تک درخت سرو

 

حافظ‌نامه نه نه.. هستی‌شناسی حافظ

 

تازگی‌ها از دوست بزرگوار و دانشمندی، کتابی به‌دستم رسید:

هستی‌شناسی حافظ

کاوشی در بنیادهای اندیشه‌ی او

نوشته‌ی داریوش آشوری

نویسنده را پیش از این هم با خواندن مصاحبه‌ای از او کم و بیش می‌شناختم. البته ترجمه‌ی او از «چنین گفت زرتشت» ِ نیچه نیز معروف است. «هستی‌شناسی..» با تجدید نظر نویسنده و با عنوان جدید «عرفان و رندی در شعر حافظ» هم اکنون چاپ شده است. کتاب را تماما نخوانده‌ام اما...

اما خواندن «درآمد» ِ کتاب کافی بود که جذبش شوم. نویسنده در درآمد، روش خود را در برخورد با حافظ و مطالعه‌ی غزلیاتش برای ره یافتن به هستی‌شناسی او معرفی می‌کند.

1. او غزلیات حافظ را «کتابی رازناک» می‌داند که «الهام شاعرانه در آن گویی با وحی آسمانی پهلو می‌زند» چرا که مردم با آن فال می‌زنند و از او می‌خواهند که «راز زندگی و سرنوشت کار و بار ایشان را بنمایاند»، «کاری که با هیچ کتاب دیگری جز قرآن نمی‌کنند». «کتابی است که «سربسته» سخن می‌گوید، به زبان کتایه‌ها و رمزهایی که رمزخوانی‌شان، به هر حال، کاری آسان نیست و هرکس با گمانی یا پیش‌داوری‌ای به سراغ آن می‌رود». او امثال این پیش‌داوری‌ها را برمی‌شمرد که در جهان‌بینی‌های سنتی و معرفت صوفیانه، خود طیف گسترده‌ای را شامل می‌شود و پس از اینها و در پرتو جهان‌بینی‌های مدرن نیز چه بسا حافظ را یک «اندیشمند امروزین» برشمرده‌اند. «بر روی هم، می‌توان گفت که بسا هر سخنی درباره‌ی حافظ و مایه‌ی اندیشه‌ی نهفته در دیوان‌اش بیش از آن که فاش‌کننده‌ی ذهنیت او باشد، فاش‌کننده‌ی ذهنیت ماست، و بیش از آن که او را بشناساند ما را می‌شناساند»

2. «آن «مشرب رندی» و «صنعت‌کردن با خلق» که کمتر چیز سرراستی به دست کسی می‌دهد، سبب می‌شود که هرکس از اینجا و آنجا آنچه را که باب طبع اوست برگزیند و حافظ خود را ازین راه بشناساند»

3. می‌توان زبان حافظ را «به کلیشه‌ای‌ترین و قراردادی‌ترین زبان اصطلاحی و رمزی صوفیانه فروکاست- چنانکه قرن‌ها کرده‌اند- و از او یک زاهد حقیقی ساخت که پیوسته بر زهد ریایی دیگران می‌تاخته است، و یا، از سوی دیگر، بنا به مفهوم‌ها و ارزش‌های جهان امروز، از او یک رند قلندر ساخت که پشت پا به همه عالم و ارزش‌های پیرامون خود زده، ولی برخی مسؤولیت‌های اجتماعی را نیز نادیده نمی‌گرفته است»

4. «می‌باید بگذاریم که او [حافظ] خود سخن گوید و تمامی سخن‌اش را با تمامی آنچه ناخوشایند ماست در نظر گیریم»، نویسنده در پی آن است که «حافظ را در مقام یک شاعر اهل اندیشه- و نه بیشتر- بشناسد» و در شعر او به دنبال یک عالم معنایی است. «در کوشش برای راه بردن به آن عالم ِ معنایی در پراکندگی ِ ظاهری ِ معنا در عالم شعر حافظ و تضادها و ناهمسازی‌هایی که در آن به چشم می‌خورد، اگر کامروا شویم تنها خواهیم توانست این دستگاه اندیشه را همچون دستگاه اندیشه‌ی یک شاعر بشکافیم و بازساری کنیم و هر مدعای دیگری (از جمله مدعاهای خود وی) درباره‌ی سرچشمه‌های غیبی الهام و تجربه‌های باطنی‌اش ناگزیر بیرون از قلمرو این پژوهش خواهد ماند»

5. نویسنده حافظ را میراث‌دار «فکری و ادبی ِ صوفیانه و مَدرَسی و دینی و کلامی و فلسفی ِ دنیای ِ خود» می‌داند ولی «کار شاعرانه‌ی او» را همانند «هر آفرینندگی ِ اصیل هنرمندانه»ای «تکرار طوطی‌وار قالب‌های ذهنی یک جهان‌بینی سنتی» برنمی‌شمرد و این پرسش را مطرح می‌کند که «سرانجام، حافظ را کجا می‌توان یافت؟ یعنی آن درآمیختگی ِ تمامی ِ میراثِ سنت را که در او به ترکیتی یگانه رسیده و دستاورد یک شخص است»

6. «حافظ شاعری است که وسوسه‌های فکری ویژه‌ای دارد.. او در اساس با مسائل مرگ و زندگی، معنا و هدفِ زندگی، و غایتِ هستی سر و کار دارد و حتی با سیاست و مسائل اجتماعی پیرامون خود نیز بیگانه نیست[1].. اما، این وسوسه‌های فکری، که پیاپی در دیوان او پدیدار می‌شوند، شاعرانه‌اند و با زبان ایهام و رمز و نماد بیان می‌شوند»

7. نویسنده اساس پژوهش خود را از یک «بن‌انگاره‌ی منطقی» آغاز می‌کند: «ذهنی چنین چالاک و تیزبین و پُردانش که با نگاه تیز و با دلیری ِ تمام به همه چیز در پیرامون خود می‌نگرد و از نظر تاریخی هم دستگاهِ ساخته و پرداخته‌ی عرفان نظری را در پشت سر دارد، نمی‌تواند بی‌نظام باشد، و آنچه می‌گوید تنها نماینده‌ی حال و هوای لحظه‌ای و وضع زمانه و از جمله سن و سال او نمی‌تواند بود»

8. «در واقع، حافظ چیزی از جنس ادبیات پدید می‌آورد [و نه فلسفه]. در ادبیات، هر اندازه هم که اندیشه‌گرانه باشد و با مسائل بنیادی زندگی سر و کار داشته باشد، بینشی بازمی‌تابد که تحلیل‌گر و اثباتگر نیست، بلکه نمایشگر است»

9. «باری، در دیوانِ حافظ در هر گزارشی از یک رخدادِ جزئی می‌توان دید که خاطر ِ شاعر با چیزی رازناک در پس ِ پشتِ آن درگیر است.. و این همانا معنای کلی یا جهانروای آن رویداد است که همچون چیزی رازناک در پس آن ایستاده است و از پس نقاب چشمکی دلربا به شاعر می‌زند.. این معنایی است رازناک که تا ابد در پرده‌ی راز می‌ماند و تنها هنگامی که خود می‌خواهد «گوشه ابرو»ای می‌نماید و باز «در نقاب» می‌رود. بن ِ آن هرگز آشکارشدنی نیست، زیرا بن آن عقلانی نیست. بن آن یک خواست است، خواست تجلی[2].

و سرانجام اینکه:

- «نمی‌توان با بیرون کشیدن چند بیتی که با گرایش و افق فکری ما مناسبت دارد تمامی دیوان را در پرتو آنها معنا کرد. این کار اگرچه کار را بر ما آسان می‌کند و سرانجام یک حافظِ فیلسوف یا شکاکِ دهری یا صوفی ِ خانقاهی یا عارفِ ربانی برای ما بیرون می‌آورد، ولی تشنگی دانش را در ما سیراب نمی‌تواند کرد. باری، اگر یک مسجدِ جامع یا کاتدرال امروزه به کار ما نیاید، درست نیست که آن را تبدیل به سوپرمارکت یا پارکینگ کنیم.. بلکه باید با آن همان کاری را کرد که دنیای مدرن با تمامی میراث بازمانده از گذشته می‌کند، یعنی نگاه‌داریِ آن‌ها در بهترین شرایطِ ایمنی و بازسازی آنها چنانکه اصل بوده‌اند و پرهیز از هرگونه دستکاری که آن‌ها را از صورت اصلی بیرون آورد و بدان‌ها آسیب رساند[3]»

- «اوج گرفتن حافظ در دهه‌های اخیر و برتری یافتن او بر سعدی در این دوران با دگرگونی‌های فضای فکری ما و پدید آمدن روشنفکری مدرن در میان ما ارتباطی سرراست دارد. تا پیش از آن، به مدت هفتصد سال[4]، این سعدی بود که فرمانروای یکه تاز فرهنگ و آموزش و شعر در فرهنگ فارسی‌زبان بود. اما در این دوران کار به جایی کشیده است که برخی ارزش ِ شاعرانه‌ی آثار سعدی را یکسره انکار کرده‌اند و حافظ را به اوج آسمان شاعری برده‌اند، و دلیل ِ آن استعداد دیوان حافظ برای پذیرفتن مذاق «فلسفی» مدرن است»

- «دیوان حافظ را، به گمان من، جز با ساخت‌شکنی (deconstruction) آن و بازنمودن ساختار کلی هستی‌شناسی او – که ناگزیر از طیف جهان‌بینی‌های دوران او بیرون نیست – و بر اساس منابع فکری او، نمی‌توان شناخت»

- «اندیشه را می‌باید با منطق شناخت نه با اخلاق و روانشناسی. کوشش من در این کار در این جهت است که هیچ مایه‌ی داوری اخلاقی در این کار وارد نکنم، بلکه جهان‌بینی حافظ را با تکیه بر ساختار ذهنیت او بازگو کنم و همچنین منابع این ذهنیت را نشان دهم»

و در بیان اهمیت حافظ‌شناسی:

«پرسشی که بنیاد این پژوهش است [یعنی «حافظ چه می‌گوید؟»]، نه تنها از نظر حافظ‌شناسی که از نظر فهم بنیان‌های فرهنگ و ذهنیت ما اهمیت دارد. در واقع، گره‌گشایی از دیوانِ حافظ و کوشش برای فهم نظری آن، گره‌گشایی از فرهنگ موروثی ما و کوشش برای فهم آن از دیدگاهی امروزین است»

پی‌نوشت:

دوباره یادآوری می‌کنم که همه این‌ها تنها نقل قول از «مقدمه» کتاب بود.

کلیت انتقادهایی که به «آشوری» در «هستی‌شناسی حافظ» وارد می‌شود- به زبان خودمانی- این است که کسی که خود معتقد به عرفان نیست چه طور می‌خواهد در اینگونه موارد اظهار نظر کند؟

* * *

نتیجه‌گیری فنی: خلاصه کردن یک متن، کار مشکلی است و یقینا تنها راه آن نقل قول مستقیم از متن نیست، به عبارت دیگر «نمی‌توان با بیرون کشیدن چند جمله‌ای که با گرایش و افق فکری ما مناسبت دارد... این کار اگرچه کار را بر ما آسان می‌کند...»



[1]  نه اینکه بگویم ما هم مثل حافظ‌ایم ولی انگار که در تقدیر ماست که به همه چیز فکر کنیم.

[2]  حتما شنیده‌اید که می‌گویند که شعر آمدنی است، نه آموختنی.

[3]  نمی‌دانم چرا به یاد سیوند و خشایارشاه و سی‌صد افتادم.

[4]  یعنی تا همین پنجاه-شصت سال پیش واقعا در برابر سعدی خبری از حافظ نبوده! برای من که بسی جالب است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ - سهراب

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٥ فروردین ۱۳۸٦ - سهراب

 

بعضی حرف ها هستند که انگار از زبان خودت گفته شده اند، گرچه آنها را از یک دوست شنیده باشی. ابوالفضل، اعتراف می کنم که دیر کشفت کردم.

« یکرنگی: هرچه درون و بیرونم به هم نزدیك‌تر می‌شوند، احساس سبكی بیشتری می‌كنم.
جای اینكه انرژی‌ام صرف پنهان كردن "ترجيحات‌" خارج از عرف شود، صرف ساخت یك عرف شخصی می‌شود. »

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٢ فروردین ۱۳۸٦ - سهراب

حراج پایان‌نامه‌ها

بعضی مسایل هستند که چون مدت‌ها با آنها دست‌به‌گریبان بوده‌ای و همیشه ذهنت را مشغول می‌کرده‌است، نمی‌توانی به‌سادگی از کنارشان رد شوی.

امروز «ایران» تیتر زده بود: «حراج پایان‌نامه‌ها پشت دیوار دانشگاه»، «دولت و مجلس وضع تحقیقات دانشجویی را سامان‌دهی می‌کنند» 

احتمالا هرکسی که به طریقی با دانشگاه و دانشجو سر و کار دارد- که درصد قابل توجهی از مردم ایران این‌طوراند- پیش از این‌ها از این موضوع باخبر بوده است. مثل اینکه در این دیار تنها زمانی پای یک قضیه‌ای به رسانه‌ها و مجلس و دولت کشیده می‌شود که دستش گریبان ملت را تا حد خفگی فشرده باشد. البته در مورد این مسأله‌ی به‌خصوص گرچه آن‌طور که شرح خواهم داد ریشه‌اش بسیار عمیق و جدی است ولی اثراتش آن‌قدر مستقیم نیست که ملت به‌سادگی متوجه شود که این خفگی از کجا آمده است. به هر حال به نظر می‌رسد که مجلس و دولت نگران رشد مراکز فروش پایان‌نامه‌ها هستند. علاوه بر فروش پایان‌نامه‌های دانش‌آموختگان، بنا بر گزارش «ایران» و نیز همانطور که مستحضرید، برخی از دانشجویان و دانش‌آموختگان با مدارج بالای تحصیلی، به عنوان یک شغل و به صورت بسیار فعال به انجام پایان‌نامه‌های تحصیلی دانشجویان زحمت‌کش این مرز و بوم مشغول هستند.

برای مقابله با این مشکل، مجلس تصمیم دارد تا «طرح مالکیت فکری و معنوی» را برای تحقيق‌های دانشگاهی به تصویب برساند. بر اساس این طرح جریمه‌ی کپی کردن پایان‌نامه در صورتی که اساتید ممتحن متوجه این مطلب شوند، ابطال مدرک دانشجوست. بنا بر اظهار رییس کمیسیون آموزش مجلس شورای اسلامی، هم‌اکنون قانون مالکیت معنوی در کمیسیون قضایی مجلس در حال بررسی است. هم‌چنین وزارت علوم در صدد است یک بانک اطلاعاتی یک‌پارچه در سراسر مراکز علمی و پژوهشی کشور ایجاد کند تا اساتید به‌راحتی و با جستجو در این بانک اطلاعاتی بتوانند از تکراری بودن پایان‌نامه‌ها باخبر شوند. 

جهت اطلاع عرض می‌کنم که این‌ها «اقدامات مقابله‌ای» است. یعنی درون سیستمی که معلوم نیست به چه منظور و چه‌طور به‌وجود آمده، یک سری اتفاقاتی می‌افتد، که این اتفاقات برخی عواقب خوشایند و برخی عواقب ناخوشایند دارند، بعد شما بدون مطالعه‌ی رفتار درونی سیستم، سعی می‌کنید تنها با تمرکز بر یک خروجی آن، و فیدبک دادن به آن خروجی این روند معیوب را اصلاح کنید، که اگر موفق هم شوید، کار از جای دیگری خراب خواهد شد و این دور ادامه خواهد داشت. بنابراین، اقدامات مقابله‌ای اگر به درستی اعمال شوند، گرچه ممکن است جلوی کپی کردن پایان‌نامه‌ها را بگیرند، ولی مشکل اصلی نظام دانشگاهی ما -که یکی از تبعاتش کپی کردن پایان‌نامه است- را حل نمی‌کنند. ریشه‌ی مشکل در جای دیگری است. البته اقدامات مقابله‌ای هم باید باشد که به نظر می‌رسد زمینه برای ایجاد آنها فراهم شده است ولی باید دید دلیل به‌وجود آمدن چنین بازاری چیست. معاون پژوهشی دانشگاه تربیت مدرس، کمبود وقت دانشجو به لحاظ کار و تحصیل هم‌زمان، نبود نظارت و مقایسه پایان‌نامه‌ها در دانشگاه، و رقابت برای کسب نمره و بالا بردن معدل را از عواملی می‌داند که دانشجو را به خرید تحقیق تشویق می‌کند. او شیوع این وضع را در میان دانشجویان موجب افت علمی کشور می‌داند.

برای ریشه‌یابی مسأله مجبورم کمی به عقب‌تر بازگردم: واقعیتی که انکارناپذیر است این است که در جامعه‌ی ما همگان یا دست کم قشر متوسط به بالا، حرص زیادی برای کسب یک مدرک دانشگاهی برای فرزندانشان دارند؛ آن‌هم هرچه بالاتر بهتر. چرا؟ چرایش کمی سخت است ولی من فکر می‌کنم تجربه به پدران و مادران ما آموخته است که هر که مدرکش بالاتر باشد، هم از ارج و قرب و احترام بیش‌تری برخوردار است و هم به واسطه‌ی مدرکش در رفاه بیش‌تری به‌سر می‌برد؛ اما از طرف دیگر فرزندان هم در چنین جوی بزرگ می‌شوند و نیز هرچه خود را به واقعیت زندگی نزدیک‌تر می‌بینند بیش از پیش به این نکته پی می‌برند که یک راه برای داشتن یک زندگی آبرومندانه همراه با رفاه نسبی این است که مدرک بالای دانشگاهی داشته باشند. درست است که در تمام جوامع پیشرفته، شأن اجتماعی و درآمد هر فرد تقریبا متناسب با مدرک و تخصص اوست، البته باید هم این‌طور باشد، ولی نکته اینجاست که در آن جوامع، مشاغل گوناگون در سطوح مختلف اجتماعی توسعه داده شده‌اند تا افراد براساس میزان استعداد، توانایی و علاقه‌ی خود در یک جایگاه شغلی واقعی و مفید قرار گیرند، بدین ترتیب حرص نابه‌جای مدرک‌دوستی در افراد به‌وجود نمی‌آید و جامعه نیز رو به پیشرفت حرکت می‌کند. ولی در جامعه ما، پدر و مادر، فرزندی که تحصیلات دانشگاهی، آن هم در رشته‌هایی خاص نداشته باشد را در آستانه‌ی بیچارگی اقتصادی می‌بینند که البته برای بسیاری از افراد جامعه این موضوع یک واقعیت عینی است. به هر حال قضیه به اینجا ختم نمی‌شود. با گذشت زمان و شاید در اثر حکمفرما بودن جو مدرک‌گرایی در خانواده‌ها و جامعه برای مدت طولانی، انگیزه اصلی کسب مدرک به‌دست فراموشی سپرده شد و تنها حرص به‌دست آوردنش بر جای ماند! به طوری که پدران و مادران بدون توجه به اینکه آیا هر مدرکی به درد آینده شغلی فرزندشان می‌خورد یا نه، تنها برای اینکه پیش دیگران بگویند (یا پز بدهند) که فرزند ما تحصیل‌کرده است یا به دلایل کم و بیش شناخته و ناشناخته دیگر، او را ملزم می‌کنند که به دانشگاه برود؛ ولی راه ورود به دانشگاه بسی صعب است و هرکس در زمینه‌ی خاصی استعداد و توانایی و علاقه دارد، نه در پزشکی یا مهندسی که به دلایل تاریخی ذکرشده (!) خواه نا خواه نزد پدر و مادر محبوب‌تراند. اصلا بسیاری از این خانواده‌ها در رفاه به‌سر می‌برند و نیز نگرانی‌ای برای اشتغال فرزندانشان ندارند ولی با این وجود عطش مدرک برای فرزند را با خود یدک می‌کشند. در همین حال یک آدم باهوش پیدا شد! او که حرص مدرک‌خواهی مردم را با تمام وجود درک کرده بود، فرصت را غنیمت شمرد و دانشگاهی تأسیس کرد که عده زیادی از جوانان ایرانی بتوانند در آن به تحصیل بپردازند و مدرک بگیرند. این در حالی بود که دانشگاه‌های دولتی ایران خود از مشکل شکاف میان نیازهای جامعه و علوم تدریس شده در دانشگاه رنج می‌بردند و نیاز به اصلاح داشتند، چه برسد به دانشگاهی که نه برای رفع نیازهای جامعه که برای انتقال پول از جیب مردم به جیب برخی طراحی شده بود. البته با همه‌ی این اوصاف در میان دانشجویان این دانشگاه هم یقینا کسانی هستند که در رشته تحصیلی خود موفق بوده‌اند و تنها به دلیل صعب بودن بیش از حد ورود به دانشگاه‌های دولتی، و ظرفیت کم آنها، به این دانشگاه خاص روی آورده‌اند. ولی به هر حال بسیاری از دانشجویان این دانشگاه، با مشقت فراوان و یا با توسل به هر حربه و حیله‌ای درس‌هایی را که هیچ علاقه و یا انگیزه‌ای برای خواندن آنها نداشته‌اند، گذرانده و می‌گذرانند. چرا؟ چون جو به‌وجود آمده توسط خانواده و جامعه آنها را متقاعد ساخته است که باید مدرک بگیرند. بدین ترتیب عده بسیاری چه در دانشگاه‌های دولتی و چه دیگر دانشگاه‌ها مشغول به تحصیل بودند و هستند، بدون آن که خود حقیقتا طالب علم باشند و یا حتی برای علم ارزش قایل باشند. در واقع چنین جوی هم‌اکنون در دانشگاه‌های دولتی نیز برقرار است. در چنین وضعیتی، بنده به عنوان یک آدم منطقی (حداقل برای چند لحظه!) حق مسلم این دانشجویان بیچاره می‌دانم که پایان‌نامه‌ی خود را بخرند. 

به هیچ وجه سخن من این نیست که ورود افراد را به دانشگاه باید محدود کرد، خیر. به عقیده من دانشگاه‌ها را باید از لحاظ کیفی و کمی توسعه داد؛ به این معنا که باید هرکس بتواند در هر رشته‌ای که دوست دارد ادامه تحصیل بدهد، ولی نه از نوع تحصیلات در دانشگاه‌های معلوم‌الحال.

یک سؤال: چه کسانی به عنوان یک تجارت، پروژه‌های دانشجویی را انجام می‌دهند؟ احتمالا شما هم با امثال این‌ها برخورد کرده باشید؛ دانشجویان و دانش‌آموختگان زبده. انجام پایان‌نامه کاری است که این‌ها به‌خوبی آموخته‌اند. درآمد خوبی هم دارد. شاید به این دلیل به این شغل روی آورده‌اند که در بخش‌هایی که باید به‌کار گرفته شوند، به علمشان آن‌قدر که شایسته است، بها داده نمی‌شود. 

برای حل این مشکل در اصل باید «تقاضای» خرید پایان‌نامه را از بین برد. که این خود چنان که گفتم یک ریشه‌ی فرهنگی دارد که خود –باز هم چنان که شرحش رفت- برمی‌گردد به نظام اجتماعی-اقتصادی جامعه. شاید به موازات این مسایل، مشکل کلی نظام دانشگاهی ما قرار داشته باشد که همانا پاسخگو نبودن دانشگاه به نیازهای جامعه است و یکی از اثرات خرد تمام این مسایل، خرید پایان‌نامه است. گرچه ممکن است امروز اقدامات مقابله‌ای عنوان شده در اخبار، بتواند تقاضای خرید را کاهش دهد و یا حتی به‌کلی از بین ببرد ولی مشکل اصلی هم‌چنان پابرجاست، و فردا باید منتظر اتفاق عجیب و غریب دیگری بود: «هر دم از این باغ بری می‌رسد»

* * * 

دانشجویان در طول تحصیل خود درباره مسایل دانشگاه یک نوع «تخصص تجربی» کسب می‌کنند و دست کم باید در دانشگاه رویه‌ای وجود داشته باشد که نظریات دانشجویان به عنوان کسانی که در مسایل دانشگاه سهمی دارند و می‌توانند مشکلات را درک کنند، به دانشگاه منتقل شود. اگر درون دانشگاه و درباره مسایل دانشجویی، نظر ما به‌اصطلاح نخبگان مملکت به رسمیت شناخته نشود، از کل اجتماع چه انتظاری می‌توان داشت؟

* * *

ما در خانه‌ایم،

من می‌گم: آخه این‌ها که می‌خوان این مسأله رو حل کنند نباید بفهمند که ریشه‌ی قضیه چیه؟ نباید دست کم مطرح کنند که بابا آخه چرا این همه مردم تمایل دارند بچه‌هاشونو بفرستن دانشگاه؟

مادرم می‌گه: این‌ها که تو می‌گی، واضحه. ولی قرار نیست این حرف‌ها گفته بشه.

پدرم می‌گه: درست می‌گی ولی اگر بخوای از این حرف‌ها بزنی باید یه عمر بگی و هیچ. فقط اعصاب خودتو خورد می‌کنی. 

* * *

گفتم شب است، ..... گفتند

منفی‌درای بیهوده‌گو، آنک آفتاب

هذیان تیره‌ی تو نماینده‌ی تب است

می‌خواستم به رفتنشان رهنمون شوم

می‌خواستم برآرمشان، ..... اما

روشنسرا چراغ مرا کشتند

زان پس فروبماندند

در بهت باتلاق سیاهی

«آتش»


پی‌نوشت:

تمامی اخبار و نقل قول‌ها از روزنامه‌ی ایران به شماره 3606 و به تاریخ يکشنبه 19 فروردین 1386 می‌باشد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ - سهراب