است که اطرافتان می بینید. همین است که باعث می شود این ملت دست کم در این دوران مدرنی که به خود دیده است، مدام دور خودش بچرخد و نتواند سرنوشتش را از این دایره همیشگی به در برد. اصلاً این ساز و کار خرافه پرستی خود طوری طراحی شده است که خودش را در این دایره حفظ می کند. البته هر از گاهی هم این انگلیس ها بوده اند که چون به موفقیت عملکرد مکانیزم خرافه پرستی ایمان داشتند -حتی بیشتر از ایمانی که ما خودمان به خرافه ها داریم- برای تقویت و تشدید و تحریک آن کوشیده اند.

اما حالا که سیستم به صورت خودکار پیش می رود، دیگر بعید می دانم حتی نیاز به تحریک پله یا پالس انگلیس ها داشته باشد. خودش کار خودش را خوب بلد است. به قول دوستی: دیس سیستم ایز دیزایند تو فیل.

.

پ ن: بعد از 22 بهمن

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

منوچهر احترامی شاعر و طنز پرداز درگذشت

تنها خاطره ام از او یک شعر طنز است و نیز مصاحبه ای که در تلویزیون پخش شد. به نظر او بخش عمده ای از ادبیات ما که جزو ادبیات جدی تلقی می شود، از عنصر طنز به صورت بسیار گسترده ای استفاده می کند. و به قول خود او مثنوی،‌ حافظ و سعدی نمونه های بارز این طنز و شوخی و شنگی هستند، البته هر یک به طریقی. این سخن او با خواندن این بیت حافظ امروز باز هم برایم تداعی شد:

فقـیـه مدرسه دی مسـت بـود و فـتـوی داد              که می حــرام ولی بـه ز مـال اوقـاف است

.

و این هم شعری از او درباره دیش!

ای دیش تو بر بام و تو از دیش به تشویش           تشویش رها کن که مصونی تو ز تفتیش

پنهان چه کنی دیش دو متری به سر بام             یک سوی بنه پوشش و از دیش میندیش

از تاری تصویر مباش این همه دلگیر                    از بابت برفک منما این همه تشویش

مرغوب نبودست مگر نوع ال. ام. بی                   کاین سان به تو تصویر دهد محو و قاراشمیش

شب تا به سحر بر سر بامی پی تنظیم              از بام فرود آی و خجالت بکش از خویش

دی بر سر هر بام یکی دیش عیان بود                امروز چو نیکو نگری بیشتر از پیش

گر چشم خرد باز کنی موقع دیدن                      بر بام کسان دیش ببینی ز یکی بیش

این سوی عرب ­ست بود آن سوی سی. ان. ان      این جانب ری می ­نگرد، آن سوی تجریش

این زیر بلیتش بود از کیش الی قشم                 آن تحت تیولش بود از قشم الی کیش

شرقی طلبی دست بر این فیش فشاری           غربی خواهی شست نهی بر سر آن فیش

فریاد از این دیش که چون گاو زراعت                  در مزرع افکار من و تو بزند خیش

این دیش چو مار است که هر سو بکشد سر       یا عقرب جراره که هر جا بزند نیش

لوف1 است اگر دیش شود میش یقیناً                جز بره ادبار2 نمی ­زاید از این میش

بس نکته که در دیش نهان است ولیکن              چون قافیه تنگ است نگردم پی باقیش

___________________________________

١. لوف: نوعی گل شیپوری

٢. ادبار: بخت برگشتگی


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

نه غربی، جمهوری اسلامی

در اینجا به این پرسش که « آیا فلسطینی ها مسلمان ترند یا چچنی ها؟ » پاسخ داده شده است.

البته همانطور که همه می دانیم جواب یک کلمه ای این سؤال این است: روس ها!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

حکیـم رازی

به یاد دارم که دقیقاً در کتاب فارسی کلاس پنجم، درسی داشتیم که در آن محمد بن زکریای رازی به عنوان کاشف الکل معرفی شده بود. البته یادم نیست که رازی دقیقاً شاگرد کدام یک از ائمه ی معصومین بود ولی یقین دارم که تا به حال این چیزهایی را که اینجا درباره او نوشته شده،‌ نشنیده بودم.

به گمان ام برای اینکه درباره او بیشتر بدانیم، کتاب حکیم رازی می تواند منبع خوبی باشد. البته همین جا بگویم که من هم کتاب را نخوانده ام. بنابراین از دوستان خواهشمند ام که درخواست خلاصه کتاب را مطرح نفرمایند تا مثل دفعه پیش بنده به خاطر رو در بایستی مجبور به مطالعه نشوم! آخر ما هم کار و زندگی داریم به خدا!

درباره زندگی رازی غیر از مقاله ویکی پدیا که لینکش را آوردم،‌ اینجا را هم می توانید بخوانید.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

هست شب آری شب

این مملکت،‌ درست بشو نیست. حتی با ایمان به آیین حنیف اسلام و عمل به دستورات مذهب مقدس تشیّع.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

اسلام، ایران، تشیع و تصوف

بیست دقیقه ی ابتدای این ویدیو دیدنی و شنیدنی است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

امشب چه کنیم جشن سده را

تا جایی که حافظه ام یاری می کند،‌ پس از گذشت صد روز از زمستان بزرگ،‌ جشن سده برگزار می شود. زمستان بزرگ بنا بر تقویم امروزین که تقویم جلالی است از ابتدای آبان ماه آغاز می شود. بنابراین صدمین روز زمستان بزرگ مصادف با دهم بهمن است. در این جشن در میانه زمستان آتش بزرگی بر می افروزند و در کنارش به شادی و شادخواری می پردازند... درباره جشن سده همین قدر از آنچه که دوست دانشمندم «آتش» برایم گفته بود، یادم مانده. دوست دارم ببیــنمش و باز هم درباره سده برایم بگوید. اما اینک سروده ی آتش درباره سده:

امشب چه کنیم جشن سده را           گـــر در نزنیــــــم آن میـــــکده را

کـو پـیــــــر مغــــان تا بــاز کــند             آن میــــکده ی نســــیانـــزده را

برخـــیز عــــزیز کـز بــاده تـــــیـز            صد شـعـله شـویـم باغ سده را

...

جشن سده است در آتش و می          دیـدار کنیـــــم آن گـمـشـــده را

در جـنـگل شـهر آتـش بـزنـیـــم             تــا دور کـنـیـــــــم دیــو و دده را

خاموشی عشق درد است و دریغ         آتـش بــفـــــروز آتــشــــکــده را

 

پس نوشت: درباره جشن سده اینجا توضیحات بیشتری داده شده است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

ای که در اوج می خوانی!

وقتی که سرما می خورم دیگه صدام در نمیاد. یعنی دیگه نمی تونم واسه ی خودم بخونم. حتی گاهی یک اشتیاق درونی شدیدی برای خوندن پیدا می کنم. ولی نمی تونم. پس می سازم باهاش. منتها خوبیش اینه که می دونم بالاخره صدام برمی گرده. منظورم همون یک و نیم دانگه البته! یواش یواش که حالم بهتر میشه و گلوم باز میشه می تونم یک کمی بخونم. مثلا اولش نیم دانگه بعد میشه هفتاد و پنج صدم و همینجور با گذشت چند روز، یک، یک و یک دهم،‌ یک و دو دهم... و سر آخر یک و نیم. و وقتی صدام داره به اوجش (البته یعنی همون یک و نیم دانگ و نه بیشتر!) نزدیک میشه یک احساس خیلی خوبی دارم. یعنی درست وقتی که کامل کامل نشده. احساس اینکه دوباره می تونم با ماکزیمم تواناییم بخونم. اینکه به اون اشتیاق عمیق می تونم پاسخ بدم... حالا از من که بگذریم داشتم فکر می کردم بیچاره شجریان وقتی سرما می خوره و صداش در نمیاد چه حسی داره؟ واقعا چه حسی می تونه داشته باشه؟! فکرشو بکن، خاطرات خوانندگی اون فقط مربوط به زمزمه های خودمونی و زیر لب یا حتی در اوج خواندن هایی که در خلوت خودش انجام میده نیست. اون خاطرات خواندن در جمعهای خودمانی و دوستانه و خواندن در کنسرت های بزرگ در پیشگاه جمعیت مخاطب رو داره. بعد یهو به خاطر سرماخوردگی دیگه نمی تونه بخونه. همه ی اون شیش دونگ صدا تبدیل میشه به نیم دانگ! فکرشو بکن چقدر می تونه برای دوباره خوندن اشتیاق داشته باشه. اصلن فکر نکنم ماها بتونیم خودمونو جای یه خواننده ی حرفه ای که سرما خورده بذاریم. اما باز هم در همون وضعیت، اون خواننده می دونه که بالاخره خوب میشه و صداش برمیگرده. و شاید همین باعث بشه که در اوج ناتوانی در خواندن،‌ اون اشتیاق حتی براش شیرین هم باشه. چون میدونه بالاخره صداش برمیگرده. اما... اما اگر بدونه یا بدونی که دیگه صدات برنمی گرده چی؟! اون موقع چه حسی داری؟ اگر یک عمری رو صرف کرده باشی و واسه ی خودت کسی شده باشی و بعد یواش یواش متوجه بشی که نه دیگه نمی تونی،‌ یعنی دیگه واقعن توانایی هات داره تحلیل میره و به چشم خودت می بینی که دیگه نمی تونی، اون موقع چی؟! نمی دونم. شاید اگر گذشته درخشانی داشته باشی و مثلن کنسرت های بزرگ داده باشی (!) با خاطرات اونها دلت خوش بشه. شاید به خاطر تمام زحماتی که کشیدی تا به اینجا رسیدی و برای خودت کسی شدی،‌ خوشحال باشی، گرچه دیگه حتی حرف زدن هم برات مشکله، چه برسه به خواندن! نمی دونم. هنوز به اون مراحل نرسیدم. اما می دونم که زندگی در هر مرحله ای می تونه شیرین باشه. فقط باید در هر دورانی همون دوران رو زندگی کرد.

شاعر شیراز میگه که: خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٩ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

« دنیای میانه »

جیسون رضاییان از پدر ایرانی و مادر آمریکایی زاده شده است. او در آمریکا بزرگ شده و در سن بیست و پنج سالگی به ایران آمده تا سرزمین پدرش را نیز بشناسد. حاصل این سفر فیلم مستندی است به نام «دنیای میانه» که به کارگردانی نظام منوچهری ساخته شده است. نویسنده و روایتگر فیلم خود جیسون است. دیشب بی بی سی فارسی دنیای میانه را پخش کرد. در اینجا فقط تکه‌هایی از فیلم را روایت می‌کنم.

وقتی جیسون و پدرش با هم به خانه بزرگ و قدیمی و متروک در مشهد که پدر در آن بزرگ شده بود، وارد شدند، پدرش با جملاتی کوتاه خاطراتش را از خانه برای جیسون بیان کرد و بی اختیار اشک ریخت. جیسون گفت او هم از دیدن محیط خانه منقلب شده است ولی نه به یاد خاطراتی که از این خانه دارد؛ بلکه به خاطر خاطراتی که ندارد.

وقتی دختر عمه‌اش که پزشک بود از جیسون پرسید که آیا دوست دارد در ایران زندگی کند؟ او گفت نه، نمی‌تواند. گفت برایش پذیرفتنی نیست که عکس شهدا با ریش بلند در خیابان‌ها نقاشی شده. گفت نمی‌تواند. دختر عمه‌اش گفت ولی ما کشوری هستیم که انقلاب کرده‌ایم و در انقلاب و جنگ شهدای بسیاری داده‌ایم... که جیسون کلام او را قطع کرد و گفت چرا می‌خواهی حتماً به من بقبولانی؟ اگر نظر مرا می‌پرسی من نمی‌توانم اینجا باشم و زندگی کنم. برایم قابل قبول نیست.

وقتی جیسون با یکی از دوستان ایرانی‌اش در میدان نقش جهان اصفهان نشسته بود، دختری آلامد باب گفتگو را با آنها باز کرد و درباره صوفی‌گری و عرفان ایرانی سخن گفت. جملات دختر را یکی یکی دوست ایرانی جیسون پاسخ می‌داد و جیسون می‌شنید. دختر گفت عشق به خدا یعنی خودت را فراموش کنی تا به او نزدیک شودی؛ دوست جیسون گفت یعنی پا روی خودت بگذاری و بالا روی... و این گفتگو ادامه پیدا کرد. در پایان جیسون گفت من تا به حال عشق به خدا را تجربه نکرده‌ام. من مثل شما چنین تجربه‌ای نداشته‌ام. ولی عشق به زندگی را چرا.

در جملات پایانی فیلم، جیسون پس از گذران چهار ماه در ایران، در یک فضای سبز کوچک در شهر تهران نشسته بود. او گفت هر بار که به خشکشویی می‌روم احساس می‌کنم که دیگر اینجا ماندگار شده‌ام. می‌دانم که آنها با من بیشتر حساب می‌کنند ولی در عوض به من احترام می‌گذارند. جیسون گفت پس از مهمانی‌های خانواده پدری‌ام آن اوایل، هر چه بیشتر که اینجا می‌مانم احساس می‌کنم که واقعیت‌های زندگی در اینجا راحت‌تر خودشان را به من نشان می‌دهند. او گفت اینجا چیزی قابل پیش‌بینی نیست. وقتی در خیابان‌ها راه می‌روم در حالی که همه چیز عادی پیش می‌رود، انتظار هر چیزی را دارم. ممکن است ناگهان اتفاقی بیافتد و همه چیز به هم بریزد. چیزهایی که در آمریکا خوب است در اینجا خوب نیست و برعکس. احساس می‌کنم که اینجا گیجم. دقیقاً نمی‌دانم چه باید بکنم. اولش حس می‌کردم که فقط من این حالت گنگی را دارم. ولی بعداً فهمیدم که اینجا همه همینطورند.

در صحنه‌ی پایانی وقتی جیسون از دو دختر ایرانی که در حال گذر هستند می‌خواهد که در فیلم مستند او که درباره ایران است شرکت کنند و به سووالاتش پاسخ دهند، آنها باورشان نمی‌شود و از او می‌پرسند: سر کاریه؟ او می‌گوید که یک آمریکایی دورگه است و می‌خواهد که درباره ایران فیلم مستندی بسازد. ولی آن دو دختر همچنان باورشان نمی‌شود و از جیسون می‌پرسند: گرفتی ما رو؟ جیسون پاسخ می‌دهد که نمی فهمم چی میگی. دست آخر هم فیلم پایان می‌یابد در حالی که مکالمه جیسون و دختران همینطور ادامه پیدا می‌کند؛ جیسون حرف دختران را نمی فهمد و دختران هم نمی دانند که باید به او اعتماد کنند یا نه.


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٤ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

روایتی از بامداد اسلام (دو)

در ادامه پست‌های قبل بخش‌هایی را از کتاب بامداد اسلام می‌آورم که به نظرم برای خواننده جالب است و آدم را به خواندن کتاب تشویق می‌کند. هر آنچه که داخل گیومه آمده از «بامداد اسلام» نقل شده به غیر از یک مورد که مشخصاً از «جستجو در تصوف ایران» گرفته شده است.

«... در مکه تجارت شغل همه بود و کسی که تاجر نبود نزد قوم به چیزى شمرده نمى شد. حتى زنها نیز به کار تجارت شوق و علاقه تمام مى ورزیدند. چنان که مادر ابوجهل به تجارت عطریات مشغول بود، زن ابوسفیان با کلبیهاى شام معامله داشت، و خدیجه بنت خویلد از سالها پیش از آن که به ازدواج محمد ص درآید با شام تجارت مى کرد... »

ادامه مطلب


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٤ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب

 

برای خودم متأسفم. برای دوستانم، برای جوانان ایران،‌ برای مملکتم متأسفم. و نفرین می کنم مجنونان قدرت را.

آرش و کامیار علایی به عنوان جاسوس آمریکا معرفی شدند.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱ بهمن ۱۳۸٧ - سهراب