تک درخت سرو

 

خاطر حزین، شبگرد مبتلا و .. شعر تر!

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد 

چه کنم که هر چه می‌کنم شعر فارسی دست از سرم برنمی‌دارد. گرچه دیرزمانی است که دیگر برای شعرخوانی از حافظه‌ام کمک می‌گیرم و کمتر به سراغ دفتر و دیوان می‌روم، اما انگار دوران دبیرستان و سال‌های اول دانشگاه یا گاه‌دانش، که مأنوس دواوین شعرا (!) بودم کار خودش را کرده است؛ و این هم تأثیر همان دوران گذار و ناپختگی است که گاه به تناسب حال، بی‌اختیار شعری به خاطرم می‌آورد. گرچه دیگر دل‌باخته‌ی همه‌ی آن فرهنگ ایرانی، ایرانی، و باز هم ایرانی، اسلامی، معنوی، باطنی، رندانه، عاشقانه و .. نیستم ولی هرچه کنم باز هم ریشه‌ام از همان آبشخور سیراب می‌شود، و هنوز هم گاهی در خلوت، لحظات اوج را همان‌جا و با همان راه و روش تجربه می‌کنم. سر آخر، مثل اینکه قصه‌ی احوال ما، قصه‌ی یک عمر خواهد بود، و حتی شاید این سر را تا آخرین دم سامانی نباشد. یکی از دوستان خوب همشهری‌ام که انگار قضای روزگار بر آن است که ما کمتر یکدیگر را ببینیم و بیشتر تنها من برای نوشته‌هایش نظری کوتاه بگذارم، این حال و احوال آشفته‌ی هرجایی را بسیار زیبا و دقیق بیان کرده است. اگرچه او اوضاع خود را توصیف کرده ولی گویی من نیز اگر زبانی به آن فصاحت می‌داشتم همان‌ها را می‌گفتم!  

در این اوضاع و احوال این روزهایم، نه حال نوشتن بود نه یارای گفتن، که اگر هم می‌خواستم چیزی بنویسم باید می‌گفتم:

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک ِ من ِ خراب ِ شبگرد ِ مبتلا کن

ولی زمانی که دوستی بزرگ و بزرگوار از من ِ شبگرد ِ مبتلا بخواهد که بنویسم، داستان چیز دیگری است؛ چه همینکه دوستی صلا سر می‌دهد و تو را به کاری می‌خواند، گویی جان تازه‌ای یافته‌ای و آن همه ناله و افغان ِ بی‌حساب فراموشت می‌شود و ناخودآگاه ذهنت لبریز از خوشی‌های زندگی می‌گردد و زبان به بازگو کردنشان می گشایی:

عشق و شباب و رندی مجموعه‌ی مراد است!
چون جمع شد معانی، گوی ِ بیان توان زد

البته نگران نباشید، فعلا نمی‌خواهم قصه‌ی عشق و شباب و رندی خودم را بازگویم! ولی هرچه باشد سخن از همان عشق و شباب و رندی است؛ هفته‌ای که گذشت ما در مراسم عروسی یکی از دختران فامیل شرکت کردیم. عروسی در شهری کوچک با آداب نیمه سنتی، نیمه مدرن برگزار شد! جای شما خالی! به من که خیلی خوش گذشت. یادم می‌آید، وقتی خواهر بزرگ‌تر همین دختر هم عروسی کرد، از آنجا که این خواهران برادر ندارند، و ما برادران که از خویشان نزدیک آنانیم به نوعی جای برادر را برایشان پر می‌کنیم، از ما توقع دارند که سنگ تمام بگذاریم. اولا که چون عروسی در خانه برگزار می‌شود ما هم باید پا به پای جمع در رفع و رجوع کارها کمک کنیم. ثانیا باید دقیقا زمان حساس اتمام کمک‌رسانی در کارها و شروع ِ بزن و بکوب را به قوه‌ی خرد وجدانی خود درک نموده و سر بزنگاه و در یک چشم به هم زدن، لباس‌های معمولی خود را که در هنگام کار به تن داشته‌ایم با لباس های شیک و آلامد عروسی‌مان معاوضه کنیم! و پس از آن به رقص و پایکوبی بپردازیم! راستی این شهر کوچک، ولایت کردها نیست و با آنها هیچ قرابتی هم ندارد ولی از آنجا که بنده‌ی کمترین، البته به چشم دیگران، رقص کردی را خوب اجرا می‌کنم، بیشتر با آهنگ‌های کردی ِ خواننده‌ی مجلس همراهی کرده و شانه‌ها و پاها و البته نشیمنگاه مبارک را به رسم کردان به لرز لرزان درمی‌آورم؛ که البته تا به امروز که جمع، تعریف کرده‌اند. و در این میان برادر عزیز نیز که در رقص فارسی موزون‌تر می‌جنبانند، نیز همراهی کرده و به قول معروف مجلس گرم می‌شود.. تا جایی که بیرونمان کنند! ... اما خواستم این را بگویم که در عروسی خواهر بزرگ‌تر، چون بیچاره می‌دانست که ما آنقدرها اهل شیک کردن و این حرف‌ها نبودیم، حتی پیش مادرم به زبان آمده بود که پسرها لباس شیک بپوشند که البته ما ناامیدش کردیم. ولی در عروسی خواهر کوچک‌تر آنطور که از دیده‌ها و شنیده‌ها معلوم بود، به عبارتی کولاک کرده بودیم؛ طوری که تفاوت «ما» در این دو عروسی کاملا توی چشم می‌زد. در هر حال، من فراموش کردم به خاطر آن نقصان عظیم که در عروسی پیشین رفته بود و این تبعیض آشکار که در این عروسی به چشم می خورد از خواهر بزرگ‌تر عذرخواهی کنم!


پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱٦ دی ۱۳۸٦ - سهراب