تک درخت سرو

 

 

رادیو را روشن می کنم؛ رادیوی سراسری، اف ام، نود و سه و نه دهم مگا هرتز:

صدای یک دختربچه شش هفت ساله: « ...اگر یک مرد نامحرم رو دیدی، سرت رو پایین می اندازی و از کنارش رد می شی. »
گوینده زن رادیو: « شما هم همین کار رو می کنی؟ »
- « بله. »
- « در مورد خدا چی فکر می کنی؟ فکر می کنی خدا چرا ما رو آفریده؟ »
- « خدا ما رو آفریده تا وظایف شرعی و مذهبی ای رو که به عهده مونه، انجام بدیم. »
- « شما هم این وظایف رو انجام می دی؟ »
- « بله. »

* * *

- خب راست می گه دیگه فلسفه آفرینش پرستیدن خداست، مگر نخوانده ای که: « و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون »
- آره راست می گه! آخه بنده خدا، این ها چه ربطی به یه دختر شش هفت ساله داره؟
- خب چه بهتر که آدم از همون بچگی با معارف الهی آشنا بشه.
- با معارف آشنا نمی شن، معارف رو آموزش نمی دن، معارف رو -حتی اگه معارف حقیقی باشند- به یه بچه نمی گن که اون هم همون جوری حفظ کنه و پسشون بده، مثل شعر کتاب فارسیش.
- خب بذاریم بچه تو همین فضای کفرآمیز سکولار رشد کنه و نفهمه که کیه و از کجا اومده و دین و ایمون و پیغمبر یعنی چی؟
- نه من که این رو نمی گم. خب راهش اینه که همه ی اینهایی رو که گفتی بهش بگیم -یا بدیم، فرقی نمی کنه- تا حفظ کنه و بعد هم ازش بپرسیم، اون هم مثل بلبل جواب بده، چی از این بهتر؟
- خب معلومه که نباید حفظ کنه، بالاخره بچه هم شعور داره این ها رو می فهمه، بعدش همین طور که بزرگ می شه تجزیه و تحلیل می کنه، و چون ما مواد اولیه رو در اختیارش گذاشتیم گمراه هم نمی شه.
- آره خیلی خوبه. راست می گی، دیگه از این گمراه تر که نمی شه. خیلی هم ثمرات خوبی داره، بالاخره ما باید برای فردامون یه سری خودی هم داشته باشیم دیگه. یه سری که هر چی از تریبونمون می گیم، بدون چون و چرا قبول کنند، چی بهتر از همین ها. اصلا این ها از بچگی عادت کردند که اینجوری بفهمند (!) و عمل کنند.
- ولی متأسفانه، هرچه که نسل می گذره، تعداد این افراد کمتر می شه و بچه ها از ارزش ها بیشتر فاصله می گیرند.
- نگران نباش، بالاخره به طور طبیعی مرض ریشه دار خرافات نسل مریض های خودش رو منقرض می کنه، یا دست کم تعدادشون اون قدر کم می شه که سکان امور از دستشون خارج می شه. آره همه چیز درست می شه، بالاخره!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ - سهراب

 

خیــــــام که از سـنگ و ســبو دم زد راست
با هفت هــزار ســـــالگان محــو فنـــــاست

حـافظ که فسـانه هاش در دسـت شماست
اکنون چه شدست در چه کار است کجاست

« آ تش »

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ - سهراب

 

اگر «شما که غریبه نیستید»ِ هوشنگ مرادی کرمانی را نخوانده اید، حتما بخوانیدش یا دست کم کتاب را به مادرتان بدهید تا او بخواند و برایتات تعریف کند(:دی). سرگذشت مرادی کرمانی است، از کودکی تا جوانی؛ و در هر برهه ای با زبان همان دوران نوشته شده است که به شیرینی داستان می افزاید. گفتم داستان؛ زندگی اش بیشتر به قصه شبیه است تا واقعیت. شاید به خاطر بیان قصه گونه اش باشد. شاید هم به خاطر فراز و نشیبی که در زندگی اش وجود داشته است. وقتی کتاب را برای لحظه ای می بندید و در فکر فرو می روید، درمی یابید که بسیاری از آنچه که مرادی کرمانی برای شما می گوید در واقع تلخی های زندگی اش هستند، ولی نگاهش به آنها طوری است که شیرینی شان را به خواننده می چشاند. گو اینکه همه اینها مانند خاطرات شیرین زندگی اش در خاطره اش نقش بسته اند. چیز دیگری که مبهوتتان می کند، حافظه ی قوی اوست. او از کودکی با پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شده است. مادر بزرگش همیشه برای او قصه می گفته است و او از همان دوران تمرین قصه گویی می کرده. انگار همه چیز را از آن موقع به خاطر سپرده بوده، چون می دانسته که روزی باید آنها را تعریف کند.

بعد از اینکه کمی مادرتان کتاب را برای شما تعریف کرد، بروید به درس و مشق و کار و زندگیتان برسید که وقت تنگ است. کمی هم از وبلاگ بازیتان بکاهید. توصیه های ایمنی را هم جدا جدی بگیرید.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ - سهراب