تک درخت سرو

 

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا به حال تجربه کرده اید که قصد کاری را داشته باشید، و تا چند قدمی اش هم پیش بروید، بعد ناگهان اتفاقی بیافتد که همه چیز به هم بخورد، همه چیز از این رو به آن رو شود، و شما حیران بمانید که این یعنی چه؟! بعد در عین حال که خوشحال اید از این که آنچه می خواستید نشده است! به این فکر می کنید که این که شد، چقدر شگفت انگیز بود!

من امروز یک همچنین اتفاقی برای ام افتاد. رفته بودم کاری بکنم، اما ناگهان خودم را دیدم! بعد دیدم که خودم دارم همان کار را یا مشابه اش را انجام می دهم! بعد خودم را دیدم که نتیجه جالبی از کار نگرفته ام! خودم را دیدم در حالی که مغموم است ولی سعی می کند قوی جلوه کند یا به روی خودش نیاورد! خودم را دیدم که راه خویش در پیش گرفته و زار و نزار، بی هدف به این سو و آن سو می رود! ولی...

ولی همه ی این ها در حالی بود که من خنده ام گرفته بود! چون خوبی اش به این بود که این اتفاق ها برای من نیافتاده بود! بلکه من خودم را می دیدم که این اتفاق ها برای اش افتاده است! به خدا راست می گویم. من امروز خودم را دیدم!

اتفاقا مولوی کلامی دارد که درباره همین موضوع است. هیچ فرقی نمی کند که تا چه حد به خدا اعتقاد داشته باشید تا به مولوی گوش فرا دهید. زیرا در هر صورت کلام او شنیدنی است. ولی به هر حال او از منظر کسی سخن می گوید که گویی از هر ظاهری باطنش را می جوید و خدا را با تمام وجود حس می کند.

« هر کسی چون عزم جایی و سفری می کند، او را اندیشه ای معقول روی می نماید: «اگر آنجا روم مصلحت ها و کارهای بسیار میسر شود و احوال من نظام پذیرد و دوستان شاد شوند و بر دشمنان غالب گردم.» او را بیشنهاد [=پیش فرض] این است و مقصود حق خود چیزی دگر. چندین تدبیرها کرد و بیشنهادها اندیشید یکی میسر نشد بر وفق مراد او، مع هذا بر تدبیر و اختیار خود اعتماد می کند.

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند        تدبیر به تقدیر خداوند نماند

و مثالِ این چنین باشد که شخصی در خواب می بیند که به شهر غریب افتاده و در آنجا هیچ آشنایی ندارد؛ نه کس او را می شناسد و نه او کس را. سرگردان می گردد این مرد، پشیمان می شود و غصه و حسرت می خورد که «من چرا به این شهر آمدم که آشنایی و دوستی ندارم؟» و دست بر دست می زند و لب می خاید. چون بیدار شود، نه شهر بیند و نه مردم. معلومش گردد، آن غصه و تأسف و حسرت خوردن بی فایده بود. پشیمان گردد از آن حالت و آن را ضایع داند. باز باری دیگر چون در خواب رود، خویشتن را اتفاقا در چنان شهر بیند و غم و غصه حسرت خوردن آغاز کند و پشیمان شود از آمدن در چنان شهر و هیچ نیاندیشد و یادش نیاید که «من در بیداری ار آن غم خوردن پشیمان شده بودم و می دانستم که آن ضایع بود و خواب بود و بی فایده.» اکنون همچنین است: خلقان صد هزار بار دیده اند که عزم و تدبیر ایشان باطل شد و هیچ کاری بر مراد ایشان پیش نرفت الا حق تعالی نسیانی
[=فراموشی ای] بر ایشان می گمارد که آن جمله فراموش می کنند و تابع اندیشه و اختیار خود می گردند، إنّ اللّهَ یَحولُ بَینَ المَرءِ و قَلبــِهِ [= خداوند میان شخص و قلب او حایل است - انفال 24]

ابراهیم ادهم [= از امیر زادگان بلخ بود که در سلک زهّاد و مشایخ صوفیه درآمد] رحمة اله علیه در وقت پادشاهی به شکار رفته بود. در پی ِ آهویی تاخت تا چندان که از لشکر به کلی جدا گشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی، او هنوز می تاخت در آن بیابان. چون از حد گذشت آهو به سخن درآمد و روی باز پس کرد که «ما خُلـِقتَ لـِهذا، تو را برای این نیافریده اند و از عدم، جهتِ این، موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی. خود مرا صید کرده گیر تا چه شود؟» ابراهیم چون این بشنید نعره ای زد و خود را از اسب درانداخت. هیچ کس در آن صحرا نبود غیر شبانی. به او لابه [= زاری، تضرع] کرد و جامه های پادشاهانه ی مرصّع به جواهر و سلاح و اسب خود را، گفت «از من بستان و آن نمد خود را به من ده و با هیچ کس مگوی و کس را از احوال من نشان مده.» آن نمد در پوشیده و راه گرفت. اکنون غرض ِ او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود. او خواست که آهو صید کند، حق تعالی او را به آهو صید کرد تا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهد و مراد، مُلک اوست و مقصود، تابع او. » ------ به نقل از فیه ما فیه (مقالات مولانا)

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست        تا در میــانه خواسـته کـردگار چیـست

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٧ آبان ۱۳۸٦ - سهراب

وطن چیست!

از قول صاحب یک خشکشویی اتو بخار!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٩ آبان ۱۳۸٦ - سهراب

دردهای من!

این شاعر را نمی شناختم. هنوز هم نمی شناسمش! ولی نامش را شنیده بودم. چرا که دست کم در کتاب های درسی مان اشعاری از او خوانده بودیم، گرچه تقریبا چیزی از آنها به یاد نداشتم! مرگش سبب شد که این شعر از او در برابرم خودنمایی کند. شعر زیبایی است!

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

« قیصر امین پور »

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۱ آبان ۱۳۸٦ - سهراب

 

.
.
- آقای دکتر این دفعه که ما همه ش در حال ترجمه کردن بودیم. فکر می کنم برای برنامه بعدی باید یک دیکشنری هم با خودتون بیارید. به هر حال رسانه ی ملیه و باید فارسی رو پاس بداریم.
- بله کاملا صحیح می فرمایید؛ فکر می کنم بهتره که به جای « دیکشنری » بفرمایید « لغت نامه » !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٧ آبان ۱۳۸٦ - سهراب

 

مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم آنچه بدیدی بگو

ای شه و سلطان ما ای طربستان ما
در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو

نرگس خمار او ای که خدا یار او
دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو

ای شده از دست من چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو آنچه گزیدی بگو
...
می به قدح ریختی فتنه بر انگیختی
کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
...
.
شهرام ناظری این شعر را چقدر زیبا می خواند، با آهنگی از کیخسرو پورناظری، اگر اشتباه نکنم.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٤ آبان ۱۳۸٦ - سهراب